....سه روز پیش
سه روز پیش اوج زندگی اولترا پلیسی من در چهارپنج سال اخیر بود. عینک آفتابی زده بودم و کلاه شاپو روی سرم گذاشته بودم. پالتوی گوزن پوشیده بودم و سیگار برگم راستاش یککمی کلفت بود و جا نمیشد توی دهانم. به سختی، همینقدر که احساس امنیت بکنم روی لبهام بود
یکجایی رفتم که بماند حالا. صداش در میآید. مگر میشودمن کاری بکنم صداش در نیاید؟
- من و توچه کار کنیم عزیزم؟ صداست دیگر. در میآید از آدم! ایتالیاییها شنیدهام خیلی مشهورند به خاطر عشقبازیهای پر سرو صدا. وقتی هم صدای همسایهها را میشوند باصدای بلند میخندند. مثل ایرانیها نیستند که لبهاشان را بگزند و حرص بخورند. ایرانیها موهاشان سفید میشود وقتی ببینند همسایهشان دارد عشقبازی میکند.
عادت کردهام یواشکی مثل روحهای سرگردان بیایم و بروم. چه شبهایی که توی کوچه و خیابان پرسه میزدم تا همسایهها ماشینشان را دربیاورند از پارکینگ یا قالی را از صندوق عقب کول کنند و ببرند بالا. من کی بودم؟ با کی کار داشتم؟ این سالها همهاش، همهچیزم را قایم کردهام از همه. عشقبازی با اعمال شاقه! از ترس رودررو شدن با همسایهها، مجبور بودم سرم را پایین بیندازم و از کنار آسانسور رد شوم و چهارطبقه را بدون روشن کردن چراغ٬ کورمالکورمال بالا بروم.
به در میکوبید. معنیاش این بود که نخوان، عزیزم. حالاست که بریزند توی خانه.
- زیر دوش آواز نخوانم ؟ خیلی نامردیاست به خدا! همسایهها میشوند؟ میفهمند که اینجام؟ مگه کجام؟ مگه توی فیلم پیانیستایم؟
- خیلیخوب حالا !! توی فیلم پیانیست نیستیم ولی وسط میدون جنگایم. تابو از بمب بدتره .
سه روز پیش عجب روزی بود. هوا آفتابی میشد و ابری میشد. آفتابی که میشد زیر درختها قایم میشدم. ابری که میشد میدیدم لختم. دستهاش را میکشید رویتنم. گفتم مردها دوبر یک جلواند از زنها توی عشقبازی. پرسید چطور؟ جواب دادم: " اختیار صافو صوفی تنمون دست خودمونه ولی با سلیقهی شما. بخواهید سینهمونو میکنیم مثل باند فرودگاه، نخواهید هم میکنیم هرجوری که میل شما باشه." خندید و جواب داد : " اینکه دو بر یک به نفع ما میشه! آقای مهندس!"
- از بس فداکاریم
- راست میگی!
سه روز پیش، از زیر عینک هم اینجوری نگاه میکردم به همه. حالا شما نمیبینید. ابروی چپم بالاتر از اونیکی بود. همه فهمیده بودند چرا و کجا دارم میرم. جاکشها!!! اینهمه آدم!! همه همسایهی همان آپارتمان بودند؟ چی باید میگفتم؟ کجا داشتم میرفتم؟
- میدونی که! تقریبا غیر ممکنه!! توی این پنج سال نشده مسافرتی بریم باهم. شب توی پارک باید میخوابیدیم. هتل نمیدند که. بگیم چهکارهی همیم؟
- رابطه، ممنوعه! رابطهی ما که اونطرف ِ ممنوعه!
- باید بیای اونجا. چند بار توی سال باید بیام ایران؟ چقدر باید مرخصی بدون حقوق بگیرم ؟!!
راست میگفت. میگفتم گشتی توی این همه پیغمبر، به جرجیس ایمان آوردی.
اگه آدم میخواست اول حساب کتاب کنه، بعد عاشق بشه که عاشق نمیشد هیچوقت. یازده هزار
کیلومتر فاصله داریماز م!
سهروز پیش، احساس عجیبی داشتم. از بس پلیس شده بودم جنایت رو بو میکشیدم. توی پیادهروها که راه میرفتم غریزهام میگفت توی این خانه دارند یککارهایی میکنند که ممنوع است. دقیقا نمیدانستم چه کاری. غریزهام فقط تشخیص میداد این کارها ممنوع باید باشد.
آپارتمان شماره ی سیزده بود! صدای آواز مردی از پنجرهی کوچکی میآمد!! داد بیداد!! پاسبانهای شمال شهر هم که بلد نیستند چهجوری جلوی جنایت را بگیرند. با خودشان فکر میکنند شمال شهر آدمها با فاسق همسایه کاری ندارند. زهی خیال باطل!! غیرت ایرانی همه جا را برداشته! این حرفها نیست که! حالا بود که همسایهها میریختند ترتیبش را میدادند. باید دستبه کار میشدم. عینکم را چسباندم به صورتام. یقهی پالتوم را دادم بالا و گردنم را دادم تو. دستهام را کردم توی جیبم و اخم کردم تا هیچی از چشمهام معلوم نباشد.
در زدم. زنی در راباز کرد. گفتم:" به این آقا بگویید زیر دوش نخواند. ممنوع است."
ترسید و دستو پاش را گم کرد. گند زده بودم. میخواستم کمک کرده باشم یعنی. به تتهپته افتاد و گفت :" شوهر من خواننده است، همهی کاستهاش هم مجوز دارد. حالا هم دارد ترانهی
آخرین آلبوماش را میخواند. مجوزش را بیاورم؟"
حرفی نداشتم برای گفتن. چرا برای من ممنوع بود؟ من چه فرقی داشتم؟ همهی عوضیهای دنیا شبیههماند. کی گفته گشتاپو را تیرباران کردهاند؟ "زبانام را که چرخاندم٬ جای خالی دندانهای ردیف بالا را حس کردم." کجا خوانده بودم؟ از کی شنیده بودم؟ چه فرقی میکند؟ همهی ما شبیه همایم.
سه روز پیش٬ در پنجسال گذشته ..... صداش درمیآید
یکجایی رفتم که بماند حالا. صداش در میآید. مگر میشودمن کاری بکنم صداش در نیاید؟
- من و توچه کار کنیم عزیزم؟ صداست دیگر. در میآید از آدم! ایتالیاییها شنیدهام خیلی مشهورند به خاطر عشقبازیهای پر سرو صدا. وقتی هم صدای همسایهها را میشوند باصدای بلند میخندند. مثل ایرانیها نیستند که لبهاشان را بگزند و حرص بخورند. ایرانیها موهاشان سفید میشود وقتی ببینند همسایهشان دارد عشقبازی میکند.
عادت کردهام یواشکی مثل روحهای سرگردان بیایم و بروم. چه شبهایی که توی کوچه و خیابان پرسه میزدم تا همسایهها ماشینشان را دربیاورند از پارکینگ یا قالی را از صندوق عقب کول کنند و ببرند بالا. من کی بودم؟ با کی کار داشتم؟ این سالها همهاش، همهچیزم را قایم کردهام از همه. عشقبازی با اعمال شاقه! از ترس رودررو شدن با همسایهها، مجبور بودم سرم را پایین بیندازم و از کنار آسانسور رد شوم و چهارطبقه را بدون روشن کردن چراغ٬ کورمالکورمال بالا بروم.
به در میکوبید. معنیاش این بود که نخوان، عزیزم. حالاست که بریزند توی خانه.
- زیر دوش آواز نخوانم ؟ خیلی نامردیاست به خدا! همسایهها میشوند؟ میفهمند که اینجام؟ مگه کجام؟ مگه توی فیلم پیانیستایم؟
- خیلیخوب حالا !! توی فیلم پیانیست نیستیم ولی وسط میدون جنگایم. تابو از بمب بدتره .
سه روز پیش عجب روزی بود. هوا آفتابی میشد و ابری میشد. آفتابی که میشد زیر درختها قایم میشدم. ابری که میشد میدیدم لختم. دستهاش را میکشید رویتنم. گفتم مردها دوبر یک جلواند از زنها توی عشقبازی. پرسید چطور؟ جواب دادم: " اختیار صافو صوفی تنمون دست خودمونه ولی با سلیقهی شما. بخواهید سینهمونو میکنیم مثل باند فرودگاه، نخواهید هم میکنیم هرجوری که میل شما باشه." خندید و جواب داد : " اینکه دو بر یک به نفع ما میشه! آقای مهندس!"
- از بس فداکاریم
- راست میگی!
سه روز پیش، از زیر عینک هم اینجوری نگاه میکردم به همه. حالا شما نمیبینید. ابروی چپم بالاتر از اونیکی بود. همه فهمیده بودند چرا و کجا دارم میرم. جاکشها!!! اینهمه آدم!! همه همسایهی همان آپارتمان بودند؟ چی باید میگفتم؟ کجا داشتم میرفتم؟
- میدونی که! تقریبا غیر ممکنه!! توی این پنج سال نشده مسافرتی بریم باهم. شب توی پارک باید میخوابیدیم. هتل نمیدند که. بگیم چهکارهی همیم؟
- رابطه، ممنوعه! رابطهی ما که اونطرف ِ ممنوعه!
- باید بیای اونجا. چند بار توی سال باید بیام ایران؟ چقدر باید مرخصی بدون حقوق بگیرم ؟!!
راست میگفت. میگفتم گشتی توی این همه پیغمبر، به جرجیس ایمان آوردی.
اگه آدم میخواست اول حساب کتاب کنه، بعد عاشق بشه که عاشق نمیشد هیچوقت. یازده هزار
کیلومتر فاصله داریماز م!
سهروز پیش، احساس عجیبی داشتم. از بس پلیس شده بودم جنایت رو بو میکشیدم. توی پیادهروها که راه میرفتم غریزهام میگفت توی این خانه دارند یککارهایی میکنند که ممنوع است. دقیقا نمیدانستم چه کاری. غریزهام فقط تشخیص میداد این کارها ممنوع باید باشد.
آپارتمان شماره ی سیزده بود! صدای آواز مردی از پنجرهی کوچکی میآمد!! داد بیداد!! پاسبانهای شمال شهر هم که بلد نیستند چهجوری جلوی جنایت را بگیرند. با خودشان فکر میکنند شمال شهر آدمها با فاسق همسایه کاری ندارند. زهی خیال باطل!! غیرت ایرانی همه جا را برداشته! این حرفها نیست که! حالا بود که همسایهها میریختند ترتیبش را میدادند. باید دستبه کار میشدم. عینکم را چسباندم به صورتام. یقهی پالتوم را دادم بالا و گردنم را دادم تو. دستهام را کردم توی جیبم و اخم کردم تا هیچی از چشمهام معلوم نباشد.
در زدم. زنی در راباز کرد. گفتم:" به این آقا بگویید زیر دوش نخواند. ممنوع است."
ترسید و دستو پاش را گم کرد. گند زده بودم. میخواستم کمک کرده باشم یعنی. به تتهپته افتاد و گفت :" شوهر من خواننده است، همهی کاستهاش هم مجوز دارد. حالا هم دارد ترانهی
آخرین آلبوماش را میخواند. مجوزش را بیاورم؟"
حرفی نداشتم برای گفتن. چرا برای من ممنوع بود؟ من چه فرقی داشتم؟ همهی عوضیهای دنیا شبیههماند. کی گفته گشتاپو را تیرباران کردهاند؟ "زبانام را که چرخاندم٬ جای خالی دندانهای ردیف بالا را حس کردم." کجا خوانده بودم؟ از کی شنیده بودم؟ چه فرقی میکند؟ همهی ما شبیه همایم.
سه روز پیش٬ در پنجسال گذشته ..... صداش درمیآید

4 Comments:
برای چی نمی گی داستان به این قشنگی نوشتی؟بقیه اش را بیا توی صفحه ی خودم...
Vaghean ke comédie moshkel tar az tragédie ast!!
"Dasti saro roush bekeshi" be ghol-e Kia, kheyli khoub mishe! vali be joz in, ham mozoush jazaab va taazas va ham "les accesoires" baa mimique va harekaat-e raavi hamkhaaniy-e khoubi daare.
Tanz-e jaalebi daari! Merci.
Baa mehr
Yasseman
سلام دوست عزیزم
خوشحال می شوم اگر بنویسی!بامهر دوستی از قطب شمال
مدت هاست که نیستی آقای مهندس، سراغت رو باید از کی گرفت؟از کدوم پلاک کدوم کوچه کدوم خیابون کدوم شهر آشنا به غربت زندگی آدم ها؟
من توکوچه های بن بست، سرگردان زندگی هستم
...
raha
Post a Comment
<< Home