September 21, 2009

!مرگ شهر


شب‌های موشک‌پرانی می‌رفتم روی تپه‌ای که نزدیک منزل‌مان بود. آن بالا می‌نشستم و شهر را نظاره می‌کردم. سوسوی شهر دست‌اش را به سویم دراز می‌کرد. کاری از دست‌م برنمی‌آمد. بغض‌ام می‌گرفت. دلم می‌شکست. سوسوی شهر شناور می‌شد توی اشک‌هام. نسیمی می‌وزید و دست‌هام به زانوم بود. دست‌های شهر را می‌دیدم که پیچ و تاب می‌خورد و کمک می‌خواست و دور می‌شد از من. پایین می‌رفت. سر می‌خورد توی تاریکی. اما کی‌می‌توانست کاری بکند؟ من هم غمی انبوه می‌ریخت توی دلم. مثل بچه‌ای به پهنای صورت‌ام اشک می‌ریختم. شهر داشت زیر نگاه من جان می‌داد. کاری باید می‌کردم، اماچه کاری؟ کی برای ندا توانست کاری بکند؟ با آن نگاه ملتمس‌اش؟ حالا نه یک ندا که یک شهر ندا داشت تماشام می‌کرد. من! مشکاتیان! با آن همه آهنگی که ساخته بودم و آن همه شهرتی که داشتم! شاید اگر زودتر تلفن کرده بودم به جایی و خودم را معرفی کرده بودم، موشک‌ها را نمی‌فرستادند. راست‌اش گفتم شاید آدمی که پشت خط باشد مرا بشناسد و بتواند جلوی فاجعه را بگیرد. اما چه فکر احمقانه‌ای! آدم این جوروقت‌ها همه جور فکری می‌کند. گذشته از این، حالا دیگر برای همین کار هم دیر شده. موشک‌ها دارند می‌رسند و آژیرها گوش را کر می‌کنند. سوسوی شهر جان داده است حالا ، ازبس که من کاری نکردم. من! مشکاتیان! با آن همه آهنگی که ساخته بودم و آن هم شهرتی که داشتم! دلم داشت می‌ترکید. قلبم پاره شده بود و خون زیر پوستم فوران می‌زد. اشک. چه اشکی! انگار به صدسال پیش وصل بود. چرا ؟ این چه سرنوشتی است که این شهر دارد؟ کی نفرین‌اش کرده؟

موشک‌ها رسیدند و فرودآمدند و شهر را ویران کردند. من همانطور نشسته بودم و به کاری فکر می‌کردم که باید برای نجات شهر می‌کردم. من آهنگ‌ساز بودم. شعرها و ملودی‌ها را مرور می‌کردم. اما هیچکدام‌شان بهتر از سکوت نبودند. من هم از پوست و استخوان بودم، تسلیم سکوت شدم. با این شهر چه می‌شود کرد؟ شاید اگر به شهر فکر نمی‌کردم و فقط به فکر ندا بودم، می‌توانستم نجات‌اش بدهم. اگر بالای سرش بودم؟ من! مشکاتیان! با آنهمه آهنگی که ساخته بودم و آنهمه شهرتی که داشتم! شاید می‌شد کاری کرد! کاش نمی‌ماندم اینجا. کاش دویده بودم بالای سر ندا. نفس‌ام بند آمد از غم، قلبم ایستاد

حالا سالهاست که روی شهر بال‌ام را پهن کرده‌ام و شعر می‌پاشم روی شهر. به ملودی‌ها فکر می‌کنم و به سکوتی که بین ملودی‌ها ناگریز است و شهر را می‌پاشد از هم. به زمزمه‌هایی که از توی کتاب‌های صدسال درآوردم و آمیختم با شعر اما دوای درد این شهر مانده در صدسال نشد و به سکوتی که همانقدر قدمت دارد. شهری بهت زده که لاجرم ساکت است اما تشنه‌ی ملودی‌هایی که من ساختم. من کار خودم را کردم و تکرار نخواهم شد. من رفتم اما ملودی‌هام می‌ماند توی سینه‌ها. روزی خواهد رسید که دخترهای شهر ملودی‌های مرا زمزمه کنند و وسط میدان شهر شعر بخوانند ولی من دیگر برنمی‌گردم. دلم شکسته است. قهرم با زندگی شمایان. این چه شهری است که دارید؟ من ملودی می‌ساختم برای شهر شما اما سکوت‌ ناگریزش کشت مرا

پی‌نوشت: شبی از شب‌هایی که خوابی در کار نبود پیچ رادیو را گیراندم و شنیدم که مشکاتیان با رادیو فرهنگ مصاحبه‌ می‌کند. از شب‌های موشک‌پران تهران می‌گفت که روی تپه‌ای تصنیف وطن من را ساخته بود، آخر سالگرد زلزله‌ی بم هم بود، همچنین مرگ بسطامی

همه چیز متقارن! چه عالی! وطن من! زلزله! مرگ! بی‌خوابی! مشکاتیان! بسطامی

Labels:

4 Comments:

At 10:39 AM, Anonymous kaveh said...

عشق در دل ماند و یار از دست رفت
رفیق
http://delawaz.blogfa.com/post-327.aspx

 
At 1:05 AM, Anonymous Anonymous said...

سلام سفیلان جان؛

مرسی! زنده باشی...و پایدار

زنی از جنس مخمل وعود

 
At 3:28 PM, Anonymous Anonymous said...

سلام

چی شده دست از نوشتن کشیدی باز؟
دوست دارم بنویسی و من بخونم و یاد آشنایی عجیب و غریبم با تو بیفتم و اینکه اون تجربه دیگه تکرار نشد و نمیشه و بعد چشمات یادم بیاد و این سوال همیشگی بازم بی جواب بمونه که" همیشه چشماش اینجوریه انگار داره بارون می باره؟" ... چرا نیستی باز؟

 
At 2:42 PM, Anonymous Anonymous said...

،سلام سفیلان عزیز
با بهترین آرزوها
سال نو راپیشاپیش تبریک
گفته و امیدوارم که در سال جدید بیشتر بنویسی و دل دوستداران نوشته هایت را شاد
کنی

با مهر

زنی از جنس مخمل و عود

 

Post a Comment

<< Home