آدم چه ناگاه ، میپاشد از هم
خیلی ساده، خیلی راحت ویران میشوی. کافی است اساماسی از پدرت دریافت کردهباشی که دوساعت هم از وقتاش گذشته باشد و بیجوابش گذاشته باشی. کافی است توش نوشته باشد آقای ....آقای ...، خسته نباشید،مشتاق دیدار، خدانگهدار. با همین ادبیات وحشتناک. یادت بیاید که تلفنات را قطع کردهای برای اینکه حتی کسی اشتباهی هم زنگ نزند خانهات و موبایلت هم هیچوقت دم دستت نیست. یادت بیاید پدر و مادرت بلند شدهاند رفتهاند شاهرود، که راه تو را کوتاه کنند ولی تو گفتهای خستهای. نمیتوانی جایی بروی. تعطیلات را میخواهی تهران بمانی و به آنها دروغ گفتهای که میخواهی استراحت کنی. به همین سادگی، از هم میپاشی. با یک اساماس از پدرت و با این ادبیاتی که سرت را به دوران میاندازد
پایان ماجرا نیست. یادت میآید پدرت روزی بهت گفته، من هروقت میخواهم حرف بزنم باتو، باید نیمساعت فکر کنم چهجوری حرف بزنم باهات. آدم، خیلی راحتتر از چیزی که فکر میکنی، متلاشی میشود. بریز، نیوشا. بریز.میشل استروگف توی مغز من دارد راه میرود؟
پینوشت:متن پایین را همین یکیدوساعت پیش نوشتم و متن پایین ترش را دیشب.اگر حالش را دارید هرسه تا راباهم بخوانید

<< Home