.....
باور نمیکرد. فکر میکرد چون حرفی ندارم بزنم و برای اینکه بهرحال اینجور وقتها باید چیزی گفت، بهش میگم چقدر قشنگ تار می زنه. من که میخواستم رد انگشتهاشو رو تار دنبال کنم، یک دفعه میدیدم دارم سرزانوهاشو نگاه میکنم. چشمهام از نوک انگشتهاش رفته بودند بالا، از روی کتفهاش اومده بودند پایین، از روی سینههاش سر خورده بودند و از گودی کمرش رد شده بودند و حالا روی زانوهاش که رسیده بودند من چشمهامو میخواستم از روی زانوهاش بردارم و روی انگشتهاش بگذارم اما زورم اصلا نمیرسید. حتی چندبار سرم رو اینطرف اونطرف چرخوندم، اما چشمهام میخ شده بودند روی زانوهاش. هرچقدر هم میخواستم بفهمم دارم به چی نگاه میکنم، چیزی سر در نمیاوردم. چیزی هم یادم نبود که چیها دیدم. یک زانو بود که دوتا شده بود و یکتاش رفته بود زیر یکی دیگه. توی اون حالم گفتم چهارتا یکتا زانو میشه، چهارتا زانو. بعدش هم گفتم شاید چهارزانو رو از اینجا اورده باشن، بعد یادم اومد که چهارزانو به این نمیگن. به این میگن دوزانو. چقدر هم قشنگ.بعد دیدم سر نگاه کردن به زانوهاش، چه چرت و پرتهایی دارم میگم وسط گوش کردن به تار. این بود که خواستم چشمهامو بردارم اما نمیشد. آخه چیزی هم نبود. حالا دوزانوش رو خیلی قشنگ زده بود ولی دلیل نمیشد که من اونجوری مغزم از کار بیفته. از اوج و فرود صدای تارش، تا کش و قوس دوزانویی که زده بود میرفتم و برنمیگشتم که، میموندم. امتداد ساق پاش از زیر دامنش، توی تاریکی گم میشد. دیدم فرصت خوبیه چشمهامو گول بزنم. آخه اگه می دید زل زدم به زانوهاش، ممکن بود فکر کنه دارم چشمچرونی میکنم. گرچه بدش هم نمییومد. چشم چرونی هم مثل ترشی لیته یک مزه است برای بعضی غذاها. ولی خوب زانو که چیزی نداره برای چشمچرونی. ولی چون دامن پاش بود، اگه دنبال میگشتی یه چیزایی می شد پیدا کنی. دیدم نه باباجان. کار از این حرفها گذشته. این چشمها، همون زانوها رو میخوان و نمیشه هم کاریش کرد. همهی این حرفها رو زدم، برای اینکه بگم چرا هر یک دقیقه بلند میشدم، یک دور دور اتاق میچرخیدم و باز همونجا که نشسته بودم مینشستم
و باز همون سفر همیشگی. از نوک انگشت تا، تای زانو. دفعهی آخر که داشتم دور اتاق میچرخیدم، لیوان آب رو از روی عسلی برداشتم و بردم طرف لبهام. اما یک دفعه خالیش کردم توی گلدونی که جلوم بود. گلش یادم نیست چی بود. اسم گلها رو هیچ وقت یاد نگرفتم
اصلا هم اینجوری نیست. مثلا "
"نداره، بقیهی جاهای تنت روبیخیال میشیم، باشه؟
به جای اینکه بگه باشه،میخندید. منهم میگفتم :"همین، خندهات. اسم نداره.اما نمی شه که صداش نکرد. باید بالاخره یه جوری صداش کرد وقتی میخواییش یا نه؟ چون اسم نداره، مجبوری بگی، بخند. فعله. اما از صدتااسم، اسمتره
بعدش خودم گهگیجه میگرفتم.رو میکردم به گل فروش و میگفتم از این گلها بدین،خیلی.حواس گل
فروش نبود.اگه بود میدید اشاره کردم به اون. میگفت:" بابا،زشته. چه کاریه تو میکنی؟
جواب میدادم :" باشه، آقا از این مریمها، لطفا
گل توی گلدون، ماه روی ایون. برگشتم و صداش کردم. بدون اینکه اسمشو بگم. پرسیدم معجزه بلدی؟ گفت تا چی باشه. گفتم تموم نشو. گفت باشه. گفتم ولی تموم میشی. گفت نه، گفتم میشی. گفت، برم دار، از اون ور بذار. کار خیلی سختی که نیست. رومو برگردوندم. جواب دادم نه، راست میگه، سخت تر از بستن آلبوم عکسهات که نیست. هست؟ تو بگو
نه، نیست. قشنگ بود، بریزم"
"بریز، ...بیشتر"
"!بیشتر نه"
اونم همینو میگفت." بیشتر
از پای گلدون رفته شدم توی بغلش نشسته شدم
،از اون عکسی که توی آلبومته"
داشت با انگشتهاش و لبهای من بازی میکرد. لب پایینمو میبست و باز میکرد. انگار یه اسب داشت تو مغزم یورتمه میرفت
ما نه، به زبون ما نه. برای خودشون، به زبون خودشون
من یه چیزو نفهمیدم. چی گفتی"
دیدم چیزی از توی تنم، از توی زانوهای هردومون، داره می ره توی زمین. تار شو از روی ابرها برمیداشت، اما اخرش هردومون به زمین میرسیدیم. یک دروغ خیلی زشت، اما از صدتا مارتینی، مارتینی تر، لامصب. عجب چیزی بود.دروغ بود. زشت بود. اما یه جوری بود که می خواستیش.شاید چون به رنگ فراموشی بود
میدونی؟چارهای نداشتیم. باید زندگی میکردیم. گل فروش حرف درمییورد. بیکار بود. بالاخره، گل داشت میفروخت برای اینکه بوی گند و گه، آدما رو مجبور نکنه دماغشونو با چاقو ببرن. خرجشو از این راه درمییورد. زندگی باید میکردیم. کمک بود بهش
" دیگه واقعا بسه برات"
" اوهوم. مون"

0 Comments:
Post a Comment
<< Home