October 11, 2007

! محض کون‌ده ‌بازی



درویشی را پرسیدندحکایت آن کلاغ کون‌ده‌باز را بازگوید٬ شیخ لب گزید که زبان گستاخ هیزم دوزخ است٬ این چه حرف‌هایی است٬ آن‌هم به ماه صیام؟

مریدان کوبیدند پشت شیخ٬ محکم. یعنی بی‌خیال؛ بگو و شیخ فرمود

به طیاره‌ای کلاغی و خرسی نشسته بودند. کلاغ پشت خرس و خرس پیش کلاغ. هربه چندگاهی کلاغ انگشت فضولی به سوراخ بالای سر می‌کرد و بوقی برمی‌خاست. میهماندار خوش‌قدو بالا٬ مودب پیش می‌آمدو
خدمت را کمر تا می‌کرد و کلاغ می‌گفت:" امری نیست٬ عشقم کشید و محض کون‌ده‌بازی بود٬ مرخصید

مکرر شد و نظام طیاره از هم پاشید. میهماندار سراسیمه پیش طیاره‌دار رفت و حکایت گفت و
چاره خواست. طیاره‌دار فرمود:" برو و هرکه را چنان‌ات گفت٬ از طیاره بیرون انداز

برگشت. خرس سراسیمگی میهماندار دید و بر خویش لعنت فرستاد که کم از کلاغ‌ام؟ و انگشت به سوراخ کرد و بوق برخاست. میهماندار حاضر گشت و شنید :" امری نیست٬ عشق‌ام کشید و محض
کون‌ده‌بازی بود٬ مرخصید

میهماندار گلوی خرس بگرفت و به درگاهش بکشید و طیاره را دربگشود. خرس نگران کلاغ بود و
استمداد کرد

کلاغ جستی زد و انگشت تنبیه بر شانه‌ی خرس کوفت و گفت:" حکمت کون‌ده‌بازی من را نفهمیدی. به‌سان آن زن حشری٬ ذکر را دیدی و کدو را نه. ندیدی بال و پر نداری؟ غلط ‌می‌کنی کون‌ده‌بازی می‌کنی

مریدان شیهه کشیدند٬ جانسوز

0 Comments:

Post a Comment

<< Home