جک نیکلسون، زندگی و من
تیتراژ "چند مرد خوب" را که دیدم، دلم گرفت. اسم تامکروز را جلوتر از جکنیکلسون نوشتهبودند. نیکلسون هنرپیشهی محبوب من بود، نباید اینکار را باهاش میکردند. عصبانی هم شدم. جایی توی فیلمنامه، که تام کروز، مقابل جک نیکلسون ایستاد،یادم به تیتراژ افتاد و فهمیدم که تام کروز میبرد و برد و فیلم، خودش را لو داده بود. فهمیدم دارم فیلمی را تماشا می کنم که جنگ دونسل را نشان میدهد که برای دیدهشدن نادیدههایی باهم می جنگند. با اینکه زندگی را بیشتر از ارتش دوست دارم اما جک نیکلسون را بیشتر از تام کروز دوست دارم. و این گیجی را از هردوتا بیشتر چون طعم زندگی است. نه! جک نیکلسون، چیز دیگری است، بالاتر از زندگی، بالاتر از عدالت. شده بعضی وقتها دلتان بخواهد عدالت که نه، جفنگ است، شاید زندگی، ببازد برای اینکه چیزی برنده شود که هرچه میگردید اسمی براش پیدا نمیکنید؟ این حسی نیست که وقت تماشای فیلم داشتم. هیچوقت نخواستهام زندگی ببازد. اما جک نیکلسون توانایی این را دارد که شما را بازندهی جنون آنی کند. یقهی زندگی را بچسبید و زندهبه گورش کنید. نیکلسون، صدای بخشی از ضمیر ناخودآگاه ماست که همیشه خواستهایم خفهاش کنیم. همیشه دلم میخواهد، جکنیکلسون توی هر فیلمی که تماشا می کنم، بازی کند. این مرد، زندگی را خیلی خوب می شناسد. این متن را با هیجان زیادی نوشتهام و میدانم اگر صبر کنم ممکن است به سامانترش کنم ولی دیگر هیچوقت پستش نمی کنم. اگر مبهم و نارساست، دلیلش همین است که گفتم

<< Home