June 02, 2006

ف، مثل فیلم مثل زندگی

امشب از سینما فرهنگ دست خالی برگشتم. یعنی فیلم ندیدم. برای فردا شب بلیط گرفتم. خدا این سی‌دی‌فروشی کنار سینما فرهنگ رو زیادش کنه. آقای خیلی خوش‌قیافه‌ای همراه پسرش اونجا رو می‌گردونه. خیلی هم بامزه‌است. اگه ببینه خیره شد‌ی به یک سی‌دی یا دی‌وی‌دی و احساس کنه می‌خوای قورتش بدی، بلند می‌شه از جاش و می‌یاد کنارت می‌ایسته و کلی راجع به فیلم، اطلاعات بهت می‌ده. این فیلم الکی اسکار گرفته اصلا ارزش دیدن نداره، اون فیلم حس تعلیقش شاهکاره، بقیه‌ی چیزاش به‌درد نمی‌خوره. گفتم یه فیلم معرفی کنین که وقتی می بینمش، توی اتاقم شروع کنم به معلق‌زدن! غش خنده شد. گفت همچین فیلمی نداریم. یعنی مجوز پخش این‌جور فیلم‌ها رو به ما نمی‌دن. باید بری میدان امام حسین!‌با همین حرفم کلی رفیق شدباهام. دستم رو گرفت و برد طبقه‌ی بالا و گفت اینجا بچرخ برای خودت و فیلم پیدا کن. همه‌ی فیلم‌هامون رو جلوی چشم مشتری نمی‌گذاریم. دیدم سه‌تا خانم وارد فروشگاه شدند. خانمی که مسن‌تر بود گفت آقا هرچی فیلم از برات پیت دارید من می‌برم. پسری داشتم که از دستش دادم. شبیه برات‌پیت بود. نفهمیدم چه‌جوری از طبقه‌ی بالا خودم رو رسوندم پایین. آقای فروشنده گفت تسلیت می‌گم. خانم گفت، تسلیت که نباید بگین. شش‌ساله رفته. باید بگین متاسفم و با صدای بلند شروع کرد به خندیدن

این حرفش مثل پتک اومد فرق سرم. من گیج هم، بدجوری خیره شده بودم بهش. فهمید، روش رو کرد به من و گفت، پسر من به درد تو که نمی‌خورم، اینجوری داری می‌خوری منو با چشات! فروشنده گفت جای پسر شماست. خانم گفت کاش نبود و باز خندید. ‌دیدم به خیر گذشته گفتم، یه سوال بی‌ربط بپرسم؟‌گفت، شما جوونای این دوره همه‌چیزتون بی‌ربطه. این همه دختر خوشگل این‌دوروبا دارن می‌پلکن، اونوقت تو داری با من لاس‌می‌زنی! ها؟حالا‌چی‌می‌گی؟ دستش رو محکم زد روی شونم، جوری که تعادلم بهم خورد. گفتم شش ساله پسرتون فوت کردن، حالا چرا دارین سی دی‌های برات‌پیت‌و جمع می‌کنین؟ گفت، همه‌ی فیلم‌هاشو هزار دفه دیدم. خش شده سی‌دی‌هام. هر شش‌ماه می یام، همه‌ی فیلم‌هاشو از دوباره می‌خرم. نمی‌خوام رو زندگی پسرم خش افتاده باشه. روی زندگی تاکید کردم و حرفش رو به خودش پس دادم. گفتم شما خیلی خوبید. گفت ای بابا، ولی پیرم یکم برات و زبونشو دراورد و خندید. مات‌ام زده بود. قاطی کرده بودم یعنی. زنی داغدیده با این روحیه، محشر بود. گفت نمی‌خوام دلتو سیاه کنم. همسن تو بود ولی. برای همینم اینقدر باهات راحتم. فکرای بدبد نکنی، شب خوابت نبره! شما جوونا رو که می‌بینم می‌خوام همتونو بغل کنم. ولی می‌ترسم مردم بگن خل شده. گفت با فیلم‌های برات‌پیت که همه‌ی دیالوگاشو حفظه، همه‌ی لوکیشن‌هاشو از بره، سرپا نگه داشته خودشو بعد از رفتن پسرش. با این روحیه‌اش، مرد فروشنده با همه‌ی شیرین‌زبونی‌هاش، پوستر شده بود و چسبیده بود به دیوار. کاش یکی از اون‌همه فیلم‌سازی که توی اون فروشگاه پوستر شده بودن، یکی دوربین‌اش دم دستش بود. می‌تونست فیلمی بسازه که برات پیت معلق بزنه توی اتاقش. این ماجرا یک نکته‌ی انحرافی هم داشت که مثل تف توی صورت "دزد آقا"ی شعر اخوان بود برام. دختر خوشگلی اومد جلوم، گفت خیلی خلی! چرا شمارتو ندادی بهش؟از اونا بود ها!! گفتم برو بابا‍! دلت خوشه! امشب، همه یه چیزیشون می‌شه!‌و توی دلم ادامه دادم، ناسلامتی یه نفر مرده این وسط! حالا درسته که فیلم‌های خوبی هست که قشنگ می‌کنه دنیارو، ولی هر فیلمی اگه از استنلی کوبریک هم باشه، آخرش تموم می‌شه