ده و نیم صبح به وقت اینجا
ساعت هیچوقت به دستم نمی بندم. عادت شده برام.میگم اسیر دقیقهها شدن خیلی چیز جالبی نیست. فوقش خیلی که مهم باشه برام بدونم ساعت چنده از یه نفر میپرسم. من که هیچوقت قرار مهمی توی زندگیم ندارم که حساب مرگ و ثانیه رو بخوام بدونم. ثانیه شمار ساعت خودش بلده چهجوری ترتیب آدمو بده، حالا حتما که نباید روتروهم برگردونی نگاش کنی. به قول یکی از دوستام، عضلهاتو شل کن، لذتشو ببر. چشماتم، نخواستی نگاه کنی، میتونی ببندی. بخوای نگاه کنی، گردنتهم درد میگیره، دیگه میشه قوزبالاقوز. من هم همیشه تو جوابش میگم، اصلا چهطوره بگیرم بخوابم؟ اونم جواب میده، اگه بتونی بخوابی که دیگه حرف نداره. طرف شاید دچار عذاب وجدان بشه و بکشه بیرون
آخرین ساعتی که اونروز بهش نگاه کردم ،ساعت گوشهی سمت راست مونیتورم بود. دو ساعت و نیم هم ازش کم کردم، دیدم هنوز خوابه. سیگاری آتش زدم و گفتم تا تموم بشه، اونم بیدار شده و جواب ایمیلمو داده. تا ده و نیم، اونقدر صفحهی
No new messages from contacts
رو رفرش کردم و اونقدر سیگار کشیدم که دل و معده و سینهم، داشت از حلقم مییومد بیرون. گفتم شاید دیشب تا صبح بیدار بوده و کار میکرده، دیشب که وقت نکرده ایمیلاشو چک کنه، الانهم که خوابه خوابه. برای آخرین بار گفتم، خبرها رو هم رفرش کنم. شاید کسی سکته کرده باشه و چند روزی تعطیلمون کرده باشن. عصبانی شدم. تو دو ساعت و نیمی که من صفحهی تمام خبرگزاریها و رادیوها و سایتهای خبری رو نگاه میکردم، نه رییس جمهوری سکته کرده بود، نه تو بورکینافاسو کودتا شده بود، نه خبرنگاری تونسته بود سالینجرو پیداش کنه و باهاش مصاحبه کنه. سالینجرم خواب بود. تروریستها هم خواب بودن. ساعت دهونیم صبح اینجا، یعنی وقت خواب همهی آدمایی که برام مهمان و یعنی وقتی که من گهترین حالو تو روز دارم. ساعت ده و نیم صبح به وقت اینجا، وقتیه که هیچ اتفاقی توی دنیا نمیافته و هیچ سایتی هم به روز که نه، برای من به ثانیه نمی شه. وقتیه، که همهی اتفاقا توی شرکت من میافته. وقتیه که توی شرکتم دارم از زور کمخوابی و گیجی، به خودم میپیچم. وقتیه که باید جواب متلکهای دخترای همکارمو بدم که چرا زیرچشات اینقدر پف کرده؟ وقتیه که دارم از خودم میپرسم تا کی؟ وقتیه که دارم به زور، اخم چشامو باز میکنم، نه از چیزی، از اینکه چشام خوابن. خودم رو میذارم روی صندلی یک سالن بزرگ، جایی که شجاعتحسینخان داره سیتار میزنه. مثل الان که دارم باهات حرف می زنم. میبینی؟ روح آدمو ... بذار بیارمش اینجا. این تیکشو تو شرکتم، همه جا با خودم میکشم. رو سر نقشهکشا، تو جلسه با کارفرما و تو اتاق مدیر وقتی صدام کرده و میخواد از زیر زبونم حرفی بکشه و باید خیلی حواسم باشه زیراب کسی رو نزنم. خیلی سخته. خیلی سخت. تو اینجاهاست که شروع میکنم به نیناینینای کردن برای خودم با همین قسمتش.میبینی چهکار میکنه با آدم؟ و باید توی اون حال سگیم،حواسمم باشه کره بزی نبینه منو تو اون حال که همیشه هم میبینن. و باز من از خودم میپرسم تا کی؟ کی؟ اون روز ولی خونه بودم. نمیتونستم از جام، جم بخورم. یکی یکی، خبرگزاریها رو بستم. اون آخرا، قبل از بستن آخریا، هی رفرششون میکردم. نگران بودم. شانس که ندارم. میگفتم شاید همون لحظه که من میبندم، بمبی تو تهران منفجر شده باشه و اعلام کرده باشن هیچکی از خونش نیاد بیرون، اگرنه دستگیر میشه. حالا خر بیار و باقالی بار کن. کی باور میکنه تو بی خبر بودی؟ تو بازداشتگاه هیپنوتیزمت میکنن و تازه براشونم میشی یه کیس. روزنامهها مینویسن، عامل بمبگذاریها رو پیدا کردن. دیگه ثانیهای دوبار، خبر تازهای منتشر میکنن. اونم چه عاملی! ریز همهی خبرارو تو همهی خبرگزاریها، از بره. بابا! من منتظر یک ایمیل بودم، به خدا. چشام هیری ویری رفت، صفحهها رو بستم و بمب منفجر شد. نه تلوزیون تو خونم دارم، نه رادیو. تقصیر من چیه؟ هیچکیم نیست تلفن کنه خونم. عجب بساطیه! برین ببینین
No new messages from contacts
رو رفرش کردم و اونقدر سیگار کشیدم که دل و معده و سینهم، داشت از حلقم مییومد بیرون. گفتم شاید دیشب تا صبح بیدار بوده و کار میکرده، دیشب که وقت نکرده ایمیلاشو چک کنه، الانهم که خوابه خوابه. برای آخرین بار گفتم، خبرها رو هم رفرش کنم. شاید کسی سکته کرده باشه و چند روزی تعطیلمون کرده باشن. عصبانی شدم. تو دو ساعت و نیمی که من صفحهی تمام خبرگزاریها و رادیوها و سایتهای خبری رو نگاه میکردم، نه رییس جمهوری سکته کرده بود، نه تو بورکینافاسو کودتا شده بود، نه خبرنگاری تونسته بود سالینجرو پیداش کنه و باهاش مصاحبه کنه. سالینجرم خواب بود. تروریستها هم خواب بودن. ساعت دهونیم صبح اینجا، یعنی وقت خواب همهی آدمایی که برام مهمان و یعنی وقتی که من گهترین حالو تو روز دارم. ساعت ده و نیم صبح به وقت اینجا، وقتیه که هیچ اتفاقی توی دنیا نمیافته و هیچ سایتی هم به روز که نه، برای من به ثانیه نمی شه. وقتیه، که همهی اتفاقا توی شرکت من میافته. وقتیه که توی شرکتم دارم از زور کمخوابی و گیجی، به خودم میپیچم. وقتیه که باید جواب متلکهای دخترای همکارمو بدم که چرا زیرچشات اینقدر پف کرده؟ وقتیه که دارم از خودم میپرسم تا کی؟ وقتیه که دارم به زور، اخم چشامو باز میکنم، نه از چیزی، از اینکه چشام خوابن. خودم رو میذارم روی صندلی یک سالن بزرگ، جایی که شجاعتحسینخان داره سیتار میزنه. مثل الان که دارم باهات حرف می زنم. میبینی؟ روح آدمو ... بذار بیارمش اینجا. این تیکشو تو شرکتم، همه جا با خودم میکشم. رو سر نقشهکشا، تو جلسه با کارفرما و تو اتاق مدیر وقتی صدام کرده و میخواد از زیر زبونم حرفی بکشه و باید خیلی حواسم باشه زیراب کسی رو نزنم. خیلی سخته. خیلی سخت. تو اینجاهاست که شروع میکنم به نیناینینای کردن برای خودم با همین قسمتش.میبینی چهکار میکنه با آدم؟ و باید توی اون حال سگیم،حواسمم باشه کره بزی نبینه منو تو اون حال که همیشه هم میبینن. و باز من از خودم میپرسم تا کی؟ کی؟ اون روز ولی خونه بودم. نمیتونستم از جام، جم بخورم. یکی یکی، خبرگزاریها رو بستم. اون آخرا، قبل از بستن آخریا، هی رفرششون میکردم. نگران بودم. شانس که ندارم. میگفتم شاید همون لحظه که من میبندم، بمبی تو تهران منفجر شده باشه و اعلام کرده باشن هیچکی از خونش نیاد بیرون، اگرنه دستگیر میشه. حالا خر بیار و باقالی بار کن. کی باور میکنه تو بی خبر بودی؟ تو بازداشتگاه هیپنوتیزمت میکنن و تازه براشونم میشی یه کیس. روزنامهها مینویسن، عامل بمبگذاریها رو پیدا کردن. دیگه ثانیهای دوبار، خبر تازهای منتشر میکنن. اونم چه عاملی! ریز همهی خبرارو تو همهی خبرگزاریها، از بره. بابا! من منتظر یک ایمیل بودم، به خدا. چشام هیری ویری رفت، صفحهها رو بستم و بمب منفجر شد. نه تلوزیون تو خونم دارم، نه رادیو. تقصیر من چیه؟ هیچکیم نیست تلفن کنه خونم. عجب بساطیه! برین ببینین
وسواس مسخرهای گرفته بودم. بالاخره به هرجون کندنی بود، خودمو راضی کردم یه بیبیسی فارسی رو باز بذارم با هاتمیل. هنوز خواب بود. بیبیسی رو هم بستم. هنوز بیدار نشده بود. یه سیگار دیگه روشن کردم. از این شونه داشت به اون شونه میشد. بیبیسی رو باز کردم." هنوز جنازهی جدیدی زیر آوار زلزله پیدا نکردهاند و سگها دارند بو میکشند." سیگارم تموم شد. دستشو گذاشته بود زیر سرش. کم پیش مییومد اینکارو بکنه. ولی کرده بود. کبریت توی دستم بود و دنبال سیگار میگشتم. چشام گرد شد. آمار جدید. بیست و هفتتا، بیشتر از قبلی. نه!بد فهمیده بودم. یکی بیشتر! قبلی بیست و ششتا بود! چه به ثانیه شدن مسخرهای!حتما اون کسی هم که تو بیبیسی پشت کامپیوتر نشسته، داره هاتمیلشو رفرش میکنه. تو این ساعت روز رییسجمهورا و تروریستا همه خوابن. سالینجر و ونهگات هم خوابن. به وقت اونا دوی نصف شبه. مگه زده باشن بیرون. که تازه اونوقتم خبرنگارا جرات ندارن برن طرفشون. حالشون بد بوده دیگه. سیگارمو نتونستم تموم کنم. با کف دستش محکم زده بود روی شاسی ونگ ونگ ساعتش.این کارو وقتی میکرد که حالش یعنی خرابه. من ولی بلد بودم چهجوری خودمو لوس کنم براش. حالا چون خودمم حالم خرابه، یادم رفته چهجوری. هاتمیل نوشته بود به خدا
No new messages from contacts
و هفتان لینک داده بود که ونهگات هنوز زندهاس، نمیدونستم، خوشحال شدم. خبری نیس ازش چرا؟ کجاست؟حتما شیمی داره درس میده تو دانشگاه. به وقت اونجا، یعنی وقتی که من خوابم به وقت اینجا. تو میگی گهترین ساعت روزشه؟ من که فکر نمیکنم. هنوز همونجور ضد جنگ مونده. فحش بالا و پایین بوش رو میده. رو بیست و هفتتا مونده. اپراتور بیبیسی، بالاخره، ایمیلشو دریافت کرده. بیست و هفتتا،یکی بیشتر از قبلی که بیستوششتا بود. آخرین خبر توی این دنیای به این بزرگی. سگا لامصبا، بدجوری دارن بو میکشن
میدونی، پایان، همیشه قشنگه و باشکوه-
ـاوهوم! گوش میکنی؟ میبینی چه کار میکنه با آدم؟

<< Home