June 02, 2006

نوشتن به شرط فراموشی

خانه‌نشینی را دوتا آخر هفته‌است که ترک کرده‌ام. هفته‌ی پیش بود که از خانه زدم بیرون، سر خیابان ماشینی خالی جلوم ایستاد. در را باز کردم و نشستم توی ماشین. گفت کجا؟ گفتم هرجا که می‌رین. نگاهم کرد و من خیره شده بودم به پیاده‌رو . نگاه سنگینی داشت مرد راننده. تا چهارراه پاسداران رفت و ایستاد. گفت می‌رم رسالت. میایین؟ یادم به آن مسجد کنج میدان افتاد و شلوغی گیج‌کننده‌ی میدان رسالت که همیشه مرا یاد فیلم باشو، غریبه‌ی کوچک می‌اندازد که هیچوقت هم نفهمیده ام، چه ربطی دارد. گفتم، نه. پیاده شدم و تمام خیابان دولت را تا سر شریعتی، قدم زدم. نیوشا وقتی فهمید، گفت شاهکار کرده‌ای. ولی اصلا راهی نیست. سر شریعتی، ایستادم . نمی‌دانستم کجا بروم. بالاش سینما فرهنگ بود و پایین‌ش فروشگاه بتهوون. می‌دانستم که برای سینما فرهنگ دیر شده است و بلیط گیرم نخواهد آمد. رفتم بتهوون و چندتا سی‌دی خریدم. باز سوار ماشین شدم. گفت کجا، گفتم سینما فرهنگ. وسط راه، احساس ضعف شدیدی کردم. از احساس ضعف بیزارم. پنجشنبه بود و روزهای تعطیل من یا حال ناهار خوردن ندارم، یا حال شام خوردن. بهرحال روزهای تعطیل من همیشه ضعفم می‌کند. یا عصرها یا آخر شب‌ها.گفتم چیزی بخورم،بلیط اصلا گیرم نمی‌آید.جلوی سینما فرهنگ پیاده شدم. فقط برای "یک تکه نان" بلیط داشت. به خاطر رضا کیانیان، گرفتم و با عجله توی ساندویچی نزدیک سینما که یعنی نزدیک سینماست، چون یکی‌دوتا چهارراه پایین‌تر است، نشستم و چیزی خوردم.برگشتم دیدم هنوز وقت دارم. رفتم به سی‌دی فروشی کنار سینما. چندتا فیلم ازش خریدم

امشب هم باز به همان سبک جدید ماشین‌سوار شدنم سر از نزدیکی‌های سینما عصر جدید درآوردم. یادم افتاد "به آهستگی" را روی پرده برده. جلوی سینما که پیاده شدم باز ضعفم کرده بود.وقتی احساس ضعف می‌کنم، یعنی صبح‌ها، ظهرها،عصرها و آخرای شب، حالم بد می‌شودنه از گرسنگی. بماند از چی. چون خودم هم نمی‌دانم. نگاه کردم دیدم صف جلوی گیشه‌‌ی بلیط فروشی، خیلی طولانی است. چشم‌هام سیاهی رفت. وقتی بالای سر آدم‌ها را نگاه کردم، دیدم برای فیلم زیر درخت هلو ایستاده‌اند و من باید به آن یکی گیشه می‌رفتم که تقریبا هیچ‌کس جلوش نبود. گفتم حالا تهیه کننده ضرر می‌کند، بکند ولی من که خیلی حال می‌کنم. قبلش وقتی یکی از راننده‌ها شریعتی را داشت پایین می‌رفت، جلوی سینما ایران گفتم نگه دارد و از سی‌دی‌فروشی‌اش ، چندتا سی‌دی خریدم. حالا برگشته‌ام خانه. همسایه‌ی بغل‌دستی‌م، عزادار است. دوهفته‌ای هست که عزادار است.فکر می‌کرده‌ام باباش یا مادرش مرده. امشب فهمیدم خودش مرده. سرایدار گله می‌کرد که چرا توی عزاش نبوده‌ای. پرسیدم عزای کی؟ گفت همسایه‌ی دیوار به دیوارت. گفتم خوب خبر نداشته‌ام. یادم به دسته‌گل بزرگی افتاد که جلوی در هردو واحد طبقه‌مان را گرفته و روش با قلم درشتی نوشته‌اند، برای عرض تسلیت.دیدم خیلی بی‌ربط بود جوابم. ادامه دادم حالا باباش، سابقه‌ی مریضی هم داشته؟ از حرف خودم لجم گرفت. توی این جور موقعیت‌ها، پشت سر هم چرت و پرت می‌گویم. سرایدار رندی است. گفت از باباش خبر ندارم. ولی خودش خیلی جوان بود.دور از جون شما، تو تیر و بست شما بود. دخترش، شش‌ماه بیشتر ندارد. خوش‌حال شدم. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم، خیلی خودخواهم. فکرتان جای بد نرود. خوشحالم که دختری ندارم که شش‌ماه بیشتر نداشته باشد. شاید خودخواهی باشد، هست؟

بله. زندگی است. به قول دوستی سرش به این گندگی است. پنج روز خانه هستم و نمی‌دانم برای غذا خوردن چه‌خاکی توی سرم بریزم.شرکت که هستم همیشه دلم می‌خواهد، خانه باشم و به کارهای خودم برسم. خانه که هستم دلم می‌خواهد شرکت باشم، لااقل مجبورم ظهرها ناهار بخورم.حالا بماند که توی شرکت، شده‌ام سوگلی رستوران‌های عباس‌آباد و سهروردی و تنها کسی از بچه‌‌های شرکت هستم، که به اتاق هیات مدیره رفت و امد می‌کنم، البته برای اینکه به مدیران شرکت بگویم از چه رستورانی چه غذایی را برای میهمانانشان، بگیرند یا نگیرند. روزی یکی از همکارانم، به یکی‌شان زنگ زده بود که سفارش غذا بدهد. گفته بود فلانی هستم. چون اشتراک‌های شرکت، به نام من است. دختر، از آن سوی خط گفته بود، مزاحم نشوید آقا! اینجا وقت برای مزاحمت نداریم. شما فلانی نیستید!! شده بود سوژه‌ی سه ماه بچه‌های شرکت. مخصوصا دخترها که پدرم را درآوردند