<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954</id><updated>2012-01-03T02:42:27.344+03:30</updated><category term='خواب‌نماها'/><category term='جنبش سبز'/><title type='text'>سفیلان</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>84</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-8719304092060861665</id><published>2009-09-21T20:49:00.017+04:30</published><updated>2009-09-23T19:14:40.148+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خواب‌نماها'/><title type='text'>!مرگ شهر</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_1yW-gXuLWMQ/SrpCRrpSFtI/AAAAAAAAAD0/3fdZZXkYVhc/s1600-h/36623.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 265px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_1yW-gXuLWMQ/SrpCRrpSFtI/AAAAAAAAAD0/3fdZZXkYVhc/s400/36623.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5384689176015935186" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt; شب‌های موشک‌پرانی می‌رفتم روی تپه‌ای که نزدیک منزل‌مان بود. آن بالا می‌نشستم و شهر را نظاره می‌کردم. سوسوی شهر دست‌اش را به سویم دراز می‌کرد. کاری از دست‌م برنمی‌آمد. بغض‌ام می‌گرفت. دلم می‌شکست. سوسوی شهر شناور می‌شد توی اشک‌هام. نسیمی می‌وزید و دست‌هام به زانوم بود. دست‌های شهر را می‌دیدم که پیچ و تاب می‌خورد و کمک می‌خواست و دور می‌شد از من. پایین می‌رفت. سر می‌خورد توی تاریکی. اما کی‌می‌توانست کاری بکند؟ من هم غمی انبوه می‌ریخت توی دلم. مثل بچه‌ای به پهنای صورت‌ام اشک می‌ریختم. شهر داشت زیر نگاه من جان می‌داد. کاری باید می‌کردم، اماچه کاری؟ کی برای ندا توانست کاری بکند؟ با آن نگاه ملتمس‌اش؟ حالا نه یک ندا که یک شهر ندا داشت تماشام می‌کرد. من! مشکاتیان! با آن همه آهنگی که ساخته بودم و آن همه شهرتی که داشتم! شاید اگر زودتر تلفن کرده بودم به جایی و خودم را معرفی کرده بودم، موشک‌ها را نمی‌فرستادند. راست‌اش گفتم شاید آدمی که پشت خط باشد مرا بشناسد و بتواند جلوی فاجعه را بگیرد. اما چه فکر احمقانه‌ای! آدم این جوروقت‌ها همه جور فکری می‌کند. گذشته از این، حالا دیگر برای همین کار هم دیر شده. موشک‌ها دارند می‌رسند و آژیرها گوش را کر می‌کنند. سوسوی شهر جان داده است حالا ، ازبس که من کاری نکردم. من! مشکاتیان! با آن همه آهنگی که ساخته بودم و آن هم شهرتی که داشتم! دلم داشت می‌ترکید. قلبم پاره شده بود و خون زیر پوستم فوران می‌زد. اشک. چه اشکی! انگار به صدسال پیش وصل بود. چرا ؟ این چه سرنوشتی است که این شهر دارد؟ کی نفرین‌اش کرده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موشک‌ها رسیدند و فرودآمدند و شهر را ویران کردند. من همانطور نشسته بودم و به کاری فکر می‌کردم که باید برای نجات شهر می‌کردم. من آهنگ‌ساز بودم. شعرها و ملودی‌ها را مرور می‌کردم. اما هیچکدام‌شان بهتر از سکوت نبودند. من هم از پوست و استخوان بودم، تسلیم سکوت شدم. با این شهر چه می‌شود کرد؟ شاید اگر به شهر فکر نمی‌کردم و فقط به فکر ندا بودم، می‌توانستم نجات‌اش بدهم. اگر بالای سرش بودم؟ من! مشکاتیان! با آنهمه آهنگی که ساخته بودم و آنهمه شهرتی که داشتم! شاید می‌شد کاری کرد! کاش نمی‌ماندم اینجا. کاش دویده بودم بالای سر ندا. نفس‌ام بند آمد از غم، قلبم ایستاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا سالهاست که روی شهر بال‌ام را پهن کرده‌ام و شعر می‌پاشم روی شهر. به ملودی‌ها فکر می‌کنم و به سکوتی که بین ملودی‌ها ناگریز است و شهر را می‌پاشد از هم. به زمزمه‌هایی که از توی کتاب‌های صدسال درآوردم و آمیختم با شعر اما دوای درد این شهر مانده در صدسال نشد و به سکوتی که همانقدر قدمت دارد. شهری بهت زده که لاجرم ساکت است اما تشنه‌ی ملودی‌هایی که من ساختم. من کار خودم را کردم و تکرار نخواهم شد. من رفتم اما ملودی‌هام می‌ماند توی سینه‌ها. روزی خواهد رسید که دخترهای شهر ملودی‌های مرا زمزمه کنند و وسط میدان شهر شعر بخوانند ولی من دیگر برنمی‌گردم. دلم شکسته است. قهرم با زندگی شمایان. این چه شهری است که دارید؟ من ملودی می‌ساختم برای شهر شما اما سکوت‌ ناگریزش کشت مرا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پی‌نوشت&lt;/span&gt;:  شبی از شب‌هایی که خوابی در کار نبود پیچ رادیو را گیراندم و شنیدم که مشکاتیان با رادیو فرهنگ مصاحبه‌ می‌کند. از شب‌های موشک‌پران تهران می‌گفت که روی تپه‌ای &lt;a href="http://www.semital.com/song/18041.htm"&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#33CC00;"&gt;تصنیف &lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#33CC00;"&gt;وطن من&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; را ساخته بود، آخر سالگرد زلزله‌ی بم هم بود،  همچنین مرگ بسطامی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه چیز متقارن! چه عالی! وطن من! زلزله! مرگ! بی‌خوابی! مشکاتیان! بسطامی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-8719304092060861665?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/8719304092060861665/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=8719304092060861665&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/8719304092060861665'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/8719304092060861665'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2009/09/blog-post_21.html' title='!مرگ شهر'/><author><name>Sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_1yW-gXuLWMQ/SrpCRrpSFtI/AAAAAAAAAD0/3fdZZXkYVhc/s72-c/36623.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-7454206757277281980</id><published>2009-09-19T03:14:00.005+04:30</published><updated>2009-09-21T02:32:10.794+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><title type='text'>!انتها ندارد ظاهرا</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;حماقت است که همه‌کار می کند. عصبانی می‌کند، جنایت می‌کند و وقتی به اوج می‌رسد &lt;a style="color: rgb(51, 204, 0);" href="http://kia.malakut.org/archives/2009/09/post_111.html"&gt;می‌خنداد&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-7454206757277281980?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/7454206757277281980/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=7454206757277281980&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/7454206757277281980'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/7454206757277281980'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2009/09/blog-post_9771.html' title='!انتها ندارد ظاهرا'/><author><name>Sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-5257984588117912585</id><published>2009-09-19T02:38:00.007+04:30</published><updated>2009-09-21T02:33:04.724+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><title type='text'>!قاصدک خبرآورد امشب</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style=";font-family:tahoma;" &gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی فکر می‌کنم همین حالایی که دارم می‌نویسم در دفترپیشوا و دل احمدی‌نژاد چه‌خبراست دلم خنک می‌شود! والبته نگران‌تر! عملکرد امروزشان نشان داد قدرت تصمیم‌گیری‌شان را از دست داده‌اند و دیگر توپ توی زمین آنها نیست. خبرگزای فارس امروز غیر از یک مورد، دری‌وری خاصی نگفت و اگر این سکوت را البته در کنار حضور چشم‌گیر جنبش سبز قرار دهیم آن‌وقت می‌توان نتیجه گرفت که پیش‌بینی این حضور را نکرده بودند و حالا حسابی ریخته‌اند به هم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته معلوم نیست از دل این سکوت چی دربیاید در روزهای آتی. باید صبر کرد و دید. اما بی‌شک قافیه را باخته‌اند.اگر ما عصبانی‌هستیم از این همه رفتارهای توهین‌آمیز در طول ماه‌های گذشته، آنها هم روزهای اقبا‌ل‌شان سرآمده و لااقل از امشب آسوده نخواهند خوابید. بعد از سه ماه هنوز داغ مردم تازه است و این اعتماد به نفسی که امروز به دست آوردند دقیقا همان چیزی بود که برای ادامه‌ی راه لازم داشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راه‌پیمایی امروز با راه‌پیمایی‌های خردادماه یک تفاوت اساسی داشت. نه بعد از چندروز که بعد از سه ماه برگزار می‌شد درضمن در سایر شهرهای بزرگ هم جمعیت بیشتری آمده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر بهتان برنمی‌خورد خودتان را لحظه‌ای بگذارید جای پیشوا واز چشم او به این &lt;a style="color: rgb(0, 153, 0);" href="http://www.mowjcamp.com/article/id/33207"&gt;عکس‌ها&lt;/a&gt; نگاه کنید، چه حالی بهتان دست می‌دهد؟ اقبال از پیشوا برگشته است. خودش هم می‌داند به نظرم. برای همین هم باید صبرداشت. خبری همین نزدیکی‌است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-5257984588117912585?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/5257984588117912585/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=5257984588117912585&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/5257984588117912585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/5257984588117912585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2009/09/blog-post_19.html' title='!قاصدک خبرآورد امشب'/><author><name>Sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-6798956546414727211</id><published>2009-09-05T02:25:00.005+04:30</published><updated>2009-09-21T02:33:29.499+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جنبش سبز'/><title type='text'>! سقوط</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;می‌ترسم از این خواب، از این کابوس بیدار شوم. عادت کرده‌ام به وحشت خوابی که دارم می‌بینم. فهمیده‌ام به غریزه که آدم توی خواب هیچوقت از بلندی پرت نمی‌شود. اما اگر این بار فرق کند و پرت شوم چی؟ اگر توی خواب نباشم چی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روی بندی دارم راه می‌روم که در تاریکی مطلق پیش می رود. صدای خرخر و زوزه از پشت سر و از پایین به گوش می‌رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم‌ها روی خرخره‌ی هم پا می‌گذارند و درمی‌روند. همین چند لحظه پیش یکی از همکارهام از کنارم رد شد. صداش کردم. اصلا نشنید. خوب شد جواب نداد، کاری نداشتم باهاش. از روی حماقت محض بود که صداش کردم. قیافه‌ها مثل روضه‌ی آخوندها شده. مثل وقتی که قرار است قیامت بشود. همان‌وقتی که می‌گویند یکی خوک می‌شود و یکی دندان‌هاش از فک پایین‌اش می‌زند بیرون و خون می‌چکد از آنها. آنها که جلو می‌روند یکی یکی سقوط می‌کنند پایین. همه. ولی بازهم همه دارند می‌دوند جلو. ببین پشت سر چه خبر است که اینطور دارند به سوی سرنوشت محتوم‌شان، فرار می‌کنند! من که چیزی یادم نیست، از اول خوابم، از اول شب همینجا بودم و هنوز هم همین‌جام. قیامت هم باید راوی داشته باشد لابد. منم یعنی؟ چرا؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگار من آنجا هستم فقط برای اینکه بقیه از من رد شوند. جلو می‌روم ولی چیزی عوض نمی‌شود. آنقدر که من راه رفتم و آنقدر که آدم از من رد شد باید تا حالا صبح شده باشد! نکند؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکند خواب نیستم؟خواب یعنی چی؟ بیداری یعنی چی؟ کی معلوم می‌کند کی دارد خواب می‌بیند کی بیدار است؟ این‌ها همه قرارداد است. آدم ها پاش را امضا می‌کنند، آدم هایی که اگر همین‌جور پیش برود همه‌شان سقوط می‌کنند پایین که ظاهرا همان جهنمی است که توی دنیا صحبت‌اش بود ولی آن‌وقت صحبت از سیخ داغ و سرب مذاب و این‌جور چیزها بود. کسی نگفته بود آدم‌ها فقط داد می‌زنند از وحشت. کاش همان سیخ و سرب بود. وحشتی که همه جا را گرفته و مثل اکسیژن می‌رود توی ریه‌های آدم. مثال مسخره‌ای است. خودم می‌دانم . اکسیژن کجا و وحشت کجا. اما از وقتی که دست‌هام دارند باد می‌کنند می‌ترسم من هم گرفتار عذاب شده باشم و عجله دارم حرف‌هام رابزنم. وقت درست کردن چیزی را که روایت می‌کنم ندارم. به اندازه‌ی یک اعتراف فرصت باقی است. نوبت آقای راوی شده. تقصیر خودم بود. باید بیدار می‌شدم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لحظه‌ای با خودم فکر می‌کنم. آخرین فرصتی که دارم. اما آیا ته این روایت سقوط من است؟ این چه سرنوشت وحشتناکی است؟ چطور دلم بیاید این‌کار را بکنم با راوی؟ با خودم؟ حالا گیرم که اقتضای فضای پشت ذهن‌ام باشد. آنجایی که انباشته از این‌جور تجربه‌های شکست‌خورده است. پس دلم چی؟ &lt;br /&gt;روایت می‌کنم برای کی؟ برای چی؟ برای آدم‌هایی که سقوط کرده‌اند یا دارند می‌کنند؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به دست و پا می‌افتم. دلم می‌خواهد علاوه بر اعتراف، شعار هم بدهم. هم راوی باشم و هم روایت شونده. این حق من است که دارد پامال می‌شود. باید کاری بکنم. روایت کرده‌ام و حالا کسی نمانده روایت‌ام بکند. پس من چی ؟ منی که هرگز با کسی نجنگیده‌ام ولی با من می‌جنگند، نباید این‌طور باشد. منی که توی گوش کسی نزده‌ام ولی توی گوشم می‌زنند. چرا؟ سرم را پایین انداخته‌ام و به کار خودم هستم اما سیخ می‌زنند به پهلوی آدم. این وحشت و خشونت عکس‌العمل کدام عمل است؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; من راوی این قصه چقدر باید وفادار باشم به روایت؟ خودم چی؟ اصلا کدام راوی؟ کدام قصه؟ طفل درونم را چه کنم که مدام می‌آشوبد و می‌خواهد مشت‌هاش را هوا کند و شعار بدهد. من از نسلی هستم که زیرآژیر خطر و لمس آوارگی، خودش قد کشید از آب و گل درآمد، خودش را ترمیم کرد و کسی هم هیچوقت حالش را نپرسید و حالا هم به کسی بدهکار نیست. حتی به راوی که خودم باشم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعار می‌دهم و در عین حال اعتراف می‌کنم به همه‌ی گناهانی که آدم و حوا در آرزوش بودند اما مرتکب نشدند و سقوط کردند از بهشت. من عوض آنها مرتکب شدم ولی بازهم ظاهرا محکوم‌ شده‌ام به سقوط. با این خدا نمی‌شود کنار آمد. هرمعامله‌ای بکنی باخته‌ای و سقوط کرده‌ای. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا هم بگویم راهی را که آنها آغاز کردند و از قید و بندهای مسخره‌ی بهشت خودشان را خلاص کردند و برای رسیدن به آزادی خوردن سیب از هر درختی، جلوی خدا ایستادند ادامه می‌دهم و این حرف‌ها هم سرم نمی‌شود که گاز زدن یک سیب زیر سایه‌ی درخت ارزش دربه‌دری ندارد. اتفاقا خیلی هم دارد &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-6798956546414727211?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/6798956546414727211/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=6798956546414727211&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/6798956546414727211'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/6798956546414727211'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='! سقوط'/><author><name>Sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-6454394078993645573</id><published>2008-05-23T10:32:00.009+04:30</published><updated>2008-07-18T20:58:10.682+04:30</updated><title type='text'>....سه روز پیش</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;سه روز پیش اوج زندگی اولترا پلیسی من در چهارپنج سال اخیر بود. عینک آفتابی زده بودم و کلاه شاپو روی سرم گذاشته بودم. پالتوی گوزن پوشیده بودم و سیگار برگ‌م راست‌اش یک‌کمی کلفت‌ بود و جا نمی‌شد توی دهان‌م. به سختی، همین‌قدر که احساس امنیت بکنم روی لب‌هام بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک‌جایی رفتم که بماند حالا. صداش در می‌آید. مگر می‌شودمن کاری بکنم صداش در نیاید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- من و توچه کار کنیم عزیزم؟ صداست دیگر. در می‌آید از آدم! ایتالیا‌یی‌ها شنیده‌ام خیلی مشهورند به خاطر عشق‌بازی‌های پر سرو صدا. وقتی هم صدای همسایه‌ها را می‌شوند باصدای بلند می‌خندند. مثل ایرانی‌ها نیستند که لب‌هاشان را بگزند و حرص بخورند. ایرانی‌ها موهاشان سفید می‌شود وقتی ببینند همسایه‌شان دارد عشق‌بازی می‌کند.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عادت کرده‌ام یواشکی مثل روح‌های سرگردان بیایم و بروم. چه شب‌هایی که توی کوچه و خیابان پرسه می‌زدم تا همسایه‌ها ماشین‌شان را دربیاورند از پارکینگ یا قالی را از صندوق عقب کول کنند و ببرند بالا. من کی بودم؟ با کی کار داشتم؟ این سال‌ها همه‌اش، همه‌چیزم را قایم کرده‌ام از همه. عشق‌بازی با اعمال شاقه! از ترس رودررو شدن با همسایه‌ها، مجبور بودم سرم را پایین بیندازم و از کنار آسانسور رد شوم و چهارطبقه را بدون روشن کردن چراغ٬ کورمال‌کورمال بالا بروم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به در می‌کوبید. معنی‌اش این بود که نخوان، عزیزم. حالاست که بریزند توی خانه.  &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;-  زیر دوش آواز نخوانم ؟ خیلی نامردی‌است به خدا! همسایه‌ها می‌شوند؟ می‌فهمند که این‌جام؟     مگه کجام؟ مگه توی فیلم پیانیست‌ایم؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  خیلی‌خوب حالا !! توی فیلم پیانیست نیستیم ولی وسط میدون جنگ‌ایم. تابو از بمب بدتره . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه روز پیش عجب روزی بود. هوا آفتابی می‌شد و ابری می‌شد. آفتابی که می‌شد زیر درخت‌ها قایم می‌شدم. ابری که می‌شد می‌دیدم لختم. دست‌هاش را می‌کشید روی‌تنم. ‌گفتم مردها دوبر یک جلواند از زن‌ها توی عشق‌بازی. پرسید چطور؟ جواب دادم:‌ " اختیار صافو صوفی تنمون دست خودمونه ولی با سلیقه‌ی شما. بخواهید سینه‌مونو می‌کنیم مثل باند فرودگاه، نخواهید هم می‌کنیم هرجوری که میل شما باشه." خندید و جواب داد : " اینکه دو بر یک به نفع ما می‌شه! آقای مهندس!" &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  از بس فداکاریم&lt;br /&gt;-  راست می‌گی‌!  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه روز پیش، از زیر عینک هم اینجوری نگاه می‌کردم به همه. حالا شما نمی‌بینید. ابروی چپم بالاتر از اون‌یکی بود. همه فهمیده بودند چرا و کجا دارم می‌رم. جاکش‌ها!!! این‌همه آدم!!‌ همه‌ همسایه‌ی همان آپارتمان بودند؟ چی باید می‌گفتم؟ کجا داشتم می‌رفتم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-     می‌دونی که!‌ تقریبا غیر ممکنه!!  توی این پنج سال نشده مسافرتی بریم باهم. شب توی پارک باید می‌خوابیدیم. هتل نمی‌دند که. بگیم چه‌کاره‌ی همیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-    رابطه، ممنوعه! رابطه‌ی ما که اونطرف‌ ِ ممنوعه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-     باید بیای اونجا. چند بار توی سال باید بیام ایران؟‌ چقدر باید مرخصی بدون حقوق بگیرم ؟!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راست می‌گفت. می‌گفتم گشتی توی این همه پیغمبر، به جرجیس ایمان آوردی. &lt;br /&gt;اگه آدم می‌خواست اول حساب کتاب کنه، بعد عاشق بشه که عاشق نمی‌شد هیچوقت. یازده هزار &lt;br /&gt;کیلومتر فاصله داریم‌از م!  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه‌روز پیش، احساس عجیبی داشتم. از بس پلیس شده بودم جنایت‌ رو بو می‌کشیدم. توی پیاده‌روها  که راه می‌رفتم غریزه‌ام می‌گفت توی این خانه دارند یک‌کارهایی می‌کنند که ممنوع است. دقیقا نمی‌دانستم چه کاری. غریزه‌ام فقط تشخیص می‌داد این کارها ممنوع باید باشد. &lt;br /&gt; آپارتمان شماره ی سیزده بود! صدای آواز مردی از پنجره‌ی کوچکی می‌آمد!! داد بی‌داد!!‌ پاسبان‌های شمال شهر هم که بلد نیستند چه‌جوری جلوی جنایت را بگیرند. با خودشان فکر می‌کنند شمال شهر آدم‌ها با فاسق همسایه کاری ندارند. زهی خیال باطل!!‌ غیرت ایرانی همه جا را برداشته!‌ این حرف‌ها نیست که!‌ حالا بود که همسایه‌ها می‌ریختند ترتیبش را می‌دادند. باید دست‌به کار می‌شدم. عینک‌م را چسباندم به صورت‌ام. یقه‌ی پالتوم را دادم بالا و گردن‌م را دادم تو. دستهام را کردم توی جیب‌م و اخم کردم تا هیچی از چشم‌هام معلوم نباشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زدم. زنی در راباز کرد. گفتم:" به این آقا بگویید زیر دوش نخواند. ممنوع است." &lt;br /&gt;ترسید و دست‌و پاش را گم کرد. گند زده بودم. می‌خواستم کمک کرده باشم یعنی. به تته‌پته افتاد و گفت :" شوهر من خواننده است، همه‌ی کاست‌هاش هم مجوز دارد. حالا هم دارد ترانه‌ی &lt;br /&gt;آخرین آلبوم‌اش را می‌خواند. مجوزش را بیاورم؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرفی نداشتم برای گفتن. چرا برای من ممنوع بود؟ من چه فرقی داشتم؟ همه‌ی عوضی‌های دنیا شبیه‌هم‌اند. کی گفته گشتاپو را تیرباران کرده‌اند؟ "زبان‌ام را که چرخاندم٬ جای خالی دندان‌های ردیف بالا را حس کردم." کجا خوانده بودم؟ از کی شنیده بودم؟ چه فرقی می‌کند؟ همه‌ی ما شبیه هم‌ایم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه روز پیش٬ در پنج‌سال گذشته ..... صداش در‌می‌آید  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-6454394078993645573?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/6454394078993645573/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=6454394078993645573&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/6454394078993645573'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/6454394078993645573'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='....سه روز پیش'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-9048989368233360404</id><published>2007-11-25T21:27:00.000+03:30</published><updated>2007-11-25T21:33:04.749+03:30</updated><title type='text'>بهانه</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;در تمام دوران زندگی‌م دنبال سه چیز گشته‌ام. بهانه‌ای برای ماندن ٬ بهانه‌ای برای رفتن و البته پاسخ این پرسش که در کجا؟ و به کجا؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مضمون تکه‌ای از یک دیالوگ ناتمام&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-9048989368233360404?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/9048989368233360404/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=9048989368233360404&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/9048989368233360404'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/9048989368233360404'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='بهانه'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-9220373753297446466</id><published>2007-10-11T17:28:00.001+03:30</published><updated>2007-10-11T18:42:05.833+03:30</updated><title type='text'>! محض کون‌ده ‌بازی</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درویشی را پرسیدندحکایت آن کلاغ کون‌ده‌باز را بازگوید٬ شیخ لب گزید که زبان گستاخ هیزم دوزخ است٬ این چه حرف‌هایی است٬ آن‌هم به ماه صیام؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مریدان کوبیدند پشت شیخ٬ محکم. یعنی بی‌خیال؛ بگو و شیخ فرمود &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;به طیاره‌ای کلاغی و خرسی نشسته بودند. کلاغ پشت خرس و خرس پیش کلاغ. هربه چندگاهی کلاغ انگشت فضولی به سوراخ بالای سر می‌کرد و بوقی برمی‌خاست. میهماندار خوش‌قدو بالا٬ مودب پیش می‌آمدو &lt;br /&gt; خدمت را کمر تا می‌کرد و کلاغ می‌گفت:" امری نیست٬ عشقم کشید و محض کون‌ده‌بازی بود٬ مرخصید  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مکرر شد و نظام طیاره از هم پاشید. میهماندار سراسیمه پیش طیاره‌دار رفت و حکایت گفت و &lt;br /&gt;چاره خواست. طیاره‌دار فرمود:" برو و هرکه را چنان‌ات گفت٬ از طیاره بیرون انداز&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;برگشت. خرس سراسیمگی میهماندار دید و بر خویش لعنت فرستاد که کم از کلاغ‌ام؟ و انگشت به سوراخ کرد و بوق برخاست. میهماندار حاضر گشت و شنید :" امری نیست٬ عشق‌ام کشید و محض &lt;br /&gt;کون‌ده‌بازی بود٬ مرخصید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;میهماندار گلوی خرس بگرفت و به درگاهش بکشید و طیاره را دربگشود. خرس نگران کلاغ بود و &lt;br /&gt;استمداد کرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;کلاغ جستی زد و انگشت تنبیه بر شانه‌ی خرس کوفت و گفت:" حکمت کون‌ده‌بازی من را نفهمیدی.  به‌سان آن زن حشری٬ ذکر را دیدی و کدو را نه. ندیدی بال و پر نداری؟ غلط ‌می‌کنی کون‌ده‌بازی می‌کنی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مریدان شیهه کشیدند٬ جانسوز &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-9220373753297446466?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/9220373753297446466/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=9220373753297446466&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/9220373753297446466'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/9220373753297446466'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title='! محض کون‌ده ‌بازی'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-186570015424718464</id><published>2007-06-23T19:44:00.000+03:30</published><updated>2007-06-23T19:51:58.761+03:30</updated><title type='text'>خون جگر</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هر آن باغی که نخلش سر بدر بی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;مدامش باغبون خونین جگر بی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;بباید کندنش از بیخ و از بن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;اگر بارش همه لعل و گهر بی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-186570015424718464?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/186570015424718464/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=186570015424718464&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/186570015424718464'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/186570015424718464'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title='خون جگر'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-3889573584546228035</id><published>2007-03-14T21:28:00.001+03:30</published><updated>2008-07-20T19:22:24.762+04:30</updated><title type='text'>توآغاز رفتن من بودی</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;آمدن‌ات آغاز رفتن من بود&lt;br /&gt;خیلی دیر بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چمدان‌م به تن‌م بود و راهی بودم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آمدن‌ات شکوه داشت برام &lt;br /&gt;اما فاصله رقیب پیروز تو بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تمام مرا مال خودش کرده است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و من معتاد باختن‌ به فاصله شده‌ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دکمه‌های پیرهن‌ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دست‌هات را گم کرده‌اند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از بس دیرآمدی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و از بس مغروراند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بازنمی‌شوند دیگر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حتی با دست‌های خودم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید معجزه بلد باشی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما فاصله تن‌م را خوب می‌شناسد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و به احساس‌ات می‌خندد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خندیدن به احساس‌ات را تاب نمی‌آورم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;معتاد &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;هستم&lt;/span&gt; به باختن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما دلیل نمی‌شود تورا هم مغلوب کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چه روزهای دوری بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مثل برف آب شد در دست‌هام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فاصله نباشد با زمستان سر می‌کنم&lt;br /&gt;و تا زمستان بعد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نیمی از کره را پیموده‌ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ومعلوم نیست کجا باشم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;می بینی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تن‌م چقدر سربه هوا شده‌است؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;احسا‌س‌ت را تن‌ات کن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خواهش می‌کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمی‌خواهم پیروز نشوی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نگهدارش باش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بجنگ برای نباختن‌خودت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دعا می‌کنم برات&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و خدا نگهدارت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;برای یاسمن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-3889573584546228035?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/3889573584546228035/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=3889573584546228035&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/3889573584546228035'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/3889573584546228035'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2007/03/blog-post_14.html' title='توآغاز رفتن من بودی'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-5492367582460991925</id><published>2007-03-08T01:09:00.000+03:30</published><updated>2007-03-08T01:11:18.305+03:30</updated><title type='text'>چندبار؟</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;چند بار در کوچه‌ای بن‌بست باید پیچید؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-5492367582460991925?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/5492367582460991925/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=5492367582460991925&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/5492367582460991925'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/5492367582460991925'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='چندبار؟'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-115445748329672711</id><published>2006-08-01T22:07:00.000+03:30</published><updated>2006-08-01T22:10:14.646+03:30</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;متنی نوشته بودم که برداشتم. اگر از روی بلاگ رولینگ آمده اید اینجا، عذر می خواهم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-115445748329672711?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/115445748329672711'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/115445748329672711'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/08/blog-post_01.html' title='...'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-115368001513280764</id><published>2006-07-23T22:05:00.000+03:30</published><updated>2006-08-01T21:27:04.226+03:30</updated><title type='text'>عشق، ایمان، آزادی</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;روحم بهانه می‌گیرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و تنم ـ نحیف و خرد ـ رنجور است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;:آنچه هست و حال و روزم، این است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;عشق، ایمان، آزادی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هووووم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دشنه‌هایی درتنم، روحم، دلم، جانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-115368001513280764?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/115368001513280764'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/115368001513280764'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/07/blog-post_23.html' title='عشق، ایمان، آزادی'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-115297657388245121</id><published>2006-07-15T18:41:00.000+03:30</published><updated>2006-07-15T18:58:05.836+03:30</updated><title type='text'>اپوزسیون مرگ خواه</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;سال‌ها پیش، دبیر جغرافی‌م ازم پرسید محیط زیست یعنی چی؟ و من با همان صدای نخراشیده‌ی دوره‌ی بلوغ‌م مثل ماست ته‌ی طغار وا رفتم.فکر می‌کردم محیط زیست یک چیزی است لااقل در اندازه‌های جنگل آمازون یا مثلا صحرای سینا. بعدها بود که فهمیدم محیط زیست یعنی دورو بر آدم. حالا هم به نظرم گروهی از اپوزسیون، درک روشنی از حقوق بشر ندارند. حقوق بشر برایشان، یعنی حقوق اعدامی‌ها، یعنی حقوق زن‌هایی که قرار است سنگسار شوند، یعنی حقوق لزیین‌ها، یعنی حقوق گی‌ها، یعنی حقوق مردهایی که قرار است شلاق بخورند و یعنی حقوق هرکسی که قرار است یا قرار بوده‌است یک بلایی سرش بیاید. از همین زاویه، گنجی تا زمانی که اعتصاب غذا کرده است و در سلول زندان یا بیمارستان، میان مرگ و زندگی پاندول است، قهرمان است و براش سوت و کف می‌زنند. چون دارد از حقوق بشر دفاع می‌کند. اما وقتی پاش را از زندان گذاشت بیرون، می‌شود یک زندانی آزاد شده‌ای که برای فرار از تیرباران، شب‌ها با بازجوها لاس می‌زده و روزها باهاشان می‌نشسته پای بازی حکم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;گنجی اگر به جای نوشتن مانیفست جمهوری خواهی، یک بعد از ظهر گرم و آفتابی تهران را انتخاب می‌کرد و می‌رفت جلوی دفتر نمایندگی سازمان ملل در تهران و یک چهارلیتری بنزین را روی خودش خالی می‌کرد و به نشانه‌ی اعتراض به تضییع حقوق شهروندی ایرانی‌ها، خودش را به آتش می‌کشید، به مذاق گروه‌هایی از اپوزسیون ایرانی خوش‌تر می‌آمد و برای همیشه قهرمان می‌ماند. به خانواده‌اش قول می‌دادند که پس از تشکیل دولت آینده‌ی ایران، حتما یک بزرگراه حسابی را به نام گنجی کنند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تیرباران دوستی، جزغاله‌ی آدمیزاد خواهی، زخم کهنه‌ و آشنایی برای آزادی خواهان ایران است. هنوز که هنوز است بعضی‌ها به شاملو شک دارند که خرج سفر آمریکاش را از کجا آورد؟ پاش را قطع کردند مهم نیست. حق‌الزحمه‌ی پزشکی که پاش را قطع کرد، از کجا داد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;گنجی تا زمانی قهرمان است که در مسیر مرگ قسطی‌ خویش گام بردارد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;داستان نویس‌های ایرانی باید سلاخی شوند. خاک خوردن رمان‌هاشان توی کشوی میزهاشان، اصلا کافی نیست. مرثیه را برای جسد می‌خوانند، نه برای رمان. شاعران باید شعرشان را برای سنگ قبر شاملو در غروب نمناک امامزاده‌طاهر بخوانند. ولی کافی نیست.گلشیری باید داستان استان‌نویس‌های جوان ایرانی را نقد کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;معروفی اصلا مهم نیست که در ایران از تدریس محروم شد. اصلا مهم نیست که همین دوماه پیش در برلین جراحی فک داشت تا عوارض مشت‌هایی که از بازجوهاش توی زندان‌های ایران خورده بود، ترمیم شود. اصلا مهم نیست که ده‌سال است در تبعید هرشب دارد با مادرش در ایران، حرف می زند و پشت خط می‌خندد که حالش خوب است و تلفن را قطع می‌کند و اشک می ریزد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;معروفی گناه‌کار است. به آزادی خیانت کرده است. چرا که یک‌سال است دارد &lt;a href="http://mebaily.com/archives/001307.html"&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;شعر می‌گوید&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;.چرا که احساسش را دارد بیان می‌کند. او حق این‌کار را ندارد. چرا که خودش را نرفته جلوی دفتر سازمان ملل در برلین به آتش بکشد. تقصیر او نیست که عاشق ادبیات است. تقصیر اخوان هم نبود. او شاعر بود. حق نوشتن داستان نداشت. داستان‌هایی که در زمان حیات خودش و به دست خودش در آتش سوختند. احساس مال معروفی و اخوان است ولی ما شیوه‌ی بیانش را باید معلوم کنیم! اخوان هم از سال شصت خانه‌نشین شد. این هم مهم نیست. مهم این است که چطور می شود شاعری، شعری مثل کتیبه، بسراید و سلاخی نشود؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چیزی که مهم است این است که چرا معروفی مثل بختیار ترور نمی‌شود، اصلا مهم نیست که او زندگی خودش را وقف جوانانی کرده است که نمی‌خواهند در مکتب کسانی پرورش یابند که هنوز هم که هنوز است وقت انتخابات به این فکر می‌کنند که اگر فلانی بیاید برای مزاج رمانشان بهتر است. زندگی موش ها توی فاضلاب را درس می دهند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تقصیر گنجی و شاملو و اخوان و معروفی نیست . تقصیر ماست که اگر بقال هم هستیم، برای خودمان یک پا نماینده‌ی پارلمان اروپاییم و از بحران دالفور گرفته تا کودتای مخملین اکراین، پای هر بیانیه‌ای را امضا می‌کنیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;کلمه‌ی تیرباران قند توی دل گروهی از اپوزسیون آب می‌کند. سلطانپور اگر تیرباران نمی‌شد، توی سوئد و دانمارک و هلند و ...براش بزرگداشت می گرفتند؟ هیچوقت. بزرگداشت تیرباران است، نه بزرگداشت سلطانپور&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-115297657388245121?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/115297657388245121/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=115297657388245121&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/115297657388245121'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/115297657388245121'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/07/blog-post_15.html' title='اپوزسیون مرگ خواه'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-115278730535013711</id><published>2006-07-13T14:01:00.000+03:30</published><updated>2006-07-13T18:14:15.706+03:30</updated><title type='text'>.....</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;p align="right"&gt;باور نمی‌کرد. فکر می‌کرد چون حرفی ندارم بزنم و برای اینکه بهرحال اینجور وقت‌ها باید چیزی گفت، بهش می‌گم چقدر قشنگ تار می زنه. من که می‌خواستم رد انگشت‌هاشو رو تار دنبال کنم، یک دفعه می‌دیدم دارم سرزانوهاشو نگاه می‌کنم. چشم‌هام از نوک انگشت‌هاش رفته بودند بالا، از روی کتف‌هاش اومده بودند پایین، از روی سینه‌هاش سر خورده بودند و از گودی کمرش رد شده بودند و حالا روی زانوهاش که رسیده بودند من چشم‌هامو می‌خواستم از روی زانوهاش بردارم و روی انگشت‌هاش بگذارم اما زورم اصلا نمی‌رسید. حتی چندبار سرم رو اینطرف اونطرف چرخوندم، اما چشم‌هام میخ شده بودند روی زانوهاش. هرچقدر هم می‌خواستم بفهمم دارم به چی نگاه می‌کنم، چیزی سر در نمی‌اوردم. چیزی هم یادم نبود که چی‌ها دیدم. یک زانو بود که دوتا شده بود و یک‌تاش رفته بود زیر یکی دیگه. توی اون حالم گفتم چهارتا یک‌تا زانو می‌شه، چهارتا زانو. بعدش هم گفتم شاید چهارزانو رو از اینجا اورده باشن، بعد یادم اومد که چهارزانو به این نمی‌گن. به این می‌گن دوزانو. چقدر هم قشنگ.بعد دیدم سر نگاه کردن به زانوهاش، چه چرت و پرت‌هایی دارم می‌گم وسط گوش کردن به تار. این بود که خواستم چشم‌هامو بردارم اما نمی‌شد. آخه چیزی هم نبود. حالا دوزانوش رو خیلی قشنگ زده بود ولی دلیل نمی‌شد که من اونجوری مغزم از کار بیفته. از اوج و فرود صدای تارش، تا کش و قوس دوزانویی که زده بود می‌رفتم و برنمی‌گشتم که، می‌موندم. امتداد ساق پاش از زیر دامنش، توی تاریکی گم می‌شد. دیدم فرصت خوبیه چشم‌هامو گول بزنم. آخه اگه می دید زل زدم به زانوهاش، ممکن بود فکر کنه دارم چشم‌چرونی می‌کنم. گرچه بدش هم نمی‌یومد. چشم چرونی هم مثل ترشی لیته یک مزه است برای بعضی غذاها. ولی خوب زانو که چیزی نداره برای چشم‌چرونی. ولی چون دامن پاش بود، اگه دنبال می‌گشتی یه چیزایی می شد پیدا کنی. دیدم نه باباجان. کار از این حرف‌ها گذشته. این چشم‌ها، همون زانوها رو می‌خوان و نمی‌شه هم کاریش کرد. همه‌ی این حرف‌ها رو زدم، برای اینکه بگم چرا هر یک دقیقه بلند می‌شدم، یک دور دور اتاق می‌چرخیدم و باز همونجا که نشسته بودم می‌نشستم&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;و باز همون سفر همیشگی. از نوک انگشت تا، تای زانو. دفعه‌ی آخر که داشتم دور اتاق می‌چرخیدم، لیوان آب رو از روی عسلی برداشتم و بردم طرف لب‌هام. اما یک دفعه خالیش کردم توی گلدونی که جلوم بود. گلش یادم نیست چی بود. اسم گل‌ها رو هیچ وقت یاد نگرفتم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همه‌ی این‌ها گل‌اند، اما "&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هرکدومشون اسم دارن. به&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;"!همشون که نمی‌گن گل&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اصلا هم اینجوری نیست. مثلا "&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خودت. هر جای بدنت یه اسمی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;"داره، اما همشون تویی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;"مثلا ؟"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مثلا به اون چیزایی که سر"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می‌خورن توی هوا و روی تن من می‌گن انگشت. به اون چیزی که من نمی‌تونم زیاد نگاشون کنم می‌گن چشم و به اون چیزی که برم می‌گردونه به زندگی، می‌گن صدا حالا هم چون تو گل فروشی هستیم و خوبیت&lt;br /&gt;"نداره، بقیه‌‌ی‌ جاهای تنت روبی‌خیال می‌شیم، باشه؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به جای اینکه بگه باشه،می‌خندید. من‌هم می‌گفتم :"همین، خنده‌ات. اسم نداره.اما نمی شه که صداش نکرد. باید بالاخره یه جوری صداش کرد وقتی می‌خواییش یا نه؟ چون اسم نداره، مجبوری بگی، بخند. فعله. اما از صدتااسم، اسم‌تره &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;!"تویی. اما از صدتا تن، بیشتر تنه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بعدش خودم گه‌گیجه می‌گرفتم.رو می‌کردم به گل فروش و می‌گفتم از این گل‌ها بدین،خیلی.حواس گل&lt;br /&gt;فروش نبود.اگه بود می‌دید اشاره کردم به اون. می‌گفت:" بابا،زشته. چه کاریه تو می‌کنی؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;جواب می‌دادم :" باشه، آقا از این مریم‌ها، لطفا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;گل توی گلدون، ماه روی ایون. برگشتم و صداش کردم. بدون اینکه اسمشو بگم. پرسیدم معجزه بلدی؟ گفت تا چی باشه. گفتم تموم نشو. گفت باشه. گفتم ولی تموم می‌شی. گفت نه، گفتم می‌شی. گفت، برم دار، از اون ور بذار. کار خیلی سختی که نیست. رومو برگردوندم. جواب دادم نه، راست می‌گه، سخت تر از بستن آلبوم عکس‌هات که نیست. هست؟ تو بگو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;نه، نیست. قشنگ بود، بریزم"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;"برات؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;"بریز، ...بیشتر"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;"!بیشتر نه"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اونم همینو می‌گفت." بیشتر &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;"!نمی‌شه بزنم. خوردی منو تو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;از پای گلدون رفته شدم توی بغلش نشسته شدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;،از اون عکسی که توی آلبومته"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;"نمی‌خوای چیزی بگی برام؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;داشت با انگشت‌هاش و لب‌های من بازی می‌کرد. لب‌ پایینمو می‌بست و باز می‌کرد. انگار یه اسب داشت تو مغزم یورتمه می‌رفت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نه! یعنی الان وقتش نیست. بذار" &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به حرف تن‌هامون گوش کنیم. اونا هم آدمن، حرف دارن. برای&lt;br /&gt;ما نه، به زبون ما نه. برای خودشون، به زبون خودشون&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من یه چیزو نفهمیدم. چی گفتی"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;؟ پای گلدون که بودی چی شد؟چه کار کردی؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من‌ دارم حرف می زنم مگه؟" &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیلی داغونی ها! اونوقت لامصب برای من نمی‌ریزی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دیدم چیزی از توی تنم، از توی زانوهای هردومون، داره می ره توی زمین. تار شو از روی ابرها برمی‌داشت، اما اخرش هردومون به زمین می‌رسیدیم. یک دروغ خیلی زشت، اما از صدتا مارتینی، مارتینی تر، لامصب. عجب چیزی بود.دروغ بود. زشت بود. اما یه جوری بود که می خواستیش.شاید چون به رنگ فراموشی بود &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;می‌دونی؟چاره‌ای نداشتیم. باید زندگی می‌کردیم. گل فروش حرف درمی‌یورد. بیکار بود. بالاخره، گل داشت می‌فروخت برای اینکه بوی گند و گه، آدما رو مجبور نکنه دماغشونو با چاقو ببرن. خرجشو از این راه درمی‌یورد. زندگی باید می‌کردیم. کمک بود بهش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;" دیگه واقعا بسه برات"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;" اوهوم. مون"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-115278730535013711?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/115278730535013711/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=115278730535013711&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/115278730535013711'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/115278730535013711'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/07/blog-post_13.html' title='.....'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114942478716499333</id><published>2006-06-04T15:56:00.000+03:30</published><updated>2006-06-04T16:53:49.806+03:30</updated><title type='text'>گذرنامه ، تمام حیثیت من</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;تمام زندگی من خلاصه شده است در دیدن فیلم، گوش کردن به موسیقی، خواندن کتاب، کشیدن سیگارو اگر پا بدهد نوشتن چیزی.دوست نازنینی پیشنهاد خوبی کرد. گفت چون خیلی تنبلی در نوشتن، یک ویس رکوردر بخر چیزهایی که حال نوشتن‌اش را نداری، حرف بزن که یادت نرود. خریدن ویس رکوردر را قبول کردم. ولی تا خریدنش یک چندسالی باید بگذرد. داستان گرفتن گذرنامه‌ را دونفرتان می‌دانید، برای بقیه می‌گویم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;تا حالا چهار پنج‌تا فرم گذرنامه از پست گرفته‌ام که اینقدر نرفته‌ام تحویل بدهم که گمشان کرده‌ام. هر دفعه هم که با دوستانی که به گرفتن گذرنامه تشویق‌ام می‌کنند سر تجربه‌های جدیدم، مثلا در مورد نوشتن طرح یک فیلم‌نامه حرف می‌زنم، موضوع گذرنامه را مثل شمشیر دوموکلوس، بالای سرم از غلاف درمی‌آورند. یکی‌اش همین نیوشا، لامصب تا یک کلمه بهش می‌گویم، نیوشا دلم هوای استخر کرده، یکم تفریحات سالم بکنیم؟‌ ابرو بالا می‌اندازد، گذرنامه‌ات را گرفته‌ای که حالا به سرت زده ورزش کنی؟گذرنامه‌ات را گرفته‌ای که حالا به سرت زده به قول خودت فیلم‌نامه که نه، طرح فیلم‌نامه بنویسی؟ خیلی نامردی است. این گذرنامه برای من شده، چیز خیلی بدی. توی اداره‌ی گذرنامه آشنا، ماشنایی ندارید؟‌ توی وبلاگم، از گذرنامه نوشتم که یکم شاید، به غیرت نداشته‌ام بربخورد. فقط یک‌بار در تمام عمرم، نازنینی از من چیزی خواست که در کمتر از دو روز، انجامش دادم.آنهم به این دلیل که در طول یک‌روز عملی نبود.  اگر آشنایی توی اداره‌ی گذرنامه دارید،همین پایین پارتی‌بازی کنید یکم لطفا! برای همیشه سپاسگزارتان خواهم شد. جدی می‌گویم! خیلی حیاتی است برام! گذرنامه‌ام را که بگیرم، نیوشا می‌بردم استخر&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114942478716499333?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/114942478716499333/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=114942478716499333&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114942478716499333'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114942478716499333'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/06/blog-post_04.html' title='گذرنامه ، تمام حیثیت من'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114928325410948569</id><published>2006-06-03T00:47:00.000+03:30</published><updated>2006-06-04T16:13:22.656+03:30</updated><title type='text'>آدم چه ناگاه ، می‌پاشد از هم</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;خیلی ساده، خیلی راحت ویران می‌شوی. کافی است اس‌ام‌اسی از پدرت دریافت کرده‌باشی که دوساعت هم از وقت‌اش گذشته باشد و بی‌جواب‌ش گذاشته باشی. کافی است توش نوشته باشد آقای ....آقای ...، خسته نباشید،مشتاق دیدار، خدانگهدار. با همین ادبیات وحشتناک. یادت بیاید که تلفن‌ات را قطع کرده‌ای برای اینکه حتی کسی اشتباهی هم زنگ نزند خانه‌ات و موبایلت هم هیچوقت دم دستت نیست. یادت بیاید پدر و مادرت بلند شده‌اند رفته‌اند شاهرود، که راه تو را کوتاه کنند ولی تو گفته‌ای خسته‌ای. نمی‌توانی جایی بروی. تعطیلات را می‌خواهی تهران بمانی و به آنها دروغ گفته‌ای که می‌خواهی استراحت کنی. به همین سادگی، از هم می‌پاشی. با یک اس‌ام‌اس از پدرت و با این ادبیاتی که سرت را به دوران می‌اندازد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;پایان ماجرا نیست. یادت می‌آید پدرت روزی بهت گفته، من هروقت می‌خواهم حرف بزنم باتو، باید نیم‌ساعت فکر کنم چه‌جوری حرف بزنم باهات. آدم، خیلی راحت‌تر از چیزی که فکر می‌کنی، متلاشی می‌شود. بریز، نیوشا. بریز.میشل استروگف توی مغز من دارد راه می‌رود؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت:‌متن پایین را همین یکی‌دوساعت پیش نوشتم و متن پایین ترش را دیشب.اگر حالش را دارید هرسه تا راباهم بخوانید &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114928325410948569?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114928325410948569'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114928325410948569'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/06/blog-post_114928325410948569.html' title='آدم چه ناگاه ، می‌پاشد از هم'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114927730076882083</id><published>2006-06-02T23:07:00.000+03:30</published><updated>2006-06-04T16:12:38.466+03:30</updated><title type='text'>ف، مثل فیلم مثل زندگی</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;امشب از سینما فرهنگ دست خالی برگشتم. یعنی فیلم ندیدم. برای فردا شب بلیط گرفتم. خدا این سی‌دی‌فروشی کنار سینما فرهنگ رو زیادش کنه. آقای خیلی خوش‌قیافه‌ای همراه پسرش اونجا رو می‌گردونه. خیلی هم بامزه‌است. اگه ببینه خیره شد‌ی به یک سی‌دی یا دی‌وی‌دی و احساس کنه می‌خوای قورتش بدی، بلند می‌شه از جاش و می‌یاد کنارت می‌ایسته و کلی راجع به فیلم، اطلاعات بهت می‌ده. این فیلم الکی اسکار گرفته اصلا ارزش دیدن نداره، اون فیلم حس تعلیقش شاهکاره، بقیه‌ی چیزاش به‌درد نمی‌خوره. گفتم یه فیلم معرفی کنین که وقتی می بینمش، توی اتاقم شروع کنم به معلق‌زدن! غش خنده شد. گفت همچین فیلمی نداریم. یعنی مجوز پخش این‌جور فیلم‌ها رو به ما نمی‌دن. باید بری میدان امام حسین!‌با همین حرفم کلی رفیق شدباهام. دستم رو گرفت و برد طبقه‌ی بالا و گفت اینجا بچرخ برای خودت و فیلم پیدا کن. همه‌ی فیلم‌هامون رو جلوی چشم مشتری نمی‌گذاریم. دیدم سه‌تا خانم وارد فروشگاه شدند. خانمی که مسن‌تر بود گفت آقا هرچی فیلم از برات پیت دارید من می‌برم. پسری داشتم که از دستش دادم. شبیه برات‌پیت بود. نفهمیدم چه‌جوری از طبقه‌ی بالا خودم رو رسوندم پایین. آقای فروشنده گفت تسلیت می‌گم. خانم گفت، تسلیت که نباید بگین. شش‌ساله رفته. باید بگین متاسفم و با صدای بلند شروع کرد به خندیدن &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;این حرفش مثل پتک اومد فرق سرم. من گیج هم، بدجوری خیره شده بودم بهش. فهمید، روش رو کرد به من و گفت، پسر من به درد تو که نمی‌خورم، اینجوری داری می‌خوری منو با چشات! فروشنده گفت جای پسر شماست. خانم گفت کاش نبود و باز خندید. ‌دیدم به خیر گذشته گفتم، یه سوال بی‌ربط بپرسم؟‌گفت، شما جوونای این دوره همه‌چیزتون بی‌ربطه. این همه دختر خوشگل این‌دوروبا دارن می‌پلکن، اونوقت تو داری با من لاس‌می‌زنی! ها؟حالا‌چی‌می‌گی؟ دستش رو محکم زد روی شونم، جوری که تعادلم بهم خورد. گفتم شش ساله پسرتون فوت کردن، حالا چرا دارین سی دی‌های برات‌پیت‌و جمع می‌کنین؟ گفت، همه‌ی فیلم‌هاشو هزار دفه دیدم. خش شده سی‌دی‌هام. هر شش‌ماه می یام، همه‌ی فیلم‌هاشو از دوباره می‌خرم. نمی‌خوام رو زندگی پسرم خش افتاده باشه. روی زندگی تاکید کردم و حرفش رو به خودش پس دادم. گفتم شما خیلی خوبید. گفت ای بابا، ولی پیرم یکم برات و زبونشو دراورد و خندید. مات‌ام زده بود. قاطی کرده بودم یعنی. زنی داغدیده با این روحیه، محشر بود. گفت نمی‌خوام دلتو سیاه کنم. همسن تو بود ولی. برای همینم اینقدر باهات راحتم. فکرای بدبد نکنی، شب خوابت نبره! شما جوونا رو که می‌بینم می‌خوام همتونو بغل کنم. ولی می‌ترسم مردم بگن خل شده. گفت با فیلم‌های برات‌پیت که همه‌ی دیالوگاشو حفظه، همه‌ی لوکیشن‌هاشو از بره، سرپا نگه داشته خودشو بعد از رفتن پسرش. با این روحیه‌اش، مرد فروشنده با همه‌ی شیرین‌زبونی‌هاش، پوستر شده بود و چسبیده بود به دیوار. کاش یکی از اون‌همه فیلم‌سازی که توی اون فروشگاه پوستر شده بودن، یکی دوربین‌اش دم دستش بود. می‌تونست فیلمی بسازه که برات پیت معلق بزنه توی اتاقش. این ماجرا یک نکته‌ی انحرافی هم داشت که مثل تف توی صورت "دزد آقا"ی شعر اخوان بود برام. دختر خوشگلی اومد جلوم، گفت خیلی خلی! چرا شمارتو ندادی بهش؟از اونا بود ها!! گفتم برو بابا‍! دلت خوشه! امشب، همه یه چیزیشون می‌شه!‌و توی دلم ادامه دادم، ناسلامتی یه نفر مرده این وسط! حالا درسته که فیلم‌های خوبی هست که قشنگ می‌کنه دنیارو، ولی هر فیلمی اگه از استنلی کوبریک هم باشه، آخرش تموم می‌شه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114927730076882083?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114927730076882083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114927730076882083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/06/blog-post_03.html' title='ف، مثل فیلم مثل زندگی'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114919913620591811</id><published>2006-06-02T01:08:00.000+03:30</published><updated>2006-06-02T01:47:25.993+03:30</updated><title type='text'>نوشتن به شرط فراموشی</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;خانه‌نشینی را دوتا آخر هفته‌است که ترک کرده‌ام. هفته‌ی پیش بود که از خانه زدم بیرون، سر خیابان ماشینی خالی جلوم ایستاد. در را باز کردم و نشستم توی ماشین. گفت کجا؟ گفتم هرجا که می‌رین. نگاهم کرد و من خیره شده بودم به پیاده‌رو . نگاه سنگینی داشت مرد راننده. تا چهارراه پاسداران رفت و ایستاد. گفت می‌رم رسالت. میایین؟ یادم به آن مسجد کنج میدان افتاد و شلوغی گیج‌کننده‌ی میدان رسالت که همیشه مرا یاد فیلم باشو، غریبه‌ی کوچک می‌اندازد که هیچوقت هم نفهمیده ام، چه ربطی دارد. گفتم، نه. پیاده شدم و تمام خیابان دولت را تا سر شریعتی، قدم زدم. نیوشا وقتی فهمید، گفت شاهکار کرده‌ای. ولی اصلا راهی نیست. سر شریعتی، ایستادم . نمی‌دانستم کجا بروم. بالاش سینما فرهنگ بود و پایین‌ش فروشگاه بتهوون. می‌دانستم که برای سینما فرهنگ دیر شده است و بلیط گیرم نخواهد آمد. رفتم بتهوون و چندتا سی‌دی خریدم. باز سوار ماشین شدم. گفت کجا، گفتم سینما فرهنگ. وسط راه، احساس ضعف شدیدی کردم. از احساس ضعف بیزارم. پنجشنبه بود و روزهای تعطیل من یا حال ناهار خوردن ندارم، یا حال شام خوردن. بهرحال روزهای تعطیل من همیشه ضعفم می‌کند. یا عصرها یا آخر شب‌ها.گفتم چیزی بخورم،بلیط اصلا گیرم نمی‌آید.جلوی سینما فرهنگ پیاده شدم. فقط برای "یک تکه نان" بلیط داشت. به خاطر رضا کیانیان، گرفتم و با عجله توی ساندویچی نزدیک سینما که یعنی نزدیک سینماست، چون یکی‌دوتا چهارراه پایین‌تر است، نشستم و چیزی خوردم.برگشتم دیدم هنوز وقت دارم. رفتم به سی‌دی فروشی کنار سینما. چندتا فیلم ازش خریدم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;امشب هم باز به همان سبک جدید ماشین‌سوار شدنم سر از نزدیکی‌های سینما عصر جدید درآوردم. یادم افتاد "به آهستگی" را روی پرده برده. جلوی سینما که پیاده شدم باز ضعفم کرده بود.وقتی احساس ضعف می‌کنم، یعنی صبح‌ها، ظهرها،عصرها و آخرای شب، حالم بد می‌شودنه از گرسنگی. بماند از چی. چون خودم هم نمی‌دانم. نگاه کردم دیدم صف جلوی گیشه‌‌ی بلیط فروشی، خیلی طولانی است. چشم‌هام سیاهی رفت. وقتی بالای سر آدم‌ها را نگاه کردم، دیدم برای فیلم زیر درخت هلو ایستاده‌اند و من باید به آن یکی گیشه می‌رفتم که تقریبا هیچ‌کس جلوش نبود. گفتم حالا تهیه کننده ضرر می‌کند، بکند ولی من که خیلی حال می‌کنم. قبلش وقتی یکی از راننده‌ها شریعتی را داشت پایین می‌رفت، جلوی سینما ایران گفتم نگه دارد و از سی‌دی‌فروشی‌اش ، چندتا سی‌دی خریدم. حالا برگشته‌ام خانه. همسایه‌ی بغل‌دستی‌م، عزادار است. دوهفته‌ای هست که عزادار است.فکر می‌کرده‌ام باباش یا مادرش مرده. امشب فهمیدم خودش مرده. سرایدار گله می‌کرد که چرا توی عزاش نبوده‌ای. پرسیدم عزای کی؟ گفت همسایه‌ی دیوار به دیوارت. گفتم خوب خبر نداشته‌ام. یادم به دسته‌گل بزرگی افتاد که جلوی در هردو واحد طبقه‌مان را گرفته و روش با قلم درشتی نوشته‌اند، برای عرض تسلیت.دیدم خیلی بی‌ربط بود جوابم. ادامه دادم حالا باباش، سابقه‌ی مریضی هم داشته؟ از حرف خودم لجم گرفت. توی این جور موقعیت‌ها، پشت سر هم چرت و پرت می‌گویم. سرایدار رندی است. گفت از باباش خبر ندارم. ولی خودش خیلی جوان بود.دور از جون شما، تو تیر و بست شما بود. دخترش، شش‌ماه بیشتر ندارد. خوش‌حال شدم. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم، خیلی خودخواهم. فکرتان جای بد نرود. خوشحالم که دختری ندارم که شش‌ماه بیشتر نداشته باشد. شاید خودخواهی باشد، هست؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;بله. زندگی است. به قول دوستی سرش به این گندگی است. پنج روز خانه هستم و نمی‌دانم برای غذا خوردن چه‌خاکی توی سرم بریزم.شرکت که هستم همیشه دلم می‌خواهد، خانه باشم و به کارهای خودم برسم. خانه که هستم دلم می‌خواهد شرکت باشم، لااقل مجبورم ظهرها ناهار بخورم.حالا بماند که توی شرکت، شده‌ام سوگلی رستوران‌های عباس‌آباد و سهروردی و تنها کسی از بچه‌‌های شرکت هستم، که به اتاق هیات مدیره رفت و امد می‌کنم، البته برای اینکه به مدیران شرکت بگویم از چه رستورانی چه غذایی را برای میهمانانشان، بگیرند یا نگیرند. روزی یکی از همکارانم، به یکی‌شان زنگ زده بود که سفارش غذا بدهد. گفته بود فلانی هستم. چون اشتراک‌های شرکت، به نام من است. دختر، از آن سوی خط گفته بود، مزاحم نشوید آقا! اینجا وقت برای مزاحمت نداریم. شما فلانی نیستید!! شده بود سوژه‌ی سه ماه بچه‌های شرکت. مخصوصا دخترها که پدرم را درآوردند&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114919913620591811?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114919913620591811'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114919913620591811'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='نوشتن به شرط فراموشی'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114901462434116276</id><published>2006-05-30T22:04:00.001+03:30</published><updated>2008-07-20T20:04:02.563+04:30</updated><title type='text'>ده و نیم صبح به وقت اینجا</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;ساعت هیچوقت به دستم نمی بندم. عادت شده برام.می‌گم اسیر دقیقه‌ها شدن خیلی چیز جالبی نیست. فوقش خیلی که مهم باشه برام بدونم ساعت چنده از یه نفر می‌پرسم. من که هیچوقت قرار مهمی توی زندگی‌م ندارم که حساب مرگ و ثانیه رو بخوام بدونم. ثانیه شمار ساعت خودش بلده چه‌جوری ترتیب آدمو بده، حالا حتما که نباید روت‌روهم برگردونی نگاش کنی. به قول یکی از دوستام، عضلهاتو شل کن، لذتشو ببر. چشماتم، نخواستی نگاه کنی، می‌تونی ببندی. بخوای نگاه کنی، گردنت‌هم درد می‌گیره، دیگه‌ می‌شه قوزبالاقوز. من هم همیشه تو جوابش می‌گم، اصلا چه‌طوره بگیرم بخوابم؟ اونم جواب می‌ده، اگه بتونی بخوابی که دیگه حرف نداره. طرف شاید دچار عذاب وجدان بشه و بکشه بیرون&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آخرین ساعتی که اون‌روز بهش نگاه کردم ،ساعت گوشه‌ی سمت راست مونیتورم بود. دو ساعت و نیم هم ازش کم کردم، دیدم هنوز خوابه. سیگاری آتش زدم و گفتم تا تموم بشه، اونم بیدار شده و جواب ایمیلمو داده. تا ده و نیم، اونقدر صفحه‌ی&lt;br /&gt; No new messages from contacts&lt;br /&gt;رو رفرش کردم و اونقدر سیگار کشیدم که دل و معده و سینه‌م، داشت از حلقم می‌یومد بیرون. گفتم شاید دیشب تا صبح بیدار بوده و کار می‌کرده، دیشب که وقت نکرده ایمیلاشو چک کنه، الان‌هم که خوابه خوابه. برای آخرین بار گفتم، خبرها رو هم رفرش کنم. شاید کسی سکته کرده باشه و چند روزی تعطیلمون کرده باشن. عصبانی شدم. تو دو ساعت و نیمی که من صفحه‌ی تمام خبرگزاری‌ها و رادیوها و سایت‌‌های خبری رو نگاه می‌کردم، نه رییس جمهوری سکته کرده بود، نه تو بورکینافاسو کودتا شده بود، نه خبرنگاری تونسته بود سالینجرو پیداش کنه و باهاش مصاحبه کنه. سالینجرم خواب بود. تروریست‌ها هم خواب بودن. ساعت ده‌ونیم صبح اینجا، یعنی وقت خواب همه‌ی آدمایی که برام مهم‌ان و یعنی وقتی که من گه‌ترین حالو تو روز دارم. ساعت ده و نیم صبح به وقت اینجا، وقتیه که هیچ اتفاقی توی دنیا نمی‌افته و هیچ سایتی هم به روز که نه، برای من به ثانیه نمی شه. وقتیه، که همه‌ی اتفاقا توی شرکت من می‌افته. وقتیه که توی شرکتم دارم از زور کم‌خوابی و گیجی، به خودم می‌پیچم. وقتیه که باید جواب متلک‌های دخترای همکارمو بدم که چرا زیرچشات اینقدر پف کرده؟ وقتیه که دارم از خودم می‌پرسم تا کی؟ وقتیه که دارم به زور، اخم چشامو باز می‌کنم، نه از چیزی، از اینکه چشام خوابن. خودم رو می‌ذارم روی صندلی‌ یک سالن بزرگ، جایی که شجاعت‌حسین‌خان داره سیتار می‌زنه. مثل الان که دارم باهات حرف می زنم. می‌بینی؟ روح آدمو ... بذار بیارمش اینجا. این تیکشو تو شرکتم، همه جا با خودم می‌کشم. رو سر نقشه‌کشا، تو جلسه‌ با کارفرما و تو اتاق مدیر وقتی صدام کرده و می‌خواد از زیر زبونم حرفی بکشه و باید خیلی حواسم باشه زیراب کسی رو نزنم. خیلی سخته. خیلی سخت. تو این‌جاهاست که شروع می‌کنم به نی‌نای‌نی‌نای کردن برای خودم با همین قسمتش.می‌بینی چه‌کار می‌کنه با آدم؟ و باید توی اون حال سگی‌م،حواسمم باشه کره بزی نبینه منو تو اون حال که همیشه هم می‌بینن. و باز من از خودم می‌پرسم تا کی؟ کی؟ اون روز ولی خونه بودم. نمی‌تونستم از جام، جم بخورم. یکی یکی، خبرگزاری‌ها رو بستم. اون آخرا، قبل از بستن آخریا، هی رفرششون می‌کردم. نگران بودم. شانس که ندارم. می‌گفتم شاید همون لحظه که من می‌بندم، بمبی تو تهران منفجر شده باشه و اعلام کرده باشن هیچکی از خونش نیاد بیرون، اگرنه دستگیر می‌شه. حالا خر بیار و باقالی بار کن. کی باور می‌کنه تو بی خبر بودی؟‌ تو بازداشتگاه هیپنوتیزمت می‌کنن و تازه براشونم می‌شی یه کیس. روزنامه‌ها می‌نویسن، عامل بمب‌گذاری‌ها رو پیدا کردن. دیگه ثانیه‌ای دوبار، خبر تازه‌ای منتشر می‌کنن. اونم چه عاملی! ریز همه‌ی خبرارو تو همه‌ی خبرگزاریها، از بره. بابا! من منتظر یک ایمیل بودم، به خدا. چشام هیری ویری رفت، صفحه‌ها رو بستم و بمب منفجر شد. نه تلوزیون تو خونم دارم، نه رادیو. تقصیر من چیه؟‌ هیچکی‌م نیست تلفن کنه خونم. عجب بساطیه! برین ببینین&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;وسواس مسخره‌ای گرفته بودم. بالاخره به هرجون کندنی بود، خودمو راضی کردم یه بی‌بی‌سی فارسی رو باز بذارم با هاتمیل. هنوز خواب بود. بی‌بی‌سی رو هم بستم. هنوز بیدار نشده بود. یه سیگار دیگه روشن کردم. از این شونه داشت به اون شونه می‌شد. بی‌بی‌سی رو باز کردم." هنوز جنازه‌ی جدیدی زیر آوار زلزله پیدا نکرده‌اند و سگ‌ها دارند بو می‌کشند." سیگارم تموم شد. دستشو گذاشته بود زیر سرش. کم پیش می‌یومد اینکارو بکنه. ولی کرده بود. کبریت توی دستم بود و دنبال سیگار می‌گشتم. چشام گرد شد. آمار جدید. بیست و هفت‌تا، بیشتر از قبلی. نه!بد فهمیده بودم. یکی بیشتر! قبلی بیست و شش‌تا بود! چه به ثانیه شدن مسخره‌ای!‌حتما اون کسی هم که تو بی‌بی‌سی پشت کامپیوتر نشسته، داره هاتمیلشو رفرش می‌کنه. تو این ساعت روز رییس‌جمهورا و تروریستا همه خوابن. سالینجر و ونه‌گات هم خوابن. به وقت اونا دوی نصف شبه. مگه زده باشن بیرون. که تازه اونوقتم خبرنگارا جرات ندارن برن طرفشون. حالشون بد بوده دیگه. سیگارمو نتونستم تموم کنم. با کف دستش محکم زده بود روی شاسی ونگ ونگ ساعتش.این کارو وقتی می‌کرد که حالش یعنی خرابه. من ولی بلد بودم چه‌جوری خودمو لوس کنم براش. حالا چون خودمم حالم خرابه، یادم رفته چه‌جوری. هاتمیل نوشته بود به خدا &lt;br /&gt; No new messages from contacts&lt;br /&gt; و هفتان لینک داده بود که ونه‌گات هنوز زنده‌اس، نمی‌دونستم، خوشحال شدم. خبری نیس ازش چرا؟ کجاست؟حتما شیمی داره درس می‌ده تو دانشگاه. به وقت اونجا، یعنی وقتی که من خوابم به وقت اینجا. تو می‌گی گه‌ترین ساعت روزشه؟ من که فکر نمی‌کنم. هنوز همونجور ضد جنگ مونده. فحش بالا و پایین بوش رو می‌ده. رو بیست و هفت‌‌تا مونده. اپراتور بی‌بی‌سی، بالاخره، ایمیلشو دریافت کرده. بیست و هفت‌تا،یکی بیشتر از قبلی که بیست‌وشش‌تا بود. آخرین خبر توی این دنیای به این بزرگی. سگا لامصبا، بدجوری دارن بو می‌کشن &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;می‌دونی، پایان، همیشه قشنگه و باشکوه-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ـ‌اوهوم! گوش می‌کنی؟ می‌بینی چه کار می‌کنه با آدم؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114901462434116276?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114901462434116276'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114901462434116276'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/05/blog-post_30.html' title='ده و نیم صبح به وقت اینجا'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114865127980127885</id><published>2006-05-26T16:55:00.000+03:30</published><updated>2006-05-30T21:30:24.440+03:30</updated><title type='text'>جک نیکلسون، زندگی و من</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;تیتراژ &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0104257/"&gt;"چند مرد خوب"&lt;/a&gt; را که دیدم، دلم گرفت. اسم تام‌کروز را جلوتر از &lt;a href="http://www.mandegar.info/1384/shahrivar84/MirJalali.htm"&gt;جک‌نیکلسون&lt;/a&gt; نوشته‌بودند. نیکلسون هنرپیشه‌ی محبوب من بود، نباید این‌کار را باهاش می‌کردند. عصبانی هم شدم. جایی توی فیلمنامه، که تام کروز، مقابل جک ‌نیکلسون ایستاد،یادم به تیتراژ افتاد و فهمیدم که تام کروز می‌برد و برد و فیلم، خودش را لو داده بود. فهمیدم دارم فیلمی را تماشا می کنم که جنگ  دونسل را نشان می‌دهد که برای دیده‌شدن نادیده‌هایی باهم می جنگند. با اینکه زندگی را بیش‌تر از ارتش دوست دارم اما جک نیکلسون را بیش‌تر از تام کروز دوست دارم. و این گیجی را از هردوتا بیشتر چون طعم زندگی است. نه! جک نیکلسون، چیز دیگری است، بالاتر از زندگی، بالاتر از عدالت. شده بعضی وقت‌ها دلتان بخواهد عدالت که نه، جفنگ است، شاید زندگی، ببازد برای اینکه چیزی برنده شود که هرچه می‌گردید اسمی براش پیدا نمی‌کنید؟ این حسی نیست که وقت تماشای فیلم داشتم. هیچوقت نخواسته‌ام زندگی ببازد. اما جک نیکلسون توانایی این را دارد که شما را بازنده‌ی جنون آنی کند. یقه‌ی زندگی را بچسبید و زنده‌به گورش کنید. نیکلسون، صدای بخشی از ضمیر ناخودآگاه ماست که همیشه خواسته‌ایم خفه‌اش کنیم. همیشه دلم می‌خواهد، جک‌نیکلسون توی هر فیلمی که تماشا می کنم، بازی کند. این مرد، زندگی را خیلی خوب می شناسد. این متن را با هیجان زیادی نوشته‌ام و می‌دانم اگر صبر کنم ممکن است به سامان‌ترش کنم ولی دیگر هیچوقت پستش نمی کنم. اگر مبهم و نارساست، دلیلش همین است که گفتم &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114865127980127885?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114865127980127885'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114865127980127885'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/05/blog-post_26.html' title='جک نیکلسون، زندگی و من'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114839402892647998</id><published>2006-05-23T17:49:00.000+03:30</published><updated>2006-05-26T17:26:43.226+03:30</updated><title type='text'>بیگ بنگ</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;!آی!آقا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;!ببخشید &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شما چشم‌تان می‌بیند؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کو بی زحمت آسمان را یک نگاهی بکنید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روزنامه نوشته بود، یک ستاره گم شده است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پیداش می‌کنید برام؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ستاره‌های من با همان صدای بیگ‌بنگ می میرند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باید یک ستاره بیش‌تر نباشد که بچرخد برای خودش توی آسمان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راستی، آسمان که برج میلاد ندارد یک وقتی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پرت نکند خودش را پایین؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;!خواهش می‌کنم آقا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چشم‌تان را باز کنید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پای مرگ و زندگی در میان است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114839402892647998?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114839402892647998'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114839402892647998'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/05/blog-post_114839402892647998.html' title='بیگ بنگ'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114815051914989464</id><published>2006-05-20T21:12:00.000+03:30</published><updated>2006-05-20T22:14:21.080+03:30</updated><title type='text'>!‌ مبارک باشد</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;حالا دیگر، جام می‌شکند در دست‌هام و مبارک‌‌م باشد. و او، مست، زخم می‌گیرد از دست مست.سهم دستان مست، تیمار کف دست مست&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114815051914989464?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114815051914989464'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114815051914989464'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/05/blog-post_20.html' title='!‌ مبارک باشد'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114780713053974397</id><published>2006-05-16T22:00:00.000+03:30</published><updated>2006-05-18T14:55:43.836+03:30</updated><title type='text'>متنی خالی از متن</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;امشب، از آن شب‌هایی است که تمام تن و توانم خواب است و حتی چراغ غریزه هم خاموش. کیست که دارد می‌نویسد؟ لابد همانی است که چراغ واژه‌ها را خاموش کرده است، در دنیای امشبم. این متن، خالی است از واژه. این متن یک خوانش است از واژه‌هایی که نوشته نشدند. مثل من، تو، او، بودن، نبودن، تن، روان، امشب، غریزه، شعور، خاموش و خواب. خواب. خواب&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114780713053974397?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114780713053974397'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114780713053974397'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/05/blog-post_16.html' title='متنی خالی از متن'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114753962819986663</id><published>2006-05-13T20:22:00.000+03:30</published><updated>2006-05-13T21:22:02.033+03:30</updated><title type='text'>روشنفکری منگول</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;آقا!احمدی‌نژادو ولش کنین! یکی این &lt;a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8502230170"&gt;احسان نراقی &lt;/a&gt;رو بگیره! یکی نیست بگه باباجان! شب‌ها تو بغل دوتا رژیم دوهزارو پانصدساله و هزار و چهارصدساله خوابیدی و صبح‌ها .....تو کردی تو دهنشون! حالا کاری ندارم که اینم، همون می شه! چی می‌خواهی دیگه؟ از چندجا می‌خوری تو؟ اصلا از اسمت خجالت نمی‌کشی، پا می‌شی می‌ری، از غرفه‌ی خبرگزاری فارس دیدن می‌کنی؟ من نتونستم خودمو راضی کنم، برم نمایشگاه کتاب امسال ، لب و لوچه‌ی آویزون ناشرارو ببینم. تو می‌ری خبرگزاری فارس؟ هنوز که آلزایمرت اونقدر حاد نشده،بلند شو برو تو یه شهر بندری تو اروپا، تو که لب تر کنی،کره‌ی ماه‌ام می‌برنت، کنار دریا چهارتا مرغابی تماشا کن، عشقتو بکن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مگه تامین‌اجتماعی به روشنفکرا، حقوق بازنشستگی نمی‌ده؟ گه خورده نمی ده!‌من خودم می‌گم بیمه‌ی منو بریزن به حساب روشنفکرای بازنشسته.اه!‌یه مشت آدم گه، ریختن تو این مملکت، ول کن‌هم نیستند ‌به خدا! اصلا، هرچی می‌کشیم از دست این روشنفکری منگولی است که با اون شریعتی وق وق صاحاب، شروع شد و حالا هم امثال سروش و نراقی و کدیور و اشکوری و چهارتا منگول دیگه، به دندون می‌کشنش. درست بشو نیستیم ما. اینقدر عصبانی‌ام که اصلا نمی‌فهمم چی‌دارم می‌نویسم. فقط می‌دونم دوبرابر چیزایی که نوشتم، پاک کردم.این‌وقت‌هاس که شیرجه می‌رم تو شعرای اخوان. می‌خواستم چهارتا فحشم به دانشگاه سوربن بدم که این تفاله‌ها رو داده بیرون، قاطی کردم کودوماشون اون جهنم دره درس خوندن! بعدشم دوتا دوست خوبم اونجا درس خوندن که الان دارن می‌خونن و هرهر می خندن و می‌گن باز قاط زده این پسر! این پستو ، پاک می کنم، فعلا باشه، یکم فشار خونم بیاد پایین. دعا کنین برام! حالم خیلی خرابه.یعنی می‌خواستم امشب داستان بذارم اینجا. ای تف به این شانس! رفت تادوهفته‌ی دیگه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114753962819986663?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114753962819986663'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114753962819986663'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/05/blog-post_13.html' title='روشنفکری منگول'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114659489986244735</id><published>2006-05-02T21:48:00.000+03:30</published><updated>2006-05-02T22:10:23.066+03:30</updated><title type='text'>به تار پرنیان مانم ز عشق پرنیان پوشی</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;دیگر مشکل است پایور گذشته را داشته باشیم.صحبت درباره‌ی استاد پایور اکنون یک &lt;a href="http://www.mezrab.blogsky.com"&gt;داستان&lt;/a&gt; است پر از آب چشم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src='http://img.villagephotos.com/p/2006-4/1169585/ostad.JPG' width=179 height=218  &gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114659489986244735?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114659489986244735'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114659489986244735'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/05/blog-post_02.html' title='به تار پرنیان مانم ز عشق پرنیان پوشی'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114590020600793479</id><published>2006-04-24T21:05:00.000+03:30</published><updated>2006-04-24T21:29:51.816+03:30</updated><title type='text'>تلخ</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;ومی‌دانیم و انتظار می‌کشیم.تلخ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114590020600793479?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114590020600793479'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114590020600793479'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/04/blog-post_114590020600793479.html' title='تلخ'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114185452212058382</id><published>2006-03-09T01:15:00.000+03:30</published><updated>2006-03-09T01:44:05.836+03:30</updated><title type='text'>چه‌کار باید کرد؟</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;نمی‌دانم. خیلی چیزها را نمی‌شود نوشت. خیلی چیزها را نمی‌توان گفت. این خیلی چیزها را چه کار باید کرد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; پی‌نوشت:‌راستی این خیلی چیزها٬ هیچ ربطی به مسایل هسته‌ای و هشتم مارس ندارد به خدا. کاش نه ایران درگیر این پرونده‌ بود٬ نه امروز هشت مارس. می‌توانستم دو کلمه حرفم را بزنم &lt;br /&gt;!و کسی هم توش٬ دنبال پالس و سیگنال نگردد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114185452212058382?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114185452212058382'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114185452212058382'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/03/blog-post_09.html' title='چه‌کار باید کرد؟'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114157681443046177</id><published>2006-03-05T20:01:00.001+03:30</published><updated>2008-07-20T19:24:10.208+04:30</updated><title type='text'>و شب حتی٬ دلگیر ِ اندود بود</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;دیشب٬ شب سرگردانی من بود٬ در دشت خیال&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آشنایی دیدیم٬ حال از او پرسیدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مکثی کرد٬ اما رد شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;!در دلم آسمان٬ آوار شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زیر آوارها٬ آوایی بود٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...!باز٬ پریشان کسی است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زیر خروارها آوار٬ پای‌ام خم شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نشستم‌وداشت برمی‌گشت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتمش: باز٬ چرا حیرانی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سینه‌اش٬ دیدم خالی است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم:بنشین٬ می‌آید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیره٬ در چشمانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ـ یعنی ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از کجا می‌دانی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتمش:برمی‌گردد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خواست٬ تا حرفی بزند٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از نفس هیچ نداشت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم دشت‌ها را بنگر٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;!سینه‌هاشان پرآب&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مختصر اخمی کرد٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ـ گلشیری؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نگاهش کردم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;!ها!‌گلشیری_&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;!خندید و فریاد زد &lt;strong&gt;آری&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم٬ آری!ولی آوازمی‌خوانند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفت٬ بگو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم٬بنویس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114157681443046177?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114157681443046177'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114157681443046177'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/03/blog-post_05.html' title='و شب حتی٬ دلگیر ِ اندود بود'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114129239280593010</id><published>2006-03-02T12:50:00.000+03:30</published><updated>2006-03-02T15:25:04.676+03:30</updated><title type='text'>باش</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;نه یاد داری یک داستان را درست بخوانی٬ نه بلدی یک شعر را جوری بخوانی که آدم دلش بیاید گوش کند. و با اینکه می‌دانی از تخمه متنفرم٬ ولی با من که هستی دستت یواشکی می‌رود توی جیبت و دلت می‌خواهد تخمه بشکنی وقتی فیلم تماشا می‌کنی. موسیقی هم که گوش‌می‌کنی٬ حرف می‌زنی باهام٬ با اینکه می‌دانی اصلا حواسم نیست چه می‌گویی. ولی با‌همه‌ی این چیزها٬ می‌خواهم که باشی. حالا بماند که گاهی وقت‌ها&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ـ‌ ایده‌ی این تگ‌گویی٬ مال من نیست. مال &lt;a href="http://kia.malakut.org/"&gt;کیا&lt;/a&gt;ست. مثل یک لیوان آب‌پرتقال خنک بود.هیچ‌جوری نتوانستم بی‌وجدانی نکنم.پیش‌درآمد داستان مکررش را نتوانستم توی یک صفحه لینک بدهم. خودتان بخوانید &lt;br /&gt;برای غیر خراسانی‌ها می‌گویم:یادداری٬ همان بلدی٬ می‌شود&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114129239280593010?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114129239280593010'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114129239280593010'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title='باش'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114115234779250104</id><published>2006-02-28T22:14:00.000+03:30</published><updated>2006-02-28T22:21:57.510+03:30</updated><title type='text'>سلام</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;پیدام کردی٬ برسون سلامشو بهم&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114115234779250104?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114115234779250104'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114115234779250104'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/02/blog-post_28.html' title='سلام'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114105857708526553</id><published>2006-02-27T20:08:00.000+03:30</published><updated>2006-02-27T20:12:58.403+03:30</updated><title type='text'>!! مکن آهنگ او</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;گفته بودم؟ نگفته بودم. حالا می‌گویم. نزدیک چهارسال است دیوان حافظ را ورق نزده‌ام. حالا هم توی کتاب‌هام دیوان حافظ٬ ندارم. این‌همه حرف زدم که بگویم٬ امشب مچم را خواباند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;  &lt;br /&gt;کان طر‌ه‌ی شبرنگ او بسیار طراری کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114105857708526553?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114105857708526553'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114105857708526553'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/02/blog-post_27.html' title='!! مکن آهنگ او'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114098225987789021</id><published>2006-02-26T22:12:00.000+03:30</published><updated>2006-02-26T23:16:58.853+03:30</updated><title type='text'>غرور زیادی - قسمت دوم</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;غرور زیادی ـ قسمت دوم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;برگشت و نشست.تلفن همینطور زنگ می‌زد. دید کم کم دارد قضیه بدجوری جدی می‌شود. فکرش را هم نمی‌توانست بکند دلیل مرگ یک‌نفر٬ ماندن پشت در بسته اتاق خودش باشد. دیگران چه می‌گفتند؟&lt;br /&gt;مگر می‌شود یک‌نفر اینقدر دست و پا چلفتی باشد که در اتاق خودش٬ حبس شود و از بی‌آبی و گرسنگی بمیرد؟ دیگران٬ حتما خواهند گفت کسی که اینقدر گاو بوده٬ اگر هم نجات پیدا می‌کرد فرداش از پشت بام خانه‌شان می‌افتاد پایین و می‌مرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;با اینکه٬ اصلا شک داشت کسی آن دورو برها٬ باشد که بخواهد کمکش کند ولی شرم داشت صداش را بلند کند و پای پنجره٬ کمک بخواهد. از خودش خجالت می‌کشید٬ بس که اولدروم بلدروم کرده بود٬ حالا هم ترجیح می‌داد٬ سر اصول چسکی خودش در زندگی٬‌ بمیرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;باخودش گفت فقط یک راه دارد٬ می‌شود در اتاق را آتش زد٬ بعد در زمانی که در٬ دارد می‌سوزد٬ با یک لگد می شود در را باز کرد٬ پرید بیرون٬ کلید را از جیب شلوار گوشه‌ی هال برداشت و قفل در خانه را باز کرد و رفت توی راهرو. اگر هم بشود٬ آتش را که ممکن است سرایت کرده باشد به هال٬ خاموش کرد.اگر هم نتوان خاموش کرد٬ می‌توان٬ دوید و از میان آتش رد شد. بهرحال٬ یک‌اتفاقی می‌افتد که الان نمی‌شود روش حساب کرد. این‌ها را دیگر داشت بلند می‌گفت. می‌خواست سیاست به خرج بدهد. این‌کار را می‌کنم٬ بعد ببینم چه می شود٬ یک‌‌کاری می‌کنم. و از اینکه چنین درایتی اندیشیده بود و مهمتر از آن برای اینکه٬ به خودش روحیه بدهد٬ سرش را محکم بالا زد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;قبراق٬ در اتاق می‌گشت. یک فندک داشت و یک بسته کبریت که خوشبختانه٬ پر بود. چارتاکتابی را هم که توی اتاق بود٬ ورق ورق کرد و گذاشتشان برای وقتی که احیانا با کبریت نمی‌شد در را آتش زد. فکر همه‌جاش را کرده بود. با خودش می‌گفت می‌دانم که دارم خانه‌ی خودم را آنهم وقتی توش هستم٬ به آتش می‌کشم٬ ولی حواسم هست دارم چه کار می‌کنم. کبریت را گیراند و گرفت زیر در. دید اصلا٬ حرفش را هم نزند بهتر است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;به قد آتش کبریت٬ در اتاق سیاه شد. کاغذها را کپه کرد و کبریت دوم را گیراند. از اینکه این همه داشت کارهای احمقانه می‌کرد٬ در و دیوار اتاقش  داشتند٬ زیر دود خودشان را قایم می‌کردند که نبینند. آتش٬ زبانه کشید و پایین در کمی٬ شعله گرفت. ولی شبیه‌ی شعله‌ی شمعی بود که داشت می‌مرد. گوشه های منطقه‌ای که اتش گرفته بود٬ به رنگ آبی در می‌آمد و می‌دانست معنی‌اش این است که دارد خاموش می شود. ولی آتش از ناحیه‌ی میانی در٬ خوب پیش می رفت. پنجره ی اتاق را باز کرده بود تا دود٬ خفه اش نکند. اگر این‌طرف در٬ گوشه‌ی فرش آتش می گرفت٬ در نطفه٬ خفه‌اش می‌کرد.این اصطلاحی بود که با خودش تکرار می‌کرد. ولی از آن طرف در که خبر نداشت. دید٬ دود دارد از توی هال و از زیر در می‌آید تو. سرفه‌اش گرفته بود و تازه به صرافت افتاده بود که جلوی آتش را بگیرد. رواندازش را برداشت٬ روی آتش گرفت٬ دید رواندازش هم آتش خواهد گرفت. پرتش کرد٬ گوشه‌ی اتاق&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هرچه هم لگد می‌زد٬ در نمی‌شکست. یعنی دوسه بار هم بیشتر٬ لگد نزد. دید فایده‌ای ندارد.باخودش فکر کرد زورش را بگذارد برای وقتی که مناسب باشد. اما وقتی که احساس کرد مناسب لگد زدن است٬ دیگر نمی توانست لگد بزند٬ چون نفس اش بند امده بود و تقریبا بیهوش٬ افتاده بود گوشه‌ی اتاق. خواست برود دم پنجره و کمک بخواهد٬ چون فکر کرد ٬ حالا دیگر کسی خرده نمی‌گیرد٬ بهرحال٬ خانه ی هرکسی ممکن است آتش بگیرد اما مگر خانه اش٬ طبقه ی پنجاهم  برج‌های دوقلو بود٬ که برود دم پنجره و داد و بیداد راه  بیندازد؟ مایه‌ی آبروریزی؟ مردم چه می‌گفتند؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دید شوخی شوخی دارد تمام می کند. خودش را کشید پای پنجره و هرچه زور داشت داد به صداش و شروع کرد به فریاد زدن. اما صدای ماشینهای اتوبان٬ که دور و نزدیک می شدند٬ به صرافت‌اش انداخت که امکان ندارد٬ کسی صدایش را بشنود و تازه اینجا بود که فهمید اتوبان٬ چقدر از نزدیک خانه‌اش می‌گذرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سه ساعت بعد٬ نیروهای پلیس و آتش نشانی خاکسترش را در یک کیسه گونی٬ همراه با کلی احترام٬ بیرون بردند و فردا صبح‌اش دادند به پزشکی قانونی تا دلیل مرگ را معلوم کنند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای دکتر٬ پای برگه‌ی تشریح٬ نوشت دلیل مرگ: غرور زیادی و امضا کرده بود. توی پرانتز جلوی غرور زیادی نوشته بود٬ سندروم کله‌خری. بعد چون٬ دادگاه٬ نپذیرفت و در جواب دکتر نوشته بود٬ به کله‌خری‌اش٬ کار نداشته باش٬ دلیل کله‌خریش را بنویس٬ امضایش را پس گرفته بود و نوشته بود خفگی و باز توی پرانتز نوشت٬ پیش از مرگ! و داد تا از طرفش٬ معاونش امضا کند. تاکید هم کرده بود که حتما٬ بنویسد از طرف و بعد امضا کند. قاضی ٬ این‌بار گه‌گیجه گرفته بود٬ که چه‌جوری حالی دکتر مملکت کند٬ دلیل مرگ را٬ جوری  بنویسد که همه حالی‌شان شود٬ و نامه را برگرداند. دکتر عصبانی شده بود. این‌بار یک‌کمی بالاتر از امضایش٬ نوشت٬ معده‌ی مرحوم را گشتم٬ مقادیر چشمگیری٬ گه پیدا کردم. بی‌ادبی می‌شود به محضر دادگاه٬ ولی مرحوم٬ گه زیادی خورده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قاضی توی دادگاه٬ عصبانی شد و کلی لیچار بار دکتر کرد. یک فحشی هم داده بود که البته خیلی آرام گفته بود و کسی نشنیده بود ولی همه از حالت چهره‌اش٬ حدس زده بودند که هرچه بوده٬ ناموسی بوده.چون خبرنگارها دیده بودند که دست قاضی رفته زیر میز. ولی یک‌دفعه نفهمیدند چه اتفاقی افتاد که٬ قاضی اسلحه‌اش را درآورد و روبه دکتر فریاد کشید که با پای خودت گم می‌شوی٬ یا بزنم لت و پارت کنم؟مرتیکه‌ی ... ؟دیوثش را نگفته بود.آقای قاضی بود! کار داشت بالا می‌گرفت که آقای دکتر٬ حین قیرپاشی پشت بام خانه‌اش٬ پایش به پریموس٬ گرفته بود و سکندری خورده بودو چون این اتفاق بدجایی٬ افتاده بود٬ آقای دکتر را چند ردیف پایین‌تر از جنازه‌ای که تشریح کرده بود دفن کردند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای قاضی هم چون تازه ازدواج کرده بود و قرار بود با همسرش برود ماه عسل٬ تا یک وقت مناسب٬ &lt;br /&gt;که تحقیقات کامل شود٬ پرونده را مفتوح اعلام کرد. چون یک‌روز٬ قبل از سفرش٬ درست زمانی که می‌خواست٬ پرونده را مختومه٬ اعلام کند٬ چون دیگر تقریبا مطمئن شده بود٬ که جنایتی در کار نبوده٬ &lt;br /&gt;بلکه٬ یک خودکشی سخت‌گیرانه٬ اتفاق افتاده٬ که معمولا از آدمهایی سر می‌زند که خاطرات دردناکی از دوره‌ی بچگی و نوجوانی‌شان٬ دارند ـ این جمله را که آقای قاضی٬ توی ماشین به نامزدش گفته بود٬ از بیخ ران همسرش٬ بشکون بدجوری گرفته بود و نیشش را تا بناگوش باز کرده بود٬ جوری که همسرش وسط خنده‌هاش گفته بود٬ دهاتی هستی دیگر٬ چه کارت کنم؟ ـ‌ یکی از دوستان متهم به خودکشی٬ ادعا کرد که دوستش٬ قربانی یک جنایت هولناکی شده ٬ که باید مورد بررسی دقیق قرار گیرد. چون زمانی که به اتاقش رفته دیده که کلید خانه٬ زیر میز کامپیوتر٬ بوده و فکرش را هم نمی‌تواند بکند تا این حد٬ چش‌و چال رفیق‌اش کور بوده که کلید را ندیده. اینها را در مصاحبه با خبرنگار سرویس حوادث یکی از روزنامه‌های عصر هم٬ گفته بود و البته بعدها وقتی که جریان مصاحبه را برای دوستانش تعریف می‌کرد٬ این را هم اضافه کرده بود که  از جایی که خبرنگار به شدت آدم عدالت طلبی بوده٬ به او پیشنهاد می‌کند٬ تا روشن شدن حقیقت٬ با هم در ارتباط باشند. بعدها٬ زمانی٬ که با خانم خبرنگار به ماه عسل می‌رفته٬توی ماشین٬ به خانم خبرنگار گفته بود٬ اینقدر آدم٬ گاو باشد که در اتاق٬  پشت در بسته٬ آتش درست کند&lt;br /&gt;!و خفه شود؟ واقعا که&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;و تمام&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114098225987789021?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/114098225987789021/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=114098225987789021&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114098225987789021'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114098225987789021'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/02/blog-post_26.html' title='غرور زیادی - قسمت دوم'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114089850590713388</id><published>2006-02-25T23:37:00.000+03:30</published><updated>2006-02-26T22:11:14.503+03:30</updated><title type='text'>غرور زیادی ـ ‌قسمت اول</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;غرور زیادی ـ قسمت اول&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;در اتاق را محکم بسته بود. نشسته بود و داشت کتاب می خواند. موسیقی گوش می‌کرد و برای خودش دلی‌دلی می‌کرد. یک‌جاهایی هم که به نظرش لازم می‌آمد٬ بلند شروع می‌کرد با نویسنده‌ی کتاب٬ به حرف زدن. که اینجا مثلا خوب گفته‌ای و آنجا هم زده‌ای به خاکی٬ آنجا هم که اصلا قاطی کرده‌ای و پرت و پلا گفته‌ای. به یک همچین جایی رسیده بود حتما که خودش هم قاطی کرد و  خواست٬ سیگاری روشن کند٬ دید دم دست‌ش نیست.بلند شد برود از توی هال بیاورد که دید در باز نمی‌شود. کمی کلنجار رفت٬ دید فایده‌ای ندارد.برگشت نشست و دوباره شروع کرد به خواندن کتاب.باخودش گفت٬ حتما٬ در را بدجوری بسته٬ و زبانه اش در چارچوب گیر کرده٬ درست می‌شود. بعد یک دفعه یادش آمد٬ که قبلا گاهی دیده که زبانه‌ی قفل در٬ شکسته و در جای خودش٬ نود درجه چرخیده. حالا اگر٬ وقتی در را بسته٬ داخل چارچوب٬ نود درجه٬ چرخیده باشد؟ حرصش گرفت که چرا با اینکه دیده بود زبانه‌ی در٬ یک کرم و مرضی دارد٬ ولی به فکر درست کردنش نیفتاده بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یادش به روزی افتاد٬ که این خانه‌را گرفته بود٬ اتاقی را انتخاب کرده بود که پنجره اش٬ به یک کوچه‌ی بن‌بست باز می‌شد٬ برای این‌که٬ ساکت و آرام باشد. بارها هم از آرامشی که اتاقش داشت٬ برای همه تعریف کرده بود و گفته بود توی همین آرامش کوچه‌ی بن‌بست٬ یک روزی رمانی می‌نویسم که چشم‌های همه چارتا شود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;آن‌شب٬ بعد از کلی کلنجار رفتن با دستگیره‌ی در٬ رفت سراغ پنجره اما یادش آمد کسی از پای این پنجره٬ رد نمی‌شود. به کانال کولر٬ نگاه کرد و از فکری که به سرش زده بود٬ خنده‌اش گرفت. بعد به این فکر کرد٬ در این حال و روز چرا دست روی دست گذاشته و دارد می‌خندد. اصلا دارد به چه می‌خندد؟ جدی‌تر شد. دوباره٬ به کولر نگاه کرد٬ سرش را برگرداند و دنبال چیزی گشت که برود روش بیستد و اگر بتواند٬ از کانال کولر برود روی پشت‌بام. روی پشت‌بام؟ چه‌طوری؟ گربه‌هم نمی‌تواند از کانال کولر٬ مسقیم برود بالا. با خودش گفت پس این‌فیلم سازها٬ چه جوری فیلم می‌سازند؟ اگر بخواهند به این‌چیزها٬ فکر کنند که نمی‌توانند اصلا فیلم بسازند. می‌خواست باز لبخندی بزند اما دید کار خیلی مسخره‌ای است. لبش را که به هوای لبخند٬ باز کزده بود٬ گاز گرفت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یکی٬ دو ساعتی گذشته بود. گرسنگی داشت٬ دل و روده اش را به هم می‌پیچاند. به همه چیز فکر می‌کرد٬ اما هرکار می‌کرد نمی‌توانست به این موضوع فکر کند که چه طوری خودش را نجات دهد. غرق می‌شد در یک خیالی٬ بعد که به خودش می‌آمد می‌دید به چیزی دارد فکر می‌کند که هیچ ربطی به حال و روز الان‌اش ندارد. مثلا داشت فکر می‌کرد چرا٬ همسایه‌شان را هیچوقت تحویل نگرفته٬ که حالا ٬ مثل یک همچین‌روزی٬ اگر لازم شد که دادی بکشد٬ به دادش برسد و مثلا نگوید به تخمم. بعد دید لازم بوده حتما که سرسنگین باشد با همسایه‌ها. آخر یک‌بار که روبرو شده بود با آقا و خانم همسایه٬ و خانم همسایه سلام و احوالپرسی گرمی باهاش کرده بود٬ آقای همسایه٬ جوری نگاش کرده بود که "انگار٬ اسبی است که دارد به نعلبندش نگاه می‌کند" خودش اینجوری می‌گفت همه‌جا. اگرنه٬ چه کسی از آدم دست‌وپا چلفتی‌ای مثل او می‌ترسید؟ آدمی که به جای سلام کردن٬ سرش را تکان می‌داد ـ مخصوصا وقت‌هایی که با یک زن و شوهر٬ روبرو می‌شد ـ و کسی هم اصلا٬ متوجه نمی‌شد که او سلام کرده٬ که حالا جوابش را بدهد یا ندهد! فکر می‌کرد چون٬ مجرد است٬ همه توی آپارتمان٬ به چشم فاسق زنشان٬ نگاهش می‌کنند! تازه٬ بعضی وقت‌ها هم٬ خود او بود که می‌گفت به تخمم که جواب سلامم را نمی‌دهید. شاید همین حرفش را همسایه‌ها٬ یک چندتا پله پایین‌تر٬ شنیده بودند و رابطه‌شان دیگر٬ افتضاح شده بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt; تلفن زنگ زد. از روی نمی‌دانست چندمین پله٬ همان جایی که همسا‌یه ها شنیده بودند که گفته بود٬ به تخمم که جواب سلامم را نمی‌دهید٬ آمد توی اتاقش. و قلبش مثل گنجشکی که به شیشه بکوبد٬ داشت می‌زد. بلند شد برود تو هال٬ یادش آمد خیلی از ماجرا پرت است.  تلفن یک‌ریز٬ زنگ می‌زد و او دستهاش را به کمر گرفته بود و سرش را انداخته بود پایین&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt; سه‌شنبه‌ی پیش بود که رفت مخابرات و قبض تلفن را پرداخت وتلفن‌اش٬ وصل شد. اگر این‌کار را نکرده بود٬ حالا تلفن٬ اعصابش را به هم نمی ریخت. اگر هم٬ آورده بودش توی اتاق٬ به یک دوستی زنگ می‌زد٬ می‌آمد پای پنجره و او کلید را می‌انداخت٬ پایین٬ دوست‌اش برمی داشت و درها را یکی پس از دیگری باز می‌کرد٬ در اتاق را هم٬ با هم یک‌بلایی سرش می‌آوردند.احساس کرد فکر خیلی خوبی به ذهن‌اش رسیده و خودش را سرزنش می‌کرد که چرا زودتر به این فکر نیفتاده. محکم٬ دستگیره ی در را پیچاند٬ اما یادش آمد که تلفن توهال است و اگر خنگ! می‌توانست برود پای تلفن٬ دیگر معنی نداشت٬ به دوست‌اش زنگ بزند. خنگ را٬ بلند گفت و  این٬ دادی که کسی٬ از درون‌اش کشیده بود٬ جوری کلافه‌اش کرد که دیوانه‌وار٬ افتاد به جان دستگیره‌ی در. یادش افتاد٬ کلید خانه هم توی شلواری است که عصر پرتش کرده بود گوشه‌ی هال. اگر این‌کار را هم نکرده بود٬ حالا می‌شد پرتش کندپایین برای کسی.البته اگر طرف دزد از کار درمی‌آمد٬ می‌آمد بالا ٬ همه چیز را جمع می‌کرد٬ می برد وچون هیچکسی فکرش را هم نمی‌کند ممکن است کسی آنقدر٬ پشت در اتاق‌اش بماند که از گرسنگی بمیرد٬ خیلی احتمال داشت که کلید را برنگرداند به او. موهاش هی می‌آمد جلوی چشمهاش و او با دست دیگرش٬ آنها را پس می‌زد. عرق کرده بود و نفس‌اش به شماره افتاده بود. روی لولای در را از داخل٬ با گچ گرفته بودند و اگر کس دیگری هم جای او بود٬ آنقدر زور نداشت٬ که در را از لولا درآورد. یاد ماجرای خیبر افتاد و اینکه می‌گویند حضرت علی در قلعه را با یک حرکت درآورده بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بعد یاد سخنگوی وزارت امور خارجه افتاد که گفته بود اسحاق رابین٬ حق‌اش بوده که کشته شود بعد یاد شعری افتاد که می‌گفت دزد هم وقتی از دیوار می‌خواهد بالا برود یاعلی می‌گوید.هرچه زور داشت زد٬ یا علی هم می‌خواست٬ بگوید اما دید این یکی دیگر خیلی مسخره است.دید٬ در باز نمی‌شود٬ شروع کرد به بد و بیراه گفتن به شاعری که نمی‌دانست کیست. مرتیکه‌ی عوضی٬ بدجوری پرت و پلا گفته بود. شاید هم زنیکه‌ی پاپتی. خواسته‌بود بگوید جنده٬ دلش نیامده بود. داشت به این فکر می‌کرد که چرا فمینست‌ها٬ اصرار دارند بگویند٬ فاحشه‌ها٬ خود فروشی نمی‌کنند٬ تن‌فروشی می‌کنند؟ که از این همه فکر بی‌خاصیت دادش در آمد و برای اولین‌بار٬ داد زد ای تف&lt;br /&gt;!به این زندگی. اه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تلفن دوباره٬ زنگ زد. همینجا بود که برای اولین‌بار٬ دلش به حال خودش سوخت. با خودش ‌گفت٬ این همه سلام و خوبم و بد نیستم و شما چطوریدِ بی‌خاصیت٬ حالا هم که٬آدم پشت خط با خودش فکر می‌کند٬ حتما رفته دستشویی٬ طفلک حتما یبوست هم دارد. دید فایده‌ای ندارد. رفت سراغ پنجره٬ دید حتی یک بچه هم نیست که لااقل بشاشد پای آن. با خودش  گفت٬ چه حماقتی کردم٬ چه می‌شد پنجره‌ام٬ رو به یک پارک باز می شد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ادامه دارد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114089850590713388?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/114089850590713388/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=114089850590713388&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114089850590713388'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114089850590713388'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/02/blog-post_25.html' title='غرور زیادی ـ ‌قسمت اول'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-114045356986031512</id><published>2006-02-20T20:03:00.000+03:30</published><updated>2006-02-20T21:23:45.336+03:30</updated><title type='text'>نازلی ـ اتد اول</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نازلی ـ اتد اول&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;از پشت این دیوارها صدای پای نور می‌آمد٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تا به درگاه پنجره رفتم٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;کودکی دیدم٬ شمشیر به دست٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!می‌خندید٬ می‌گفت نترس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;شمشیر را نشانش دادم٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;!گفت٬ بازیچه‌است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چنگ در گلوی نازلی انداخته بود٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دیوانه‌وار می‌خندید٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;.فریاد زدم٬ در گلویم پیچید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!نازلی جانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!من فریادم تا به گوش خودم هم نمی‌رسد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!نازناز رویای کودکی هایم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;!عروسک چارسالگی‌هایم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!نازلی جانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;.آسوده بخواب٬ من فریادم بسان لالایی است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-114045356986031512?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/114045356986031512/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=114045356986031512&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114045356986031512'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/114045356986031512'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/02/blog-post_20.html' title='نازلی ـ اتد اول'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113977600158398607</id><published>2006-02-12T23:52:00.000+03:30</published><updated>2006-02-13T07:19:48.100+03:30</updated><title type='text'>فراخوان کانون نویسندگان ایران</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;فراخوان کانون نویسندگان ایران&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;شواهد حاکی از آن است که طرح‌های تازه‌ای برای محدود کردن هر چه بیش‌تر عرصه فعالیت‌های ادبی، فرهنگی و هنری و آزادی‌های فردی و اجتماعی، از سوی نهادهایی که خود را متولی این عرصه‌ها می‌دانند در دست اجراست. ندادن مجوز کتاب، لغو مجوز اولیه و کسب مجوز برای تجدید چاپ آثاری که پیش از این مجوز دریافت داشته و برخی از آنها به چاپ‌های متعدد هم رسیده است، نمونه‌های تازه‌ای برای محدود کردن هر چه بیش‌تر آزادی اندیشه و بیان و اعمال شدیدتر سانسور است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;این روزها مشاهده می‌شود که طرحی از سوی کمیسیون فرهنگی مجلس برای جمع آوری کتاب‌های به زعم آنان «مسئله‌دار» در دست تهیه است. در دیگر عرصه‌های فرهنگی و هنری همچون سینما، تئاتر، موسیقی و... نیز، خبرهای مشابهی در رسانه‌ها به چشم می‌خورد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;فیلترینگ سایت‌های اینترنتی، اعمال محدودیت و توقیف نشریات دانشجویی، اعمال سانسور در روزنامه‌ها، تهاجم به نهادهای مدنی از جمله تشکل‌های کارگری و دانشجویی از دیگر موارد تحدید آزادی‌های فردی و اجتماعی است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;کانون نویسندگان ایران، به عنوان نهادی که از ابتدای تأسیس همواره پی‌‌گیرانه با هر نوع سانسور اندیشه و بیان و قلم مبارزه کرده است، از مردم شریف و فرهنگ دوست ایران می‌خواهد که با سانسور و سرکوب به هر شکل ممکن مقابله کنند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ما از همه‌ی افراد، نهادها و سازمان‌های مستقل و آزادی‌خواه که با این فراخوان موافقند می‌خواهیم که هم‌بستگی خود را اعلام دارند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;کانون نویسندگان ایران / بهمن 1384&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگرفته از &lt;a href="http://maroufi.malakut.org/"&gt;حضور خلوت انس&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;همینطور نگاه کنید به سایت &lt;a href="http://www.kanoon-nevisandegan-iran.org/"&gt;کانون نویسندگان ایران&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113977600158398607?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113977600158398607/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113977600158398607&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113977600158398607'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113977600158398607'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/02/blog-post_12.html' title='فراخوان کانون نویسندگان ایران'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113924907366337025</id><published>2006-02-06T21:27:00.001+03:30</published><updated>2006-02-06T21:44:16.096+03:30</updated><title type='text'>نامه‌ای به یک دوست</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;کیاجان٬ امشب٬ خبر انتشار &lt;a href="http://kia.malakut.org/"&gt;کتابت &lt;/a&gt;را دیدم.خوش‌حال شدم.آنقدر که دستم به نوشتن باز شد. توی وبلاگت هم نوشتم٬ اما نفرستادم و پاک کردم. می‌دانی چرا؟برای اینکه حالم خوب نیست. اصلا خوب نیستم.عصبانی‌ام.دلم نیامد حالا که مست و سرخوش٬ خبر پدر شدنت را می‌دهی٬ دمار از حال خوشت درآورم.نمی‌خواستم غیر از تبریک چیز دیگری بگویم. راستش را هم بخواهی٬ فقط تیترش را دیدم. حال خواندن متنت را هم٬ نداشتم. چند روزی بود اصلا نمی‌آمدم توی اینترنت.می‌بینی حال و روزمان را؟ بیایم چه ببینم؟‌خبری هست؟‌ امشب اگر خبر انتشار کتابت را نمی دیدم و اگر نمی‌دیدم آقای معروفی برای سپانلو چه &lt;a href="http://maroufi.malakut.org/"&gt;نوشته است٬ &lt;/a&gt;که آن را هم کامل نخواندم! مثل هرشب٬ پتو را می‌کشیدم سرم و تا صبح٬ بیدار٬ می‌خوابیدم. می‌دانی؟ آسان نیست. نمی شود پتو را کشید روی سر و قایم شد از یک مشت آدم دیوانه. من یک چیز را نمی فهمم. اینکه چرا٬ در همه‌جای عالم وضع همین است که می‌گویم. همیشه یک مشت٬ آدم احمق هستند که توی همه‌جای دنیا توی انتخابات شرکت می‌کنند و فقط هم به دیوانه‌ها رای می‌دهند؟‌ این جماعت خل و چل٬ به عقلشان نمی‌رسد دنیا را جور بهتری هم می‌شود اداره کرد؟ می‌بینی؟ نصف دنیا دارد خودش را جر می‌دهد و به واکینگ‌ها فحش می‌دهد که چرا شمشیرت را غلاف کرده‌ای و کاریکاتور کشیده‌ای٬ نصف دیگر دنیا هم دارد خودش را جر می‌هد تا به یک دیوانه حالی کند٬ تازه واردی٬ باش. همه‌اول همینجوری‌اند. طول می‌کشد تا بفهمی تیمارستان هم برای خودش حساب کتاب دارد. مدتی است٬ هیج‌جا نمی‌روم. با هیچ‌کسی حرفی نمی‌زنم. نه کتابی خوانده‌ام٬ نه چیزی نوشته‌ام. پس اگر می‌گویم فقط تیتر وبلاگت را دیدم٬ از من نرنج&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من وتو این وسط٬ همان بنشینیم یک گوشه‌ای و برای هم قصه تعریف کنیم٬ بهتر است نه؟ از طرف من سرمه‌ی چشم دخترت را هم ببوس. خواستی لب‌هاش را هم ببوس. از طرف من. نخواستی هم سلامم را به آقای معروفی برسان لااقل. بگو که نامه‌اش به سپانلو٬ از زیر پتو بیرونم آورد &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113924907366337025?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113924907366337025/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113924907366337025&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113924907366337025'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113924907366337025'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/02/blog-post_113924907366337025.html' title='نامه‌ای به یک دوست'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113821896504126497</id><published>2006-01-25T23:11:00.000+03:30</published><updated>2006-01-26T01:15:35.196+03:30</updated><title type='text'>!سلام!‌ سه‌تار آقای سام</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;من که همیشه خسته‌ام! همیشه از راه رسیده‌ام و همیشه هم در آغاز سفر نوی هستم! وقت‌هایی که می‌نویسم اخمی گوشه‌ی چشم‌هام هست که کاریش نمی‌توانم بکنم.این اوقات استثنا هم دارد.مثلا وقت‌هایی که از٬ یا برای امیرحسین سام می‌نویسم. امیرحسین سام٬ یا به قول آقای معروفی٬ آقای"گل زردو سرخ ‌و ارغوانی٬ "عاشق است. چه صفتی‌از کجا بیاورم ‌و&lt;br /&gt;".چه‌بگویم که گویاتر از این‌جمله باشد؟"امیرحسین سام‌٬عاشق است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شب‌هایی را به یاد می‌آورم که وقت و بی‌وقت٬ تماس می‌گرفتم با آقای گل‌ زرد و سرخ و ارغوانی‌و&lt;br /&gt;همسر مودب و مهربانش٬ همیشه با لبخندی می‌گفت٬ سر ضبط‌اند٬ توی استودیو.به یاد می‌آورم ‌که‌ برنامه‌ی سفرش را عقب انداخت برای به انجام رساندن‌ ناکرده‌هایی که لازم بود برای بستن آلبوم‌اش.از دیدار٬ بیشتر می‌نویسم. فعلا میهمان پرنازی داریم هردومان٬که دارد دلمان را می‌برد.خوابگرد٬ چقدر زیبا نوشته است٬ اگر با شنیدن موسیقی زرد٬ سرخ٬ ارغوانی٬ حالمان عوض نشود٬ باید بدانیم که مرگ‌مان نزدیک است.دلم می‌خواهد٬ سفیلان را خانه‌ی دوست بهتر از برگ گلم کنم. دلم می‌خواهد٬ هر روز از امیرحسین سام بنویسم٬ اینجا. وارد خانه‌اش که شدم٬ ضبط کار دیشب‌اش را گذاشت برام تا گوش‌کنم. ولی من داشتم نگاش می‌کردم. راه رفتنش را توی هال خانه‌اش٬ تماشا می‌کردم. گوشم و چشمم هردو مست شدند. گوش می‌کردیم و جانمان تازه می‌شد. من این روزها٬ دلخوشی‌ام این است که بیاید و یک‌بار دیگر٬ سه‌تار افشاری‌اش را بنوازد. حضورش پر بود از ادب. جسارت می‌خواست سه‌تارش را بگیرم و توی دست‌هام فقط تماشاش کنم. کار من نبود. کار خودش بود. مال خودش بود. حتما غریبی می‌کرد توی دست‌های من. حتما دل سه‌تارش می‌گرفت. حتما بغض راه‌گلوش را می‌بست و لب‌هاش را ورمی‌چید. سه‌تارش اخم می‌کرد و لب‌هاش را غنچه می‌کرد و می‌پرید توی‌بغل سام.ما چند نفر بودیم. یکی من بودم٬ یکی سام بود و یکی بانوی سه‌تارش که فقط توی بغل سام که بود٬می‌شکفت. بقیه‌ی وقت‌ها٬ زانوهاش توی بغلش بود و چقدر مهربانی می‌کرد باهاش٬ سام و چه نازی داشت این سه‌تار افشاری‌اش! دستی به موهاش می‌کشیدو می‌خندید با چشم‌هاش به سام. به من اخم می‌کرد. من می‌گفتم :"روم را می‌کنم آنطرف! کاری به شما دوتا ندارم٬ به خدا!" توی دلم می‌گریستم و روی لبم می‌خندیدم. دلم هزار پاره شد. هرپاره‌ایش جایی رفت. جام گذاشتند.کاری با سه‌تار افشاری‌اش کرد٬ که زدم زیر قولم. قرار وقت خداحافظی مان این بود که بنویسیم برای هم. ولی چون حرفی نداشتم برای گفتن٬ ننوشتم مرتب. فقط می‌توانستم حالش را بپرسم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;عید امسال٬ همراه گروه سایه در لندن٬ کنسرت دارند. عید امسال را روز اول فروردین٬ تمام می‌کنم تازودتر بیاید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آقای سام!سلام! آقای‌ گل زرد و سرخ و ارغوانی٬ آقای صبح و بهار و باران٬ سلام! گفتم:" رازی هست٬ توی این اسم‌گذاری‌هاتان٬&lt;strong&gt;سه‌کلم&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ه&lt;/strong&gt;‌ای هستند هردو."‌خندید.&lt;strong&gt;سه‌تار&lt;/strong&gt;ش دید و فهمید که غریبه‌نیستم. روش را کرد طرفم.خندید به روم. خودش را جمع کرد توی بغل سام ولی. آنقدر&lt;br /&gt;!خواستنی شد که دلم خواست بغلش کنم.روم نشد ولی.حالا می‌شود ‌سلام! سه‌تار آقای سام&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113821896504126497?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113821896504126497/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113821896504126497&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113821896504126497'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113821896504126497'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/01/blog-post_25.html' title='!سلام!‌ سه‌تار آقای سام'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113803539877712161</id><published>2006-01-23T20:17:00.000+03:30</published><updated>2006-01-23T21:02:38.456+03:30</updated><title type='text'>زرد٬ سرخ ٬ ارغوانی</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://sam.malakut.org/"&gt;زرد٬ سرخ٬ ارغوانی٬&lt;/a&gt; منتشر شد. گفتنی‌ها را امیرحسین سام میان شهد موسیقی‌اش گفته است&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113803539877712161?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113803539877712161/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113803539877712161&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113803539877712161'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113803539877712161'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/01/blog-post_23.html' title='زرد٬ سرخ ٬ ارغوانی'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113787458955856038</id><published>2006-01-21T23:30:00.001+03:30</published><updated>2008-07-20T19:32:31.706+04:30</updated><title type='text'>بوس؟ چندتا؟خیلی؟</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;به تو که فاصله‌ات را با کاغذم کم می‌کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من٬ بگو چه‌کار کنم برات؟ رویت را برگردانی گم شده ام. &lt;br /&gt;تو از هرجا می‌خواهی برو٬ من پشت سرت٬ سوت می‌زنم برای خودم. خوابم می‌آید. نباشی٬ خوابیده‌ام هزارسال. بگو. می‌خواهی همه‌ی شهر را بگردم٬ دمپایی چرمی پیدا کنم برات که به شلوار جینت بیاید؟‌ می‌خواهی دنبال استکانی بگردم که توی‌ دست‌های تو بال دربیاورد؟ وقتی توش چایی می‌ریزی؟‌ می‌خواهی دنبال سینی بگردم برات؟ سینی‌هایی که دیده‌ام محجوب‌اند. روشان نمی‌شود توی دست‌هات لخت شوند. می‌خواهی دنبال کاغذی بگردم که از چوب درخت شکلات ساخته‌باشند؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;از باد قول گرفته‌ام هرچه را از تو پیشم می‌آورد اگر از جنس بوسه نباشد٬ یک‌جایی توی راه٬گم شود. غیر بوس تو را باد می‌برد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مثلا٬ من وقتی می‌فهمم پول به چه کاری می‌آید که برات گل سر خریده باشم. تو فقط بگو چه‌رنگی دوست داری؟ صورتی؟ آبی؟ رنگ موهات؟ چه رنگی است؟ فکر کنم چیزی است بین قرمز و آبی. نه؟ بین بنفش و سبز؟ بنفش و سبز٬ رنگ مو نمی‌شود؟ ولی می‌شود ها! مطمئنی؟ من توی موهات گم می‌شوم٬موهات هم توی رنگ‌ها. برای همین هم رنگ موهات بنفش است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;منتظرم صدام کنی. توی جوابت همیشه می‌گویم٬ جانم؟ چه کار کنم برات؟ بعضی وقت‌ها که فرصت نداشته باشیم برای عشق‌بازی٬ فقط می‌گویم چه‌کار کنم؟‌جانم را می‌گذارم برات٬ برای یک‌وقتی که&lt;br /&gt;دمپایی چرمی‌ای یافته باشم که به شلوار جینت بیاید. بوس.خیلی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113787458955856038?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113787458955856038/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113787458955856038&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113787458955856038'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113787458955856038'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/01/blog-post_21.html' title='بوس؟ چندتا؟خیلی؟'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113735607707551606</id><published>2006-01-15T23:41:00.000+03:30</published><updated>2006-01-15T23:44:37.090+03:30</updated><title type='text'>گل‌های رنگارنگ</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;همیشه وقتی که داری توی تاریکی شهر٬ گم می‌شوی کورسویی از یک‌جایی پیداش می‌شود. خاصیت‌اش هم فقط این است که عاشق نگه‌ات بدارد. اگر‌می‌خواهید روحتان تازه شود و در ضمن اگر به موسیقی ایرانی علاقه دارید این جا را حتما ببینید. هم کمک می‌کند دستگا‌ه‌ها را بشناسید هم گوشه‌های موسیقی را. دقیقا چیزی است که مدت‌هاست دربه‌در &lt;br /&gt;.به دنبالشم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هفتان یا خوابگرد؟ فرقی نمی‌کند. آدرس &lt;a href="http://www.persianheart.com"&gt;گل‌های رنگارنگ&lt;/a&gt; را از بابای پارسا گرفته‌ام&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113735607707551606?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113735607707551606/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113735607707551606&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113735607707551606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113735607707551606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/01/blog-post_15.html' title='گل‌های رنگارنگ'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113717178878352236</id><published>2006-01-13T20:20:00.000+03:30</published><updated>2006-01-13T20:35:28.246+03:30</updated><title type='text'>!منگولیسم</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;مردی از گوشه‌ی پوستر بیرون می‌آید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هواپیمایی سقوط می‌کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سلاح الله‌اکبر٬ گلنگدنش گیر می‌کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;"!صدایی از پوستر:" رفتی؟ بودی حالا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سربازان شَل و سربازان کور&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;باعصایی در دست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;جشن غرور ملی را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تقدیم جری لوییس می‌کنند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چارلی چاپلین می خندد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;جریمه‌اش کرده‌اند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;با پلاک فرد٬ وسط پلاک‌های زوج&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;"!گفته:"‌مهمانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سربازی سلاح الله اکبرش را پرت می‌کند گوشه‌ای&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یوسی‌اف‌اش را برمی‌دارد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;و وسط سرفه‌هاش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!می‌خواسته بگوید به درک&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یادش می‌آید٬ چارلی است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;می‌گوید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!به دروازه‌ی تمدن منگول‌ها خوش آمدید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!آقای چارلی! از اینطرف&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!دوربین‌تان را بدهید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!فوتوگرافی قدغن است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چارلی به آسمان نگاه می‌کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سقف آسمان را برزنت کشیده‌اند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;و دود همه را به سرفه انداخته است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پوستر دارد به ماهواره‌ها بیلاخ نشان می‌دهد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;جشن غرور ملی است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113717178878352236?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113717178878352236/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113717178878352236&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113717178878352236'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113717178878352236'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/01/blog-post_13.html' title='!منگولیسم'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113692336744251137</id><published>2006-01-10T23:24:00.001+03:30</published><updated>2008-07-20T19:18:28.249+04:30</updated><title type='text'>گنجی و فرهاد</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;آقای گنجی سلام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد از چندروز مجال نوشتن‌ام دست داد. تقدیمش می‌کنم به تو. خسته‌ام. بماند. مهم نیست چرا. تو هم خسته‌ای. مهم نیست چرا. مهم نیست چرا دیگر خبرنگارها جلوی بیمارستان میلاد پرسه نمی‌زنند. مهم نیست چرا دیگر کسی مهم نیست براش٬ چه بلایی سر تو آورده‌اند. مهم نیست چرا دیگر سروش٬ نامه نمی‌نویسد برات و حالت را نمی پرسد. سخنرانی‌اش را حتما خوانده‌ای. شنیده‌ای که دارد" حکومت مطلوب اسلامی" را تببین می کند٬ یا یک همچین غلطی دارد می‌کند. حوصله‌ندارم ببینم چه دارد می‌گوید. او که حرف می‌زند٬ نفسم می‌گیرد.می‌روم بیرون. قدم می‌زنم. هوا می‌خورم. کاش بابام٬ بچه که بودم یادم می‌داد چه‌جور تف بیندازم توی صورت آدم‌هایی که خوشم نمی‌آید ازشان. سروش برای تو عزیز است. به خودت مربوط است. مرا ببخش . حوصله ندارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                    نمی‌دانم کجایی. می‌شناسم کسانی را که از تو خبر دارند. اما خبر داری که دیگر تمام شد؟ من هم چون می‌دانم شاید شرمنده شوند و خبری نداشته باشند از تو٬ خبرت را نمی‌گیرم از کسی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                        امشب داشتم کنسرت فرهاد را تماشا می‌کردم. یاد تو افتادم. تماشا کن و لبخند بزن. خسته‌ای. می‌دانم. اما مهتاب می‌آید. شاید هم نیاید. مهم نیست. اما تو لبخند بزن تا سردرد من خوب شود.این کار را می‌کنی٬ می‌دانم. حوصله‌ات خیلی بیشتر از من است. آن شب‌ها٬ توی آن ازدحام آدم‌های دوروبرت٬ مرا فراموش نمی‌کردی و به خوابم می‌آمدی. حالا می‌خواهم که لبخند بزنی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.eehum.com/archives/000318.html"&gt;یه شب مهتاب٬ اکبر گنجی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113692336744251137?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113692336744251137/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113692336744251137&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113692336744251137'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113692336744251137'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/01/blog-post_113692336744251137.html' title='گنجی و فرهاد'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113656842035514227</id><published>2006-01-06T20:52:00.000+03:30</published><updated>2006-01-06T20:57:00.370+03:30</updated><title type='text'>!!! تبریک کریسمس و هوای پاک تهران</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;تمام مدت چهارسال دبیرستانم دبیر ادبیاتنمان٬ نتوانست متقاعدم کند که شعر را را می‌توان معنا کرد و هیچ اشکالی ندارد اگر جواب سوال امتحان را بدهم که این بیت از سعدی یا حافظ یعنی چه؟!!! همیشه جلوی این سوال‌ها را خالی می‌گذاشتم. من هیچ‌وقت نمی‌نوشتم٬ او هم هیچوقت نمره‌ی کامل نمی‌داد. در دانشگاه هم با استاد ادبیاتمان٬ همین مساله را داشتم. چون البته هفتاد تا شاگرد داشت٬ نمی‌پرسید چرا جواب نمی‌دهی. سر جلسه‌ی کنکور البته فرق می‌کرد. اگر جواب نمی‌دادم٬ چهارسال باید می‌رفتم بندرعباس٬ زندگی می‌کردم. اما یک سوال را بی‌جواب گذاشتم. نود و هفت درصد٬ نمره‌ی ادبیات کنکورم بود. سوال کنکور این بود که کدام گزینه‌ی زیر به معنای این بیت نزدیک‌تر است؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;"فیض روح‌القدس ارباز مدد فرماید           دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;.و خزعبلاتی پایینش نوشته بودند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دیدم این سوال را جواب ندهم٬ خیلی حال می‌دهد بهم! به دو دلیل! اول اینکه از این‌جور فیوضات بی‌پدرمادر! به آدم‌های پدرمادردار! اصلا خوشم نمی‌آمده هیچوقت٬ دوم اینکه کرمکی بودنم را ثابت می‌کردم حتی سر جلسه‌ی کنکور! می‌دانید که٬ جامعه‌ی ما به شدت کرمکی پرور است! کرم می‌اندازد در آستین آدم. کرمکی بار می‌آورد آدم را.  از همه‌ی اینها گذشته٬ همیشه فکر می‌کرده‌ام٬ مصرع دوم این شعر در طول تاریخ مثل ماجرای رانش زمین٬ جابجا شده٬ اینطوری بوده احتمالا که مسیحا هم بکند آنچه دیگران می‌کرده‌اند! بعد هم این کلمات به قرینه‌ی معنوی حذف&lt;br /&gt;.شده‌اند که مگر مسیحا دل ندارد؟ یک همچین چیزی بوده احتمالا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;حالا این حرف‌ها را زدم به خاطر پست قبلی‌ام. دوسه‌تا ایمیل و یک اصطلاحا آف! داشتم٬ که معلوم بود زیاد به مذاق خوانندگان این صفحه خوش نیامده. اگر خودم از پست قبلی اینقدر راضی نبودم٬ این‌ها را هیچوقت نمی‌نوشتم. اتفاقا٬ از آن دسته پست‌هایی بود که خودم خیلی راضی بودم. من می‌نویسم که خودم را سزارین کنم. همیشه همینجوری بوده٬ همیشه هم همینجوری خواهد بود. اصولا هیچ اعتقادی به توضیح دادن هیچ موضوعی ندارم. توضیح دادن را فی‌نفسه و از اساس کار مسخره‌ای می‌دانم. حرفی گفته می‌شود یا چیزی نوشته می شود٬ مخاطب یا خواننده٬ خودش باید این مهارت را داشته باشد که بار اول بگیرد. با شعر و داستان که نمی‌شود لاس زد.عزیزی می‌گوید:"‌شانه‌هات را بنداز بالا و بنویس." همین کار را می‌کنم. کرده‌ام تا حالام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113656842035514227?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113656842035514227/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113656842035514227&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113656842035514227'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113656842035514227'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2006/01/blog-post_06.html' title='!!! تبریک کریسمس و هوای پاک تهران'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113579668474708875</id><published>2005-12-28T19:51:00.001+03:30</published><updated>2008-07-20T19:11:00.926+04:30</updated><title type='text'>از شبانه‌ها</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هیچ می‌دانی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;‌&lt;br /&gt;گفته‌ام باتو؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!به صدها بار می‌دانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!ولی کو هوشیاری‌هات؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                   &lt;br /&gt;!که مدهوشی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;‌&lt;br /&gt;!بسان نرمه شوقک‌های صوتی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;که چون باران زیر باد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;به وقت عشق بازی‌مان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;میان کوه و رود و دامن و صحرا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!چو پژواکی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;رهایی تو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چو آبی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;روانی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!تو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اسیر بازی صوت و کوه و گوش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!می‌گردی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                  مرا هم آه به آه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;می‌بری باخود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!به جاهایی که بوی تازه‌ای دارد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هزار و یک شب ار باشد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;داستان عشق‌بازی‌مان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تو هرباری به رنگ تازه‌ای هستی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چشم‌هایت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هرباری&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;رنگ تازه ای دارند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;می بندی و می‌دانم به رنگ تازه‌ای&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!خبر از سرزمین بکر و نویی دارند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!خبر داری و می‌دانم٬ بگو بامن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آنجا که بودی تو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;منم بودم ولی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چو انبوه موهایت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اسیر باد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!پشت اندامت نهان بودم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خبرها کو زجایی دور؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آنجا که بودی تو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بگو بامن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;نطفه‌ای دیدی در عمق گورهای سرد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دوش در گوشم تو می‌گفتی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!دورترها جایی است"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پای کوهی دختری دیدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;که اول نبض خواهش‌ را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اولین تپیدن‌های نبضش را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;میل مکیدن ‌های پستان را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!تقدیم آهویی می‌کرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!و آهویی که می‌خندید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;.و سیبی که تماشا می‌کرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;و پرستویی که عاشق شده بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;.و سیب را تمنا می‌کرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بال می‌زد و سیبی که مهاجر شده بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;.غلتید تا دختر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;.وابری که پایین آمد٬ پرستو می‌خواست دلش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مه شد دشت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;در غبار مرطوبش دخترک نوک پستانش را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!در گودی سیب گذاشت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;و خدایی که آدم را پس زد٬ در آغوش حوا می‌خوابید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!وآدمی که داشت می رقصید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ابرکی داشت با صدای بلند٬ می خندید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دخترک درخت سیبی شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;.پرستوها به خانه برمی‌گشتند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پسری رد می شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آهو را دید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;لب به پستان آهویی داد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;که تر بود تنش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دخترک دید و ابر شکفت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دخترک سیب مهاجر را &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;غلتاند تا پای پسر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پسرک٬ گودی اش را بوسید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پایین‌اش برد. پنهانش کرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;".آهو دید و خندید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چشم‌هات را بستی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;باز پای کوهی بودی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;باز کردی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پیشم بودی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;باز می‌گفتی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;صاعقه‌ای دیدم که دوید"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;درخت سیب شکافت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دختری باتن عور&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پسری باتن لخت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;".وخدایی که داشت می‌رقصید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;!اینجا بود که باز چشمت را بستی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;حال٬ بسان نرمه سنگی تیزبالیده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!زدست کودکی‌هامان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!های&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;لحظه‌ای بنشین&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!به روی خاک&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هیچ می‌دانی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;گفته‌ام باتو؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!ـ"بگو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بار دگر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;".بارهای بار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من از صبح و سپیدی‌ها&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;.هراسانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!تن‌ام را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!بپوشانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;به زیر پوستت٬ راهم هست؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;روی در روی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!روی٬ در بادم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;روی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مهلتی‌ا‌م ده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;.بگردانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تنگ در آغوشم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بگیر و&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!شاید و افسوس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;که چون قطره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;به روی خاک&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تن‌م را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;درتنت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بپوشانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;!ز رسوای صبح لاکردار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;برای نازنین بانو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113579668474708875?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113579668474708875/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113579668474708875&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113579668474708875'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113579668474708875'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/12/blog-post_28.html' title='از شبانه‌ها'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113525875053377590</id><published>2005-12-22T16:50:00.000+03:30</published><updated>2005-12-22T17:49:26.780+03:30</updated><title type='text'>پشت تبریزی‌ها</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;پشت همین تبریزیها بود انگار که نشسته بود و داشت تار می‌زد و یک‌چیزی را با خودش زمزمه می‌کرد.  تار که نه٬ سبابه‌اش را سر می‌داد توی هوا. انگشت‌هاش خیلی دور بودند از هم. تا توانسته بود کششان داده بود تا به هم نخورند. اخم مختصری هم کرده بود که معلوم بود با کسی اوقات تلخی می‌کند. اینها زیاد مهم نبود برام آن‌شب. پنجره را باز کردم.نشستم پیش‌اش. یادم رفت سلام کنم. بعد هم که یادم آمد دیر شده بود و خجالت ‌کشیدم سلام کنم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                   گفتم:" شما چرا هرشب می‌آیید اینجا؟ همینجا٬ درست اینجا ـ و با انگشت نشان دادم ـ‌ می‌نشینید جلوی پنجره‌ی خانه‌ی من٬ نزدیک سحر هم می‌روید؟‌ روی این علف‌های خیس؟‌ بدون زیرانداز؟ سرما نمی‌خورید؟ با کی دارید اوقات تلخی می‌کنید؟ انگشت‌هاتان چرا اینقدر بازند از هم؟ چرا تارتان را نمی‌آورید با خودتان؟" نفسم بند آمد. همه‌ی حرفام را زده بودم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                     سرش را پایین انداخت. دستی روی علفها کشید. یادم هست که دیدم علفها قد کشیدند. گفت:" اینها سبزه‌اند علف نیستند پسرجان! خیس هم نیستند تراند! زیرانداز هم نه! قالیچه!"    سرش را بالا گرفت و نفس عمیقی کشید. بعد نگاهم کرد. چشمهاش خمار شده بودند. با شیطنت گفتم:"چشم‌هاتان٬ بدجوری ......مستید؟" خنده‌اش گرفت.دندان‌هاش زرد بودند ولی صداش قشنگ بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                        گفتم بیایید بالا٬ تو اتاقم. تنهام. گفت نه! به من بگو چرا آن دختری که آنجا نشسته دستهاش را گرفته زیر باران؟ من به درد تو نمی‌‌خورم! خندید. چندشم شد. من تارش را گفته بودم٬ او متلک بارم کرد.از لحن‌اش هم٬ اصلا خوشم نیامد. انگار داشت با یک بچه حرف می زد. با این‌حال چون غنیمتی بود بهرحال٬ گفتم ‌باران؟ برگشتم نگاه کردم. لوله‌ی آبی پایین‌تر ترکیده بود و چند نفری داشتند خاک گودالی را که کنده بودند٬  می‌ریختند توی گودالی که اشتباهی کنده بودند. خرگوشی هم داشت می‌لرزید از سرما.سرم را برگرداندم. دیدم خبری نیست ازش. سبزه‌ها زیر جایی که نشسته بود زرد شده بودند. روی علف ها کاغذی افتاده بود٬ خم شدم بردارم. سبزه‌ها تر تر بودند. برداشتمش. توی  کاغذ داشت چشمک می‌زد. چیزی ننوشته بود. انداختمش روی علفها. اما زود برداشتمش دوباره.گذاشتم‌اش تو جیبم. نشستم و زانوهام را گرفتم بغلم.یک‌نفر داشت بدجوری با من بازی می‌کرد. هوشیار علفهای جلوی پام  را تماشا می‌کردم. از این تصویر خودم خوشم می‌آمد. وقتی به یک چیزی خیره می‌شدم چشمهام دیدنی می‌شدند. همه‌ی آدمها اینجوری‌اند البته&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;نشسته بودم روی سبزه‌ها که دیدم دختری دستهاش را گرفته زیر باران٬ دارد می‌آید طرفم.پرسید٬ از کی اینجایید؟گفتم٬ هستم. چند وقتی هست. حوصله نداشتم٬ می خواستم ردش کنم.گفت همیشه جواب یک خانوم را اینجوری می‌دهید شما؟ گفتم ‌شما که دخترید. با شیطنت جواب داد از کجا می‌دانید؟‌گفتم ‌از حالتان. باران نمی‌آید٬ شما دستتان را گرفته اید زیر باران. اصلا همین که اینوقت شب بیرون هستید. گفت٬ باران؟ من٬ دانه ریخته‌ام کف دستم برای گنجشکها."ها"ی گنجشکها را یک جور خاصی کشید که دلم خواست حرف بزنم باهاش.گفتم٬ خیلی دلتان خوش است ها! خوب است! این وقت شب به فکر گنجشک‌هایید. گفت٬ شما به فکر چی هستید؟&lt;br /&gt;می خواستم بگویم به فکر شما٬ یک‌ جوری هم بگویم که بنشیند پیشم. اما گفتم به فکر خودم٬ یک نفر مرا غارت کرد. نیم ساعتی پیش بود. اما حالا که فکر می کنم می بینم نزدیک سحر بود که این حرف را زدم به آن دختر.نشست روبروم. سرش را گذاشت رو شانه‌هاش. گفت چه کار کرد؟ همان آقایی که اینجا بود؟ من آنجا بودم٬ می‌دیدمتان. داشتید با هم حرف می زدید و می‌خندیدید. این دو تا بطری را هم خالی کردید!توی دلم می‌گفتم این‌ها را ببین چقدر خوشبخت‌اند. نصف شبی زده‌اند بیرون دارند عرق می‌خورند زیر باران.با تعجب پرسیدم٬ عرق؟گفت حالا هرچی! فرقی نمی‌کند.ندیدید وقتی بلند شد چه جوری تلو تلو می‌خورد و بعدش هم٬ رفت توی ساق این درخت و از هم پاشید؟ شما هم چند قدمی دنبالش رفتید٬ اما نمی‌دانم چه شد یکدفعه جیشتان گرفت٬ نشستید اینجا و شاشیدید.قاه‌قاه خندید.نگاه کردم دیدم دو تا بطری خالی را دستش گرفته و نمی داند با آنها چه کار کند. گفتم٬ توی دستتان نشکنند. دانه ها را چه کار کردید؟گفت ریختم توی این بطریها. حالا می شکنمشان٬ می‌ریزمشان برای گنجشک‌هاو شکست. سیبی از درخت افتاد  و خرگوش دوید طرفم. ترسیدم گفتم خرگوشها٬ هاری ندارند؟صدای ترکیدن لوله‌ی آب٬ پایین‌تر بلند شد. کلنگی٬ لوله‌ی آب دیگری را ترکانده بود.دختر سیب را برداشت و پرت کرد طرف خرگوش. هاری؟ چرا. خرگوشها هاری را از آدمها می‌گیرند فقط٬ و به سگ‌ها می‌دهند. توی نامه‌چی نوشته بود؟ گفتم٬ نوشته بود٬ آن خیالاتی که دام اولیاست  عکس مهرویان بستان خداست.سرش را کج کرد و آرام گفت٬  چشمک هم زده بود؟حرصم گرفت. آره زده بود٬ شما؟ خندید.برو بالا می یام پیشت. خرگوش را بغل کردم و رفتم بالا. روی تختم دراز کشیدم و منتظر شدم. دیر کرد. رفتم دم پنجره. دیدم پشت تبریزیها٬ مردی نشسته و با انگشت سبابه‌اش تار می زند.سر گرداندم٬ دختر را ندیدم. تنش هوش از سرم پرانده بود. نبض تنم می زد. کلافه بودم. خرگوش را بغل کردم رفتم زیر پتو٬ چسباندمش لای پام.چشم‌هام را بستم. صدای مرد را شنیدم که چیزی شبیه شعر را به زبانی می‌خواند که نمی‌فهمیدم. رفتم پای پنجره. دختر کنارش نشسته بود و تنش را داده بود به تنش. خرگوش را دوباره چسباندم وسط پام. گازم گرفت. شنیده بودم وقتی سکس مردی که حشری است بترکد همه‌ی خون تنش می‌رود. منتظر بودم بمیرم.سخت گذشت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                      از بعد از آن شبی که غارت شدم٬ شبها آنقدر بیدار می مانم که یا خواب نمی‌بینم یا اگر هم می‌بینم یادم نمی‌ماند. برای همین هم زندگی کمی سخت شده است این روزها.ببخشید٬ زیاد حرف زدم. ولی پشت همین تبریزیها بود&lt;/div&gt;&lt;div  align="right"&gt;                                                                      کدام تبریزیها را می‌گویید؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                       !همین ها! اِ !  اینجا یک زمانی پر از تبریزی بود؟! یادتان نیست؟ هی&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113525875053377590?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113525875053377590/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113525875053377590&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113525875053377590'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113525875053377590'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/12/blog-post_22.html' title='پشت تبریزی‌ها'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113501852270814456</id><published>2005-12-19T22:10:00.000+03:30</published><updated>2005-12-20T00:16:06.996+03:30</updated><title type='text'>نامه‌ای از تهران</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;نامه‌ای که امروز برای دوستی فرستادم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پرسیده بودی چه خبر؟ خبری نیست. این‌جا زندگی به کام احمق‌هاست. خیلی هم خوش می‌گذرد.خرتوخری است که نگو. آدم‌های زیادی اینجا هنوز سرشان را روی بالشت نگذاشته‌اند خرو پفشان بلند می‌شود. دیشب یکی‌شان پیشم بود. نپرس چه‌طوری. خودم گه‌گیجه گرفته‌ام٬ این آدم را چه‌جوری دارم تحمل می کنم. حس یک آدم‌کشی تمام عیار را دیشب٬ تجربه کردم. باور کن کاری نداشت بپرم روی سینه‌اش٬ چندتا سیلی آب‌دار بخوابانم بیخ گوشش. مثل یک شتر خوابیده بود. ندیده‌ام شتر چه‌جوری می‌خوابد اما با شناختی که از این آدم‌ها و  از شتر‌ها دارم٬ فکر کنم تشبیه‌ مناسبی به کار برده باشم. از حمام آمده بود بیرون. برای این‌که سرما نخورد روسری حوله‌ای سرش کرده بود و وقت خواب هم سرش را چپانده بود توی شومینه‌ای که تا جاداشت گرگر می‌کرد. از گرما پرپر می‌زدم. سه برابر من هیکل دارد. می‌گوید نمی‌فهمم چه‌جوری از حمام که بیرون می‌آیی یک‌راست با سر خیس می‌روی دم پنجره؟ تو چه‌جوری سرما نمی‌خوری٬ من نمی‌دانم! دیشب حالی داشتم که نگو.آرزوی یک خواب بی کابوس٬ به دلم مانده. احمدی‌نژاد را در خواب می‌بینم. با آن دوتا وزیرش. دیشب هم هرچه به این سروش فحش دادم٬ آرام نگرفتم. حرف‌هام را زده‌ام. حالا فقط دلم می‌خواهد کمی فحش بدهم. پیش می‌آید آدم گاهی عصبانی شود. نه؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                        &lt;br /&gt;خیلی کارها می خواهم بکنم ولی تا حالا هیچ کاری نکرده‌ام. دارم یک‌کارهایی می‌کنم ولی این‌روزها عصبی‌ام. خیلی. هرروز هم که می گذرد٬ می‌بینم چیزی دارد سر می خورد توی دست‌هام و دور می‌شود ازم. کاری هم نمی‌توانم بکنم. سلامتی‌ام٬ به تخمم شده. درد سینه‌ام که من خودم حواسم بهش نیست٬ نیوشا را نگران کرده. می‌گوید چرا دنبالش نمی‌روی؟ معلوم است درد می‌کشی٬ دستت را می‌گذاری روی سینه‌ات. رنگت می پرد. دیوانه‌ای؟ می‌گویم قلب موجود نازنینی است. یک‌دفعه قهر می‌کند و عادت هم ندارد خیلی سخت بگیرد به آدم. مثل خود من است. من هم همینجوری ام. در شرکت‌مان٬ مدرک که می‌فرستیم برای کارفرما ممکن است برگرداند و ممکن است قبول کند. بیشتر وقت‌ها کامنت می دهد برای اصلاح.می‌گویم قلب٬ کامنت نمی‌دهد. من همان ریویژن صفر٬ (اپرو) می‌شوم!می‌خندیم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                        &lt;br /&gt;تهران٬ شهر مُنگولی است. احمق‌ها دارند کولاک می‌کنند توی این شهر. نیستی ببینی چه خبر است.خوب هم هست که نیستی. اگر بودی که همین چند خط را نمی‌نوشتم که لااقل سر و ته‌ای داشته باشد. باز مجبور بودم فحش بدهم. همان‌جا باش تا من هم بنویسم برات&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113501852270814456?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113501852270814456/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113501852270814456&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113501852270814456'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113501852270814456'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/12/blog-post_19.html' title='نامه‌ای از تهران'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113484030497587551</id><published>2005-12-17T20:53:00.000+03:30</published><updated>2005-12-17T21:06:33.380+03:30</updated><title type='text'>! گرامی‌داشت</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;باباجان! جمع کنید بساط این لوس‌بازیها را. اندیشمندی!  که دانشگاه‌ها را تعطیل کرد و آنقدر پوفیوز است که حاضر نیست توضیح دهد چه گهی می‌خورده در ستاد انقلاب فرهنگی و عذر خواهی هم  نمی کند٬ شصت سالش شده. به تخمم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113484030497587551?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113484030497587551/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113484030497587551&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113484030497587551'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113484030497587551'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/12/blog-post_17.html' title='! گرامی‌داشت'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113424689621360541</id><published>2005-12-11T00:02:00.000+03:30</published><updated>2005-12-11T00:04:56.223+03:30</updated><title type='text'>کورمال٬ کورمال</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;می‌روی٬ قندان را هم با خودت ببر. کورمال کورمال٬ خاکستر سیگار را توی قندان ریختم٬ دیشب&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113424689621360541?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113424689621360541/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113424689621360541&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113424689621360541'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113424689621360541'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/12/blog-post_11.html' title='کورمال٬ کورمال'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113411630920133796</id><published>2005-12-09T11:41:00.000+03:30</published><updated>2005-12-09T11:51:37.246+03:30</updated><title type='text'>نیوشا و من</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;سبکم. در تنهایی ساقی خودم شده ام. فکر کنم  برای اولین بار باشد در وبلاگستان فارسی!!کسی بگوید مستم و دارم می‌نویسم. در وبلاگ‌های فارسی نمی‌چرخم. همین چند تا وبلاگی را که لینکشان را داده ام نگاه می‌کنم. دارم می‌نویسم که بماند. که در هوشیاری نگاه کنم و ببینم در مستی چه شکلی هستم. نیوشا می‌گوید زیاد حرف می‌زنی وقتی مستی. حرف‌هایی را که در زمان هوشیاری اگر بزنی می‌گویند از عصبانیت داری می‌زنی٬ وقتی مستی می زنی. نیوشا٬ همکارم است. مردی است سی و سه‌ چهار ساله. دارد از همسرش جدا می‌شود. شبی در بازگشت از شاهرود٬ فرناز دستش را بیرون می‌کشد از دست نیوشا و این آغاز جدایی‌شان است. می‌گوید به همین سادگی. یک‌سالی است با نسترن آشناست.بعد از جدایی از فرناز. او هم به " همین سادگی"‌٬ ترکش کرده است.نسترن گفته است٬ فکر کنم از تو متنفرم٬ نمی‌دانم چرا. دوستم در اتاق را باز کرد و  آمد تو. گفت :"‌می و ساقی!" گفتم هردوتا خودمم. ونمی‌فهمم چرا اینقدر هوشیار!!! لعنتی انگار که نه انگار. جمله‌ای که امروز برای دوستی نوشتم در برلین. وزن سرم روی گردنم کمتر می شود وقتی مستم. همین. در تنهایی٬ آدم ساقی خودش باشد٬ به قول نیوشا آخر نامردی است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نیوشا می‌گوید شریف که قبول شدم٬ پسرها بهم زنگ می زده‌اند مدام٬ قکر می‌کرده‌اند نیوشا اسم دختر است. حالا که سالها می‌گذرد٬ کسی تلفن نمی‌کند. دیشب پیشش بودم. بس که به تلفن‌هامان نگاه کردیم ٬ من موبایلم را خاموش کردم. گفتم بگذار٬ هرکسی می‌خواهد تلفن کند٬ نابترش پاره شود. (اگر مست نبودم ٬ می‌گفتم کونش! مستی من از قرار معلوم٬ این شکلی است!!)نمی شود که همه‌اش ما ٬ یعنی من و تو خیره باشیم به این تلفن لعنتی. نه٬ میس کالی٬ نه بوقی٬ هیچ‌چی. بد نمی‌گذرد انگار به کسانی که ما برای آنها بود که موبایل خریدیم. در تنهایی٬ ساقی خودمان شده‌ایم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت:دیشب٬ نوشته بودم٬ امروز پست می‌کنم. نوشتن در مستی. پست‌کردن در هوشیاری&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113411630920133796?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113411630920133796/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113411630920133796&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113411630920133796'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113411630920133796'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/12/blog-post_09.html' title='نیوشا و من'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113396030844136344</id><published>2005-12-07T15:38:00.000+03:30</published><updated>2005-12-07T20:22:04.006+03:30</updated><title type='text'>این‌طوری‌هاست</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt; این هم شد زندگی؟ به چشم چرانی سرباز پادگان می‌ماند و چاک مانتوی زنی زنبیل به دست که شرشر عرق بریزد زیر هرم آفتاب. دیشب که از شهرک توحید برگشتم خواستم چیزی بنویسم اینجا که کارت اینترنتم به پت و پت افتاد. امروز هم از بس که گیومه و علامت‌های تعجب را اینور آنور کرده‌ام چشم‌هام دارند آلبالو گیلاس می‌چینند. زنگ زدم به این دوست بلاگرم که بلدی چه‌جوری دی‌یالوگ بنویسی توی این بلاگ‌اسپات خراب شده؟ یک‌چیزهایی گفت که نفهمیدم. خودش هم نفهمید به گمانم.از خواب پراندمش فکر کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                        امروز تا مدیر شرکتمان یک لحظه رفت توی اتاق٬ در را بست تا با خیال راحت جلق‌اش را بزند٬انگار که نامردی کرده باشد کسی و از بدجایی‌ام گاز گرفته باشد پریدم پای دستگاه کارت‌زنی و دفرار. آمدم خانه کلی کار داشتم. از قید انتشار متن دیشب هم گذشته بودم ولی بی‌خوابی‌های این چند شب٬ نگذاشت. چرتم گرفته بود. رفتم سراغ چند تا از لینک‌هایی که در سفیلان دارم!! دیدم همه از حادثه‌ی دیروز نوشته‌اند. من هم خواستم خودم را از تب و تاب ننداخته باشم که دیدم اصلا حرفش را هم نزنم بهتر است. گزارشی از حادثه‌ی دیروز نوشته‌ام برای خودم که گفتم بد نیست٬ قسمت‌هاییش را اینجا بگذارم. مانده رو دستم. بگذار بماند. مهم نیست. زندگی به همین شکل نکبت‌اش ادامه خواهد داشت.بنویسم یا ننویسم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113396030844136344?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113396030844136344/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113396030844136344&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113396030844136344'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113396030844136344'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/12/blog-post_07.html' title='این‌طوری‌هاست'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113338414616806795</id><published>2005-12-01T00:18:00.000+03:30</published><updated>2005-12-01T00:37:27.723+03:30</updated><title type='text'>شبانه‌ی خیس</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سفید و آبی و قرمز را از پا درآورده‌ام. سافینا را کلافه کرده‌ام تا بدانم چه می‌خواهم بنویسم برات.هنوز هم نمی‌دانم. دارم خودم را به همه‌ی قشنگی‌های زندگی سنجاق می‌کنم تا این چند سطرم٬ حرف خودم باشد. می‌خواهم وقتی می‌خوانی چشم‌هات گرم شوند. خواهش شوند و بریزند در تنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                       صدات٬ می‌دانی؟ سهم من شده از زندگی؟ نپرس چراساکتم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                   اتاقم٬ دشت می‌شود و پر از اندام تراشیده‌ی زن‌های تاریخ. همه‌ی معاشقه‌های ماندگار٬ تصویر می‌شوند جلوی چشمهام. نفس‌های خیس هرچه الهه و الله در تاریخ٬ سینه‌ام را بخار می‌کنند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                        تن‌ها لیز می خورند و روی سطح لزجی دور و نزدیکم٬ صدام می‌کنند. می‌خندم. بلند. تو هم می‌خندی. می‌شود؟ اجازه می‌دهی صدای خنده‌ام٬ با صدای خنده‌ات بیامیزد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یک شب تا صبح پیشم می‌مانی تا تو بگویی و من تماشات کنم؟ قول می‌دهی نپرسی چرا ساکتم؟&lt;br /&gt;دستم را می‌گیری؟‌می‌دوی؟ می‌خندی برام؟ بلند؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رویاهام٬ مال توست. کابوس‌هام هم. کابوس؟ کابوس. دنبالت می‌گردم تا باشی. تا نترسم. وسط مغولها و عرب‌ها هم رهام کنند٬ دنبالت سر می‌چرخانم همه طرف٬ شاید یک‌جایی پیدات کنم. نگاهم بکنی٬ جوری می‌میرم که دوست دارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جوری دوستت دارم که که قصه‌ی خسرو و شیرین کهنه می‌شود. قصه‌ی خسرو و فرهاد را می‌نویسی؟ قشنگ؟ حسابی؟ قول می‌دهی ندهی کسی بخواند؟ دوست داری یکی به رازهامان اضافه شود؟ اجازه می‌دهی لذت بردن نامت را برای خودم نگه دارم؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیا و یک کاری کن. قانون بگذار برای خداحافظی هامان. تو بگو بمانم یا بروم. بگو :برو٬ کافی است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                     نمی‌خواهم ذره‌ای تحمل‌م کنی.می‌خواهم بمانم تا رمق دارد خط‌های مخابرات. شیره‌اش را می‌خواهم درآورم٬ ولی نمی‌خواهم رویت را برگردانی. تو بگو خداحافظ. کاری هم داشتی بگو. دنبال کار تو که باشم٬ زمین زیر پایم می‌لرزد. مگر مرامغرور نمی خواهی؟ پس بگو چه کار کنم برات؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113338414616806795?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113338414616806795/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113338414616806795&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113338414616806795'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113338414616806795'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title='شبانه‌ی خیس'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113317518651196444</id><published>2005-11-28T14:15:00.000+03:30</published><updated>2005-11-28T23:53:00.903+03:30</updated><title type='text'>دلواپسی</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ پایان دلواپسی است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                    صبح از بوی سیگار مانده در لیوان خیس چای از خواب پریدم. ناشتا سیگار پشت سیگار. دیشب و پریشب نخوابیدم. دمدمای صبح خواب باغی را دیدم. کلبه‌ای میانش و اندام دخترانه‌ی درختانش در اطراف. از سرما داشتم می‌لرزیدم ولی. باغش بهارانه بود اما من زمستانه می‌لرزیدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                        خانه‌ی هنرمندان ایران. تنها جایی دراین شهر بی‌رحم که دل آدم را باز می‌کند. ممیز٬ شده بود بهانه‌ای برای نوشیدن یک فنجان قهوه‌‌ی تلخ٬ چشم در چشم دوستانی که باخبر می‌شوند هنوز٬ از مرگ همدیگر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                    دیشب ماه‌منیر زنگ زد و گفت فردا ساعت نه٬ مراسم تشییع پیکر ممیز است خواستی بیا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                    آتشی را بردند بوشهر. حالا ممیز. شعر حالا طرح. هردوجا هم قلم. هردوتا هم دلواپس. هردوجا هم دوتا قلم دلواپس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                  بهانه‌ای برای دیدن شمس٬ دهباشی٬ آغداشلو و نراقی. سینمایی‌ها و تئاتری‌ها هم بودند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                           شمس از سفر ایتالیاش می‌گفت. وسط هر کلامش  نقبی هم می‌زد به بازجوییهاش. نراقی هم از همه‌جا می‌گفت. غریب‌پور هم که تا جا داشت٬ پرت و پلا گفت پشت تریبون&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                     سه تا خیابان قدم زدیم کافه‌ای پیدا کنیم٬ همه‌جا بسته بود. تعطیل رسمی. پایان ماجرا هم سرکشیدن یک قوطی آب‌پرتغال یخ در این سرما&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روی دست‌ها چه سبک بود. نفس که نباشد آدم بال می‌کشد. مثل خواب‌های دم صبح.حالا جای خالیش٬ مجالی است برای گرافیست ها. حالا همه‌ی گرافیست‌ها٬ شاگرد او می‌شوند. خاطره تعریف می‌کنند ازش. جایزه به نامش به این و آن می دهند و تالار براش افتتاح می‌کنند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کره‌ی زمین جا دارد برای همه‌ی ماها. ایستاده که باشی به اندازه‌ی دو تا کف پا جا گرفته‌ای. وقتی بزنند توی سرت و بنشانندت٬ جای بیشتری ازان توست وقتی هم دق‌مرگ‌ات کنند٬ از همه‌ی وقت‌ها جای بیشتری می‌گیری. مرگ امتداد عاشقی است٬ دست‌ها را سایه‌بان باید کرد&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113317518651196444?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113317518651196444/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113317518651196444&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113317518651196444'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113317518651196444'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/11/blog-post_28.html' title='دلواپسی'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113268193504486340</id><published>2005-11-22T21:16:00.001+03:30</published><updated>2008-07-20T19:41:16.041+04:30</updated><title type='text'>جام</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;جام می‌خواهم٬ باده را فرو بگذار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باده٬ از جنس هوش خواهد شد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جام٬ می‌ماند٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یاد لب‌هات٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یاد بیهوشی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;برای تو&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113268193504486340?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113268193504486340/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113268193504486340&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113268193504486340'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113268193504486340'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/11/blog-post_22.html' title='جام'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113242937802967224</id><published>2005-11-19T23:09:00.000+03:30</published><updated>2005-11-19T23:18:18.386+03:30</updated><title type='text'>قصه اما بی رحم</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;تو به چه اصرار بی‌رحمی می‌گویی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;به حرفت گوش خواهم داد٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چه بی‌حمانه از من٬ قصه می‌خواهی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حال و روزم این است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چیزی است در تنم٬ چنگ انداخته به دیوار دلم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می خراشد عشق را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شمعی است دلم٬ شعله‌اش دیدار تو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دست سرد دردهام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در میان می‌گیردش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113242937802967224?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113242937802967224/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113242937802967224&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113242937802967224'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113242937802967224'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/11/blog-post_19.html' title='قصه اما بی رحم'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113231168324059153</id><published>2005-11-18T14:29:00.001+03:30</published><updated>2005-11-18T14:33:29.450+03:30</updated><title type='text'>محض اطلاع</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;ماه‌منیر رحیمی٬ دیشب آمد. منتها بدون گذرنامه از فرودگاه خارج شد &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113231168324059153?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113231168324059153/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113231168324059153&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113231168324059153'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113231168324059153'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/11/blog-post_113231168324059153.html' title='محض اطلاع'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113227004806135078</id><published>2005-11-18T02:55:00.000+03:30</published><updated>2005-11-18T03:03:25.200+03:30</updated><title type='text'>عشق؟</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;امشب اتفاقی افتاد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این٬ خلاصه‌اش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;عشق٬ بدخواه فراوان دارد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113227004806135078?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113227004806135078/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113227004806135078&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113227004806135078'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113227004806135078'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/11/blog-post_113227004806135078.html' title='عشق؟'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113226941488292229</id><published>2005-11-18T02:01:00.000+03:30</published><updated>2005-11-18T03:02:01.116+03:30</updated><title type='text'>عشق؟</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;یک بار فقط&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شعله انداختی به پیرهنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هزار بار آتش سیگار سوخت پیرهنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یک بار تو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چشم بستی بر پیرهنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هزار اشک شدم چکیدم به پیرهنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113226941488292229?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113226941488292229/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113226941488292229&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113226941488292229'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113226941488292229'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/11/blog-post_18.html' title='عشق؟'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-113139904861518892</id><published>2005-11-08T00:39:00.000+03:30</published><updated>2005-11-08T01:08:43.930+03:30</updated><title type='text'>زندگی قسمت دوم</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;می‌خواستم امشب٬ اینجا یک‌چیزی نوشته‌ باشم٬ نمی‌دانم چرا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;       شاید به این خاطر که رنگ به رنگ می‌شود چیزی٬ جلوی چشمهام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                       دلم٬ مثل موج می‌کوبد به تنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                      &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-113139904861518892?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/113139904861518892/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=113139904861518892&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113139904861518892'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/113139904861518892'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/11/blog-post_08.html' title='زندگی قسمت دوم'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-112931155931060042</id><published>2005-10-14T20:50:00.000+03:30</published><updated>2005-10-14T21:12:01.296+03:30</updated><title type='text'>اخم صبح‌گاهی</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;نه یک‌بار و نه دوبار. هرروز. هردم. هر قدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می‌دانی که نمی‌رسی٬اما می‌روی. خسته‌می‌شوی. می‌خواهی برگردی سرجات. می‌دوی اینبار. خسته‌تر می‌شوی. باز به سرت می‌زند برگردی. از گوشه‌ی چشم٬ پشت سرت را هم نگاه می‌کنی.اما شعله‌می‌کشی. آتش می‌گیری و تن‌ات را می‌دهی دست باد. می‌روی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نگاه می‌کنی و هنوز بیدار نشده‌ای. از این شانه به آن شانه می‌گردی. می‌دانی که اخم روی ابروت٬ از یک چیزی می‌نالد. در سکوت خودش٬ فریاد می‌کشد. این اخم صبحگاهی٬ بی‌پناه‌ترین فریادهاست. کسی تحویل‌اش نمی‌گیرد.حتی تو. دارد از تو می‌نالد! برس به فریادش. زبان ندارد. حتی تو نمی‌بینیش. اما هست. هر روز صبح روی ابروت.شاید خواب کسی را دیده‌ای که اینجا نیست.فکر کن.یادت می‌آید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این اخم٬ داستان دارد. بنویس‌اش. اخم محجوبی است. فریاد٬ که نباید زهره‌ات را بترکاند تا روی‌ات را بگردانی. طفلی که زبان ندارد٬ چه جور می‌چرخی دورش؟ این اخم هم یک‌چیزی می‌خواهد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;عریان کندام هر صبح‌دمی٬ گوید که بیا..... اما تو بیدار می‌شوی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از من می‌پرسی؟ از "اخم"ات بپرس سر صبح. او می‌داند. یک‌عمر روی ابروت است صبح‌ها٬ که همین را بپرسی ازش&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-112931155931060042?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/112931155931060042/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=112931155931060042&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112931155931060042'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112931155931060042'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/10/blog-post_14.html' title='اخم صبح‌گاهی'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-112854286362944431</id><published>2005-10-05T23:27:00.000+03:30</published><updated>2005-10-05T23:50:32.846+03:30</updated><title type='text'>لینک‌دونی</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;دوشبی هست که تقریبا هیچ کار مفیدی نکرده‌ام. خیلی بی‌خاصیت بوده برام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیشب و امشب٬ مثل خل‌ها٬ با پرهیب موجوداتی که به نظرم٬ آدم هم نیستند٬ گرم گپ زدن بوده‌ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گاهی هم که عصبانی شده‌ام٬ یک‌دفعه از جام پریده‌ام. خلاصه از این‌جور خل‌بازیها&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این گپ‌هام٬ بی‌دلیل هم نبوده. روایت &lt;a href="http://www.mahmonir.com/"&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;ماه‌منیر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; را بخوانید از حضور اجنه‌ی بزرگوار٬ در عرصه‌ی سیاست ایران&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما٬ وسط این خرابی حال‌ام٬ یک خبر خوشی هم شنیدم.&lt;span style="color:#336666;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://maroufi.malakut.org/"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;فصل اول و دوم تماما مخصوص&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;٬ منتشر شد. اگر مثل من٬ نمی‌توانید اخبار روز را باز کنید٬ این&lt;span style="color:#000099;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="https://www.nopath.net/antilog.php"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;فیلترشکن&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; مجانی را تا خودش فیلتر نشده٬ از دست ندهید. حالا که قرار شده به خبرهای خوش٬ دل‌ام را گرم کنم٬ &lt;a href="http://sam.malakut.org"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;این‌جا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; را هم ببینید&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-112854286362944431?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/112854286362944431/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=112854286362944431&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112854286362944431'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112854286362944431'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/10/blog-post_05.html' title='لینک‌دونی'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-112818508573233111</id><published>2005-10-01T20:11:00.000+03:30</published><updated>2005-10-01T21:28:48.353+03:30</updated><title type='text'>هزاردستان</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;بلایی٬ که سر نسل ما آمد٬ سر نسل بعد٬ نباید بیاید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://sabam.blogfa.com/"&gt;سرزمین رویاها&lt;/a&gt; را هرروز٬ خواهم خواند و منتظر خواهم ماند.از این نسل٬ یک &lt;a href="http://www.iranao.com/news.php?id=2263"&gt;کوچولوی &lt;/a&gt; دیگر هم می‌شناسم که او هم خیلی ماه است. چشمهاش٬ برق می‌زند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-112818508573233111?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/112818508573233111/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=112818508573233111&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112818508573233111'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112818508573233111'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/10/blog-post_01.html' title='هزاردستان'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-112802579084671327</id><published>2005-09-29T23:50:00.000+03:30</published><updated>2005-09-30T00:13:15.890+03:30</updated><title type='text'>!را" ی کولی"</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/"&gt;انجمن دفاع از آزادی مطبوعات ايران، با صدور بيانيه ای، هيئت منصفه جديد دادگاههای مطبوعاتی تهران و دادگاهی که با حضور اين هيئت تشکيل شود &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;را&lt;/span&gt; غيرقانونی اعلام کرد&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;فاجعه‌است! قبلا هم خواسته بودم٬ از افت فاحش کیفیت کار بی‌بی‌سی٬ بعد از رفتن باقر معین٬بنویسم اما نشده بود. این یکی بدجوری زشت٬ بود&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-112802579084671327?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/112802579084671327/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=112802579084671327&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112802579084671327'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112802579084671327'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/09/blog-post_112802579084671327.html' title='!را&quot; ی کولی&quot;'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-112740914224494062</id><published>2005-09-22T20:28:00.000+03:30</published><updated>2005-09-22T21:00:57.663+03:30</updated><title type='text'>پیر</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;هیچ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;راستی هیچ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من٬ سراپای وجود‌ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;شوق گفتن‌هایی است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;که هوا را پر٬ ز موسیقی کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی٬ انگار که امشب&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;فارغ از این حرفهاست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من ولی٬ هیچ‌گاه تن نخواهم داد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من٬ در همین اتاق خاموش‌ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;از انبوه تر گیسوی‌ات&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعر٬ خواهم گفت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تار٬ خواهم زد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آواز٬ خواهم خواند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باشی یا نباشی٬چه تفاوت دارد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من حتی نمی دانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;این تویی که چنین باتوام و تنهایم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مرد باید باشی یازن؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چه تفاوت دارد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من گم‌ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خسته‌ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;پریشان‌ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک٬ «دلیل» راه می‌خواهم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من یک٬ «پیر» می‌خواهم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجره٬ باز بگذاشته‌ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تا که شاید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هرچه باشد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;در اتاقم رنگ موسیقی بپاشد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کوبشی باشد از باد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یا ضربه‌ای باشد از سنگ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چه تفاوت دارد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما٬ سهم من گویی تنها&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;غیوغیو دزدگیر یک سواری بیش نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باشد٬ حرفی نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من ٬آواز خواهم خواند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پنجره٬ باز خواهد ماند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-112740914224494062?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/112740914224494062/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=112740914224494062&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112740914224494062'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112740914224494062'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/09/blog-post_22.html' title='پیر'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-112689370354307338</id><published>2005-09-16T22:25:00.000+04:30</published><updated>2005-09-16T22:33:16.343+04:30</updated><title type='text'>زندگی٬ قسمت شاید اول</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;موج٬ احساس من است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من٬ یک ماهی خرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;زندگی٬ پاروزدنی است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;قایق٬ یک توهین بزرگ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-112689370354307338?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/112689370354307338/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=112689370354307338&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112689370354307338'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112689370354307338'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/09/blog-post_16.html' title='زندگی٬ قسمت شاید اول'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-112593361224929779</id><published>2005-09-05T19:38:00.000+04:30</published><updated>2005-09-05T19:52:27.446+04:30</updated><title type='text'>"دریاروندگان جزیره ی آبی تر"</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.daryaravandegan.com/"&gt;دریارونده&lt;/a&gt;٬ چه زیبا نوشته است.دیشب برایش نوشتم٬ شاهکار بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                       &lt;a href="http://www.daryaravandegan.com/archives/2005/09/post_252.php"&gt;هذیان&lt;/a&gt;٬  تمامش ٬ تصویر بود&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-112593361224929779?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/112593361224929779/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=112593361224929779&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112593361224929779'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112593361224929779'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/09/blog-post_05.html' title='&quot;دریاروندگان جزیره ی آبی تر&quot;'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-112584704429531013</id><published>2005-09-04T19:36:00.000+04:30</published><updated>2005-09-04T19:55:17.360+04:30</updated><title type='text'>"....یا بگذارید این‌طوری بگویم که"</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;از این پس در این وبلاگ٬ حسب حال خودم٬ ممکن است شعری٬ یا قطعه‌ای از نثری٬ نوشته شود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                                من نوشتن نام شاعر یا نویسنده را پایین اثرش٬ توهین به او می‌دانم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                  پایین شعر اخوان٬ بنویسی اخوان ثالث٬ حکایت سنگ حجرالاسود٬ می‌شود.آرایش قرشمالی است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                         ولی از جایی که٬ شاید بهانه‌ای باشد٬ برای ورق زدن کتابی٬ اثرش را داخل گیومه می‌نویسم&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-112584704429531013?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/112584704429531013/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=112584704429531013&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112584704429531013'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112584704429531013'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/09/blog-post_04.html' title='&quot;....یا بگذارید این‌طوری بگویم که&quot;'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-112576752163330695</id><published>2005-09-03T21:27:00.002+04:30</published><updated>2008-07-20T19:47:43.779+04:30</updated><title type='text'>بدون عنوان</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;به یاسی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اومدی؟ می‌خواستم یه چیزی بهت بگم٬ می‌دونی؟ اونجوری نگام نکن٬ خواهش می‌کنم! دس‌پاچه می‌شم٬ بذار حرفمو بزنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                     من معمولا آدمی‌ام که حرفی ندارم٬ بزنم. اما نمی‌دونم چرا وقتی تو میای٬ می‌خوام حرف بزنم. چون با کسی حرف نمی‌زنم٬ به تو هم پرت و پلا می‌گم. تقصیر تو نیست اگه٬ حالی بهت دست بده که من احساس کنم باید توضیح بدم. توضیح دادن٬ کار مسخره‌ای است. آدم یا نباید حرف بزنه یا باید٬ بفهمه چی داره می‌گه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                     حالا هم که اومدی٬ نرو. می‌خوام یه شعر برات بگم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                       گفته بودم که تو را ... نگم بقیه‌شو؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این شعرو٬ گذاشتم تو پاکت٬ فرستادم برات٬ یادته؟ چون سخت بود برام٬ نامه‌اش کردم.هنوزم سخته٬ اگه خواستی دوباره برات نامه‌اش می‌کنم.       یه چیزی‌رو اما خوب می‌دونم٬ اینکه خیلی ماهی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                    هنوز که باز٬ قیافت اونجوری٬ نشده یه چیز دیگم می‌خوام بگم. من هنوز حالا دارم می فهمم٬ وقتی می‌گفتی٬ دلتنگی٬ منظورت چی بوده٬ من هنوز الان دارم٬ معنی‌ بی‌تابی رو می‌فهمم. من همیشه می‌گفتم این آدمای دورو برم٬ عادت نکردن معنی واژه رو بفهمن. دلتنگی٬ براشون مثل شنگولی می‌مونه٬ هردوتاشم٬ به تخمشونه. اما مثل اینکه خودمم تا حالا٬ حالیم نبوده&lt;br /&gt;می‌خوام بگم تا حالا معنی دلتنگی‌رو نفهمیده بودم٬ حالا دارم می‌فهمم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-112576752163330695?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/112576752163330695/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=112576752163330695&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112576752163330695'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112576752163330695'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/09/blog-post.html' title='بدون عنوان'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-112542261826650209</id><published>2005-08-30T21:39:00.000+04:30</published><updated>2005-08-30T23:59:26.013+04:30</updated><title type='text'>مثلا نیستی؟</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;قایم شدی باز؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بیا بیرون٬ بوت پیچیده همه جا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بقیه هم داشت که پاک شد!!به این دلیل ساده که نوشتم٬ اما نفهمیدم از  کجا آب می‌خورد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-112542261826650209?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/112542261826650209/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=112542261826650209&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112542261826650209'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112542261826650209'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/08/blog-post_30.html' title='مثلا نیستی؟'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-112525998533013890</id><published>2005-08-29T00:27:00.000+04:30</published><updated>2005-09-02T16:16:55.120+04:30</updated><title type='text'>شبانه ای رفت پی سحری</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مغنی جان &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                       آی! باتوام برادرجان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                   های! کجایی؟ نیستی اینجا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من ولی٬ سخت اینجای‌ام. همین‌جای‌ام. میهمان٬ نیستم جایی که اینجا نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                       من٬ سخت٬ اینجای‌ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مغنی جان! سازت٬ امشب٬ ساز نیست٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;رهایش کن! من دلم٬ امشب اینجا نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مغنی جان! تو خوب٬ می‌خوانی٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مرا٬ امشب ولی ٬ بیهوده‌ می‌خوانی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;این سه‌تارت را ببوس و گوشه‌ای بگذار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بامن بنشین٬ شب را بنگر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;می‌بینی٬ چه فرسنگ‌ها٬ از سحر دور است؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بنشین اینجا٬ پیش‌ام٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;ها! بنشین اینجا پیش‌ام٬ دست بردار از این سازت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خبری٬ حرفی٬ حدیثی٬ داری؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بگو بامن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;جایی دیدی ٬ زنی آبستن باشد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;کرکی دیدی تو به کار آشیان٬ باشد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بگو بامن٬ مغنی جان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تو از آن دوردست‌ها٬ می‌آیی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خبری٬ حرفی٬ حدیثی٬ داری؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;راستی٬ جایی که بودی تو٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آسمان٬ همین رنگی بود؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ابرها٬ سترون بودند؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یاکه نه! می‌باریدند؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خبری٬ حرفی٬ حدیثی٬ داری؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;راستی٬ آی! یادم آمد! وای! که٬ یادم آمد٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;جایی که بودی٬ تو٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هنوز برف می‌آمد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یاکه نه! ‌آفتابی بود؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;راستی٬ هیچ می‌دانی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;نه!نمی‌گویم.بگو بامن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مغنی جان! چرا خاموشی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هیچ نداری٬ بگویی بامن؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تو با من٬ پس چه تفاوت داری؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تو مگر٬ از دورها٬ نمی‌آیی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تو! هنوز٬ همان‌جایی که ما بودیم؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;یادت هست؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;جایی که ما پنج تن بودیم٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ومن٬ بسان کاروان‌سالارشان٬ بودم؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بماند حال٬ که ره‌نشناس بودم!!؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مغنی جان! یادت هست؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;من٬ خوب یادم هست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;خبری٬ حرفی٬ حدیثی٬&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;داری؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چرا خاموشی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هیچ؟!!!!راستی٬ هیچ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-112525998533013890?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/112525998533013890/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=112525998533013890&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112525998533013890'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112525998533013890'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/08/blog-post_29.html' title='شبانه ای رفت پی سحری'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-112508297405077841</id><published>2005-08-26T23:31:00.000+04:30</published><updated>2005-08-26T23:33:10.770+04:30</updated><title type='text'>باید کند</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;باید کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;         &lt;br /&gt;باید یک‌جایی کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;         &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-112508297405077841?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/112508297405077841/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=112508297405077841&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112508297405077841'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112508297405077841'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/08/blog-post_112508297405077841.html' title='باید کند'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-112498600403302870</id><published>2005-08-25T20:32:00.000+04:30</published><updated>2005-08-26T00:16:38.786+04:30</updated><title type='text'>هزارو یک شب٬ رویای دوم</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;آقای گنجی سلام  &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                برگشتین به زندگی٬ من خوشحالم. دیشب نامه‌ای براتون نوشتم٬ که شب بدم دستتون٬ اما اینقد عجله داشتین که هنوز داشتم٬ لبخند قبل از سلاممو٬ مزه مزه می‌کردم که محو شدین٬ رفتین&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                                                             همیشه همینجوریه آقای گنجی! ازتون گله بکنم؟ می‌دونم به خواب خیلیا می‌خواین برین٬ اما اینجوری‌ام که نمی‌شه٬ تا می‌خوام حرف بزنم٬ در یه رویای دیگه رو زدین. همش‌ام می‌گین زود! زود! کار دارم  &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                                                                                        آدم دس‌پاچه می‌شه٬ بعد از اون شب که نشد حرفامو بزنم٬ قرار گذاشتم با خودم٬ حرفامو بنویسم٬ همونجوری که روبوسی می‌کنیم٬ بذارم تو جیب پیرهنتون. آخه روم نمی‌شه بهتون بگم٬ براتون نامه نوشتم بخونین. اگه بپرسین چی نوشتی؟‌ حرفی ندارم بزنم. وقتی خواب شما رو می‌بینم٬ حافظه‌مو از دست می‌دم                                   &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                                                  خواستم ناممو اینجا بذارم٬ گفتم چه کاریه؟!!!یعنی راستش ترسیدم. کابینه‌ی جدیدو که دیدین؟ گفته‌بودم این‌کارا باباجان! فایده‌ای نداره  اینجا٬ حیفین شما. بمونین برای دختراتون٬ خانومتون&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; فکر نکنم کسی خوشحال شده باشه از اینکه شمازنده موندین.خیلیا دلشون می خواس شما زیراعتصاب غذا تموم کنین&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                             &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;    اصلا اینا زیاد مهم نیست. مهم اینه که خوشحالم که زنده می‌مونین. ولی حالا خودمونیم٬ یه فکری به حال این قضیه‌ی اومدن و رفتنون بکنین! من نمی‌تونم قبل از سلام٬ لبخند نزنم. خیلی شیرینه برام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;.تا میام مزشو بدم زیر زبونم رفتین شما  &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;به جای نام‌امم یه چیز دیگه اینجا٬ می‌نویسم که احساسمو گفته باشم. نامه رو امشب می‌ندازم تو جیبتون. فرصت کردین بخونین. شبایی که فرداش تعطیله٬ فرصت بیشتری دارین! خندیدین آقای گنجی؟&lt;br /&gt;قربونتون بشم من &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                    هزارو یک پنجره٬ رویاست تا این صبح&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                &lt;br /&gt;هزار و یک شب٬ راه ‌است تا این صبح&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                &lt;br /&gt;من و تو و این شب نه یک نفر بیشی‌ایم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                &lt;br /&gt;هزار و یک تکه‌مان می‌کنی تا این صبح&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;                                                                &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همینطور نگاه کنید به &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://maroufi.malakut.org/archives/014710.shtml"&gt;گنجی از مرگ نجات یافت&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://sibestaan.malakut.org/"&gt;سلام آقای گنجی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.daryaravandegan.com/"&gt;و می‌گذرد کاروان&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-112498600403302870?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/112498600403302870/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=112498600403302870&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112498600403302870'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112498600403302870'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/08/blog-post_112498600403302870.html' title='هزارو یک شب٬ رویای دوم'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-112465139747310143</id><published>2005-08-21T22:47:00.000+04:30</published><updated>2005-08-25T22:09:58.786+04:30</updated><title type='text'>می دانم که می آیی</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;برای &lt;a href="http://sam.malakut.org/"&gt;امیر حسین سام&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها٬ سرم به هر کاری گرم باشد٬ دلم به ذکری خوش است و از همین بیت هم پیشتر نمی‌رود&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;می‌دانم که می‌آیی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;چه غم دارم ز تنهایی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;     &lt;br /&gt;  دنیای معنایی که من در این بیت یافته‌ام٬ بی‌بدیل بوده برام در این روزهای اخیر. هنوز دلم٬ پاش ٬ بند این بیت٬ است.من هم کاریش ندارم. شاید سیراب که شد رسید به این ابیاتش&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                                               می‌باری چو ابر بهار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;   &lt;br /&gt;می‌شویی از دل غبار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌تابی چون آفتاب&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌ربایی از دیده خواب&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌رسد با بانگ صبح از سوی او&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن نسیم جانفزای کوی او&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گر دل من بیقراری می‌کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوبهار است و بهاری می‌کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب هجران شود کوتاه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رسد صبح امید از راه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; با موسیقی دل‌انگیزی هم که خود استادش ساخته براش٬ و با آواز علی بیات٬ هوش می‌پراند از سرآدم.                                                                           چقدر بدفهم‌اند٬ زاهدان کج‌ بینی که موسیقی آبشار را٬ در هاون می‌کوبند و با آردش خمیر می‌کنند و نان می‌خورند.                                                             این قبیله‌ی از آدم گریز٬ نمی‌دانم٬ چه نامی زیبنده‌ی شعورشان می‌توان یافت. دنیا را با چه چشمی تماشا می‌کنند٬ من نمی‌دانم.اصلا هم نمی‌خواهم بدانم. رعشه می‌اندازند بر چاربند تنم وقتی هیبتشان را می‌بینم.مجال٬ اندک است. این گفتار را رها می‌کنم تا وفتی دیگر.اما وقتی میهمانی به خانه می‌آید به فکر این نیستی که چه نداری٬ به فکر اینی که چه داری.و اگر عزیز هم باشد٬ می‌گردی به سلیقه‌ی خودت٬ گلی بچینی از باغچه‌ی خانه‌ات. لاجرم هم دلت می‌خواهد زیباترین باشد.اما اگر باغچه نداشتی٬ برگ گلی از گلدانی. همه‌ی این‌ها را گفتم تا &lt;br /&gt;این چند بیت را که وصف حال و روز است تقدیم‌اش کنم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                                                  نای گردون است کاندر نای مهر &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می شکافد دل٬ می کند خندان سپهر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درحضور دوست مستت می‌کند این نای نی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌کشاند ذره ذره در بر و آغوش و می&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بد بد کرک که می‌جوید رفیق و همدمی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون به نای افتد٬ برمباند دلی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زخمه بر دل می‌زند لولی وش سیتارزن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل هوایی می‌کند انگشت دست تار زن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دامن افشاندست٬ کج بنشسته یار و گردنش بر شانه‌اش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تار می‌خواهد بگیری از برش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نغمه‌ای سازی٬ نوایی سر دهی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مست و شیدایش کنی٬ نازش کشی ٬ نازش کنی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دو صد نغمه٬ خوانشی از اوست٬ می‌آید به گوش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;ای دو صد لعنت٬ به زهد گوش بند دیر جوش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشم بستن٬ گاه شاید از سر حکمت بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوش بستن٬ زابتدا جنگ با خلقت بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رمز بازیهای اوست این بستن و بگشودنش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شوخی یار است این حکمت بشنودنش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشم بست و گوش بگشاد چون که این شیرین نگار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جستجو می‌خواهد از ما نی٬ وصال&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشم را بربند از چشم ناید هیچ کار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست بر دیوار باید داشت٬ شوخ است یار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; امیرحسین خان سام٬ پیش از هنرمندیش ٬ آدم است. جوان است وجوانی می‌کند. مثل بهار٬ که بهاری می‌کند.خداش٬ نگه دارد از بلا.هرجا که هست&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-112465139747310143?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/112465139747310143/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=112465139747310143&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112465139747310143'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112465139747310143'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/08/blog-post_21.html' title='می دانم که می آیی'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-112447117075106004</id><published>2005-08-19T21:34:00.000+04:30</published><updated>2005-08-21T19:20:16.610+04:30</updated><title type='text'>حدیث نفس</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;پاک شد.از دوستان عزیزی که محبت کردند یادگاری گذاشتند برام ٬ عذر  می‌خواهم. به احترامشان یادگاریهاشان می‌ماند&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-112447117075106004?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/112447117075106004/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=112447117075106004&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112447117075106004'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/112447117075106004'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/08/blog-post.html' title='حدیث نفس'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-111887236257824022</id><published>2005-06-16T02:17:00.000+04:30</published><updated>2005-06-16T02:24:23.810+04:30</updated><title type='text'>ختم سفیلان</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;.این شیشه، یادگاری است در این پنجره&lt;br /&gt;.آی! ‌باتوام! نگاه کن! تبخال زد لبم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-111887236257824022?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/111887236257824022'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/111887236257824022'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/06/blog-post_111887236257824022.html' title='ختم سفیلان'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-111867220870255388</id><published>2005-06-13T18:29:00.000+04:30</published><updated>2005-06-13T20:53:53.316+04:30</updated><title type='text'>فراخوان کانون نویسندگان ایران</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://maroufi.malakut.org"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330033;"&gt;فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003333;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مردم آزاده‌ی ایران&lt;br /&gt;!سازمان‌های مدافع حقوق بشر&lt;br /&gt;ناصر زرافشان، هشتمین روز اعتصاب غذای دردناک خود را می‌گذراند و در خطر جدی مرگ قریب‌الوقوع است. ناصر زرافشان، مبتلا به بیماری حاد کلیوی است و هر لحظه بر وخامت بیماری او افزوده می‌شود ‌‌&lt;br /&gt;ما از همه‌ی مردم، نهادهای فرهنگی و اجتماعی درخواست می کنیم که در گردهمایی اعتراضی تحصن کنندگان، از ساعت 4 تا 6 بعد از ظهرِ روز    سه شنبه 24/03/84 در برابر در بزرگ زندان اوین شرکت کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کانون نویسندگان ایران &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بیست و دوم خردادماه هشتاد و چهار &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برگرفته از : &lt;a href="http://maroufi.malakut.org/archives/013277.shtml"&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;عباس معروفی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پی نوشت:از تمامی دوستان تقاضا می کنم این نامه را در وبلاگ شان منتشر کنند.باسپاس&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-111867220870255388?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/111867220870255388/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=111867220870255388&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/111867220870255388'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/111867220870255388'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/06/blog-post_111867220870255388.html' title='فراخوان کانون نویسندگان ایران'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-111804493923996077</id><published>2005-06-06T12:32:00.001+04:30</published><updated>2008-07-20T19:52:20.798+04:30</updated><title type='text'>خواب و بیداری</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دیشب، سرگشته‌ی باران بودم&lt;br /&gt;خوابِ باران دیدم&lt;br /&gt;تو، در برم بودی&lt;br /&gt;امروز، ویلان کویرم&lt;br /&gt;صورت، به خاکِ داغ می سایم&lt;br /&gt;.بیدارم، بیدار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بازی می دهی چرا مرا؟-&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.این؟ رسمِ عشق‌بازی، این نیست. این رسم، رسمِ عشق‌بازی نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;.بیدار، خواهم ماند امشب، بیدار &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;برای تقدیم به یاسمن‌&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-111804493923996077?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/111804493923996077/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=111804493923996077&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/111804493923996077'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/111804493923996077'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/06/blog-post_111804493923996077.html' title='خواب و بیداری'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-111766411325326145</id><published>2005-06-02T02:40:00.000+04:30</published><updated>2005-06-06T12:37:48.136+04:30</updated><title type='text'>غم نان به روایت من</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نانوایی سنگکی نزدیک خانه‌ام، یکی، هست. مرا اهل ایستادن در صف نان کرده. هر چه گوش می دهم به حرفهای شاطر نمی توانم بفهمم از کجای خراسان است . امشب می خواستم نیمرویی ، خودم را میهمان کنم . رفتم دیدم بیات شده نان‌&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد از خبط بزرگی که سرشب کردم و کیفم را جا گذاشتم بیرون در، نان به آن نازنینی را گذاشته بودم روی سنگ آشپزخانه نزدیک پنجره‌ی نیمه باز . اگر مهربان همسایه ام، در خانه ام را نمی زد یک دیوان کوچک رهی را، یک دیوان اخوان را، به باد می دادم. حقوق یک ماه کار گلم هم در کیف بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نان سنگک خیلی کم حوصله است . زود قهر می کند با آدم . غافل می شوی بیات می‌شود . این وقت شب نان از کجا بیاورم من ؟  &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-111766411325326145?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/111766411325326145/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=111766411325326145&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/111766411325326145'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/111766411325326145'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/06/blog-post.html' title='غم نان به روایت من'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-111756746828205977</id><published>2005-05-31T21:11:00.000+04:30</published><updated>2005-08-20T22:34:39.550+04:30</updated><title type='text'>.......</title><content type='html'>پاک شد.از عزیزانی که محبت کردند و نظرشان را نوشتند عذر می خواهم.به احترام شان کامنت ها را پاک نمی کنم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-111756746828205977?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/111756746828205977/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=111756746828205977&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/111756746828205977'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/111756746828205977'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/05/blog-post_31.html' title='.......'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-111704127624921263</id><published>2005-05-25T21:42:00.000+04:30</published><updated>2005-05-25T21:51:58.916+04:30</updated><title type='text'>خانه‌ی نو</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفتم به &lt;a href="http://www.20six.co.uk/atashdarneyestan"&gt;خانه‌ی جدید&lt;/a&gt;. آنجاهم٬ مسافرم‌ . همه جا٬  مسافرم. مقیم‌‌ِ‌ جایی نمی‌شوم.   دائم الهجرم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-111704127624921263?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/111704127624921263/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=111704127624921263&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/111704127624921263'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/111704127624921263'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/05/blog-post_111704127624921263.html' title='خانه‌ی نو'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-111609124926047064</id><published>2005-05-14T21:15:00.000+04:30</published><updated>2005-05-14T22:00:02.746+04:30</updated><title type='text'>فی مصایب التکنولوجیه الناقصه</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز ایمیلی از &lt;a href="http://www.khabgard.com"&gt;خوابگرد&lt;/a&gt;عزیزدریافت کردم &lt;br /&gt;که :"این آش  چه بود که دیشب پختی؟ شعرهای رهی رااز زبان منصور نوشته بودی حرفهای خودت را از زبان مریم ما شنیدیم و حرفهای مریم را از قول آن دربان !!‌نتوانستم تا آخرش بخوانم .سرم به دوران افتاده بود و چشمانم آلبالو گیلاس می چید و پاشدم. این غلط نامه را محض رضای خدا بخوان که لااقل بشود نشست و تا آخر نوشته ات را خواند!". خودم کلافه شده ام از این اوضاع نابسامان .نه می توانم گیومه ای درست و حسابی بگذارم . نه می توانم پاراگراف بندی بکنم. نه می توانم فاصله بیندازم بین دو مصراع یک  شعر .کلی تازه دیشب وقت گذاشتم جوری که می خواستم عطایش را به لقایش ببخشم. اما آخرش همانی شد که شد .اینطوری نمی شود ادامه داد. اگر کسی طراح وب خوش سلیقه ای می شناسد که می تواند کمکم کند درپایین این نوشته کمکم کند لطفا.وقتم تنگ است اگر قرار باشد دو ساعت صرف عوض کردن فونت و رنگ و بقیه چیزهای پستم بکنم وقتی برای نوشتن نمی ماند.  کمی صبر داشته باشید .درست می شود اوضاع&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-111609124926047064?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/111609124926047064/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=111609124926047064&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/111609124926047064'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/111609124926047064'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/05/blog-post_14.html' title='فی مصایب التکنولوجیه الناقصه'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-111599726339763534</id><published>2005-05-13T17:57:00.002+04:30</published><updated>2012-01-03T02:35:59.487+03:30</updated><title type='text'>کمی در ظهیرالدوله و بیشتر با رهی</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:8;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر به ظهیرالدوله رفته باشید می دانید که چقدربد اداره می شود آنجا.کلیددارانش نمی دانم&lt;br /&gt;آنجا چه کاری می توانند داشته باشند .شب های جمعه خانقاهی آنجا دایر است و بساطی.نمی دانم حالا بودن آن آدمهایی که عصاره تریاکند و اگر بچلانیشان شیره کششان می کنی انگار قباله پشت سند همان خانقاه اند یا به دلیل دیگری آنجایند.جوری با آدم برخورد می کنند که اگر کسی نداند فکر می کند آنجا قبرستان چندباراعدامی هاست.آیفونش را باید صدبار بزنی که نودونه بارش بدو بیراه می شنوی شاید یکبارش طرف نشئه باشد در را باز کندکه تازه باید دست در جیب مبارک کنی و پولی به عنوان عیدی بگذاری کف دست کسی که در را باز می کند که معمولا زنی است و احتمالاهم از چهارده سالگی اش هرشب ملک الموت را در خواب زیارت می کرده و حالا هم نود سال اول را به سلامتی پشت سر گذاشته(همینجا بگویم اگر کسی می داند که چه می گذرد در ظهیرالوله بگوید )بگذریم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که رفتم نمی دانستم خواهرزاده شهریار به مناسبت تولد و وفات اهالی ادب و موسیقی جشنی به پا می کند باحضور نزدیکان و دوستان آن شخص و آن روز نویت به رهی رسیده بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رهی معیری شاعر گل مریم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;"عروس چمن مریم تابناک/ گروبرده از نوعروسان خاک........بهاران چو گل از چمن بردمد گل مریم از خاک من بردمد"&lt;br /&gt;آنجا زنی بود که اگر لحظه ای درنگ می کردی در احوال پریشانش درمی یافتی که بهاران عمرش را با رهی به خزان آورده .البته به عشقش هم اعتراف نکردهیچوقت . امروزهم به گفته خودش غمی ندارد جز اینکه چرا نوه هایش شعر رهی را نمی خوانند و آرزویی هم ندارد جز دیدار مریم فیروز و گرفتن خررش که چرا زن رهی نشدی ابله ؟!!!نمی دانست که فیروز هنوز هست .وقتی شنید پرسید می توانی مرا به دیدنش ببری؟گفتم ببرمتان که بیچاره را لگدی به تن رنجورش بزنید و از تردید افتادن یا نیفتادن در گور خلاصش کنید ؟خندید گفت نه !! می خواهم بپرسم :"آخر ای زن! جاه طلبی چرا کردی؟عشق رهی را چرا گذاشتی و چسبیدی به سینه آن مردک لندهور؟زور داشت قدرت داشت اما اگر عشق هم داشت به اندازه رهی که نبود.جاه طلبی کرد پسرم نه؟!!!"نگاهش کردم.گفتم من که نمی دانم ولی هستند کسانی که بتوانند مریم را پیدا کنند و در ذهنم نام بهنود جولان می داد با کتاب این سه زنش !! دوست نازنینی آنجا بود که گفت کسی را می شناسد که می تواند مریم را پیدا کند.این راکه شنید شماره خانه اش را داد و شماره خانه مرا هم گرفت که حتما پیدایش کنی و مرا هم خبرکنی حتما پسرم گفتم چشم&lt;br /&gt;روی کاغذی نوشته بود :"رهی جان برای تو که عاشق مریم بودی"گلی مصنوعی هم خریده بود به هفت هزار تومان"ارزون خریدم پسرم نه؟!اگه نوه هام بدونن باز گل مریم خریدم برای رهی اعدامم می کنن" زده بود هردوتا را به ستون قبر رهی.می گفت:" می آیم که ببینم رهی جان برداشته گل را یا نه .پس می داند که مریم زنده است که برنمی دارد .منتظر است مریم خودش بیایدبردارد بگذارد روی قبرش" ."ز سوز سینه با ما همرهی کن چو بینی عاشقی یاد رهی کن " "پسرم می بینی چی نوشته رو قبرش؟"پرسیدم اسم شما چیه گفت:"مریم"!! روزگار غداری است نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داریوش منصور که یار غار رهی معرفی شد خاطره ای از یک روز پیش از مرگ رهی تعریف کرد که خودش حکایتی است جدا.می گفت این مرد به اندازه ای نظیف و پاکیزه بود که در اوج بیماریش هم هرروز که من می دیدمش با کت و شلواری نو و صورتی تراشیده ظاهر می شد.گفت من پیش او بودم بیست و چهارساعت پیش از مرگش که آخرین دیدارمان هم بود.از من خواست شعری از شعرهایش را بخوانم برایش و خواندم.تلفن زنگ زد.رهی خودش گوشی را برداشت و فقط شنیدم که سلامی کرد و دیگر فقط سفیدی هردم افزون رخش را می دیدم که نفسش هم پس می افتاد هردم بیشتر.گوشی را که گذاشت رنگش شده بود مثل گچ سفید.وارفته بود رهی.گفتم رهی جان که بود؟چه گفت ؟گفت رها کن .گفتم بگو که بود؟ چه گفت؟&lt;br /&gt;گفت داریوش ولم کن .اصرار کردم گفت:" فلانی بود .گفت:"مرتیکه تو هنوز زنده ای؟!!!""گفت آن شاعر بلندآوازه ای که طنزپرداز هم بوده مثل خود رهی امروز در بین ما نیست و من هیچگاه نامش را نخواهم گفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه رنجی باید کشیده باشد رهی که تاآخر عمرش تنها ماند و سوخت در تب مریم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام/خارم ولی به سایه گل آرمیده ام/با یاد رنگ و بوی توای نوبهار عشق/همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام/چون خاک در هوای تو از پا فتاده ام/چون اشک در قفای تو با سر دویده ام/من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش/از دیگران حدیث جوانی شنیده ام/از جام عافیت می نابی نخورده ام/وزشاخ آرزو گل عیشی نچیده ام/موی سپید را فلکم رایگان نداد/این رشته را به نقدجوانی خریده ام/ای سروپای بسته به آزادگی مناز/آزاده من که از همه عالم بریده ام/گر می گریزم از نظر مردمان "رهی "/عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واما کلام آخر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرچه کمتر شود فروغ حیات/رنج را جانگدازتر بینی/سوی مغرب چو روکند خورشید/سایه ها رادرازتر بینی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از رهی بیشتر خواهم نوشت.دوست عزیزی همراهم بود که مستندساز است و ساکن سوئد. برای ساختن فیلم نرفته بودیم اما دوربین‌اش همیشه همراهش است و این‌بار هم بود. به قول خودش راش‌های خوبی گرفت٬ امیدوارم روزی فرصت کند٬ مستند خوبی از راش‌ها بسازد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-111599726339763534?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/111599726339763534/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=111599726339763534&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/111599726339763534'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/111599726339763534'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/05/blog-post_13.html' title='کمی در ظهیرالدوله و بیشتر با رهی'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-110624259411860332</id><published>2005-01-20T21:21:00.001+03:30</published><updated>2012-01-03T02:42:13.549+03:30</updated><title type='text'>دوردست</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:8;color:#663300;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;ما از آن دوردست می آییم    ما از آن جاییم که هیچ نامیش نیست    &lt;br /&gt;دوردست خطابش کن که نای&lt;br /&gt;رفتنت نباشد آنجا را     /بماند برای نسلی دیگر تا/ بکارتش بردارند/صدایی شنیدیم و آمدیم /سراب بود این صدا آیا؟/کجایند حنجره هایی که صدامان کردند؟/....صداها گرد آتش اند تا که جان گیرند/اما شعله می گیرند/...بیخود آمده اید /بویی که شنیده اید بوی کباب نیست / خر داغ می زنند اینجا.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-110624259411860332?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/110624259411860332/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=110624259411860332&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/110624259411860332'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/110624259411860332'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/01/blog-post_110624259411860332.html' title='دوردست'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-110578845361444855</id><published>2005-01-15T15:05:00.001+03:30</published><updated>2012-01-03T02:42:20.483+03:30</updated><title type='text'>عادت بی حیایی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:8;color:#663300;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خبر بدی که تکراری باشد وقتی می شنوی, اول  به رویت هم نمی آوری . سرت را می کنی در یقه&lt;br /&gt;پالتوت , دستانت را در جیبت می گذاری , این پا وآن پا می کنی کمی , لبت را با زبانت تر می کنی و می گویی یا کسی به جای تو می گوید یا کسی شاید به جای تو بگوید راستی این سفیلان کجا هست؟ لردگان ؟ اوهممم !!! بعد کم کم شروع می کند به قلقلک دادن دلت . مزه مزه اش می کنی .می خزد زیز پوستت . مزه اش راانگاراز زیر دندانهایت تراوش شود,همیشه در دهانت داری.نگاه می کنی ,می بینی خودت هم در آغوش همان مرگی.مرگی که نه خودت باورش داری و نه کسی .این ناباوریست که تیر خلاص است به شقیقه ات.آدمی اگر می توانست از بهت در امان باشد ,هیچگاه نمی مرد.&lt;br /&gt; امروز سر کارم بودم که شنیدم طفلکی فریاد می زند :" تنم بسوزد , اشکالی  ندارد کاری کنید سرم نسوزد" . نگاه کردم دیدم خبری نیست کسی نبود و همه سرگرم کار خود بودند . باز شنیدم کودکی فریاد می زند&lt;br /&gt;:" بی انصاف ! مگر نیامده ای کمکم کنی ؟ پتک را چرا به پایم می کوبی ؟ مگر نمی خواهی پنجره را از جایش درآوری؟ پای مرا چرا می شکنی؟"ساکت شد صدا .بعد آرام در گوشم گفت:" بشکن عیبی ندارد, فقط تو نگذار من بسوزم, نجاتم بده از زنده در آتش سوختن , امشب عروسی داریم, برسم به عروسی , پا می خواهم چه کار؟". قلمی را که در دستم بود کسی پرت کرد روی میز. همکارم پرسید :" حالت خوبه تو؟" .لبخندی زدم که یعنی خوبم . از آن لبخندهایی بود که وقتی به سراغم می آیند که می دانند اگر دیر کنند تفی از دهانم می پرد بیرون . به مدیر شرکتمان گفتم باید بروم .گفت:" آنفولانزا داری؟ " گفتم :" آره , فکر کنم آنفولانزا دارم " . می آمدم .می خواستم بنویسم در وبلاگی که چند وقت پیش راه انداخته بودمش ولی در نامش مانده بودم . عابری دیدم شبیه لاله ای که حتما می خواست به عروسی خواهرش برسد گفت :" سفیلان؟" راننده پرسید کجا؟و رد شد . گفتم :"فکر کنم گفت مغیلان؟ "&lt;br /&gt;.....نه آفا گفت بهیران !!&lt;br /&gt;....ما بهیران نداریم خانم ! گفت سفیران !&lt;br /&gt;برگشتم از آن آقایی که گفته بود سفیران, بپرسم آقا شما دیپلمات هستید ؟اگر هستید تف به صورتتان !! دیدم باز یکی دیگر نشسته در دهان من ومی خواهد از زبان من بد و بیراه  بگوید,گفتم ادب داشته باش این آقااصلا نمی داند تف چیست .به صورت ترگل ورگل آقا نگاه می کردم که دیدم لاله صورتش را چسبانده به شیشه ماشین و بخار گرم دهانش تصویر آدمهای توی خیابان را محو می کند . زیر چشمی تگاهم کرد چشمانش شبیه چشمان ناظری بود.شنیده بودم ناظری کرد است ولی لاله که نمی توانست کرد باشد شاید هم می توانست. بهرحال خودشان حتما می دانستند که چشمانشان شبیه هم است .حتما کسی قبل از من گفته بود به لاله . با طره مویش بازی می کرد . دیگر یقین داشتم که دختر ناظری است. لبانش را داده بود جلو ,انگار که پخی بزند زیر گریه .بغضش آمده بود تا پشت لبانش . لبانش حتما داشتند بغضش را مزه مزه می کردند تا بفهمند از چه عمقی برخاسته؟ تاکسی جای چنین هق هقی می تواند باشد یا نه؟ دیگر داشت با هر دو چشمش مرا نگاه می کرد لبانش باز شد منتظر بودم دستانش بیایند جلوی صورتش . چه می خواست بخندد چه می خواست بگرید اینکار را باید می کرد . دختر باحیایی بود نمی توانست راحت بخندد یا راحت بگرید که !!. باید در اوج سوار شدن بر احساسش حواسش باشد به دستانش . خنده که حتما نمی خواست بکند , گریه هم که نکرد پس حتما چیزی می خواست بگوید که حیا کرد و نگفت .&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;&lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com"&gt;شرق&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; را گرفته بودم پس ار مدتها, تا ببینم چه گزارشی نوشته از آتشسوزی. جناب وزیر پیام داذه بود که صبر چیز خوبی است , در این جور وقتها . احتمالا منظورش این بوده که چیز بدی نمی تواند باشد.آقای رییس جمهورگفته بود :" ای داد بی داد !! چه اتفاق بدی !! تسلیت می گویم .به یادتان هستم در سنگال . ابن جا هوا بد نیست . زمستان بود گفتند رییس جمهور خوبی بوده ای (همیشه می گفتند تو خیلی نازی , عصبانی که می شوی بلدی فقط عمامه ات را جابجا کنی ) . برو یک جای گرمسیر , تا ما برایت محللی پیدا کنیم . آخر خودتان که بهتر می دانید دو دوره ریاست جمهوریت که تمام شود انگار سه طلاقه ات کرده باشند , نمی توانی برگردی به بستر قدرت . دوستان گفته بودند آدم نجیبی هستی ,اهل یافتن محلل و این جور حرفها نیستی. تو برو ما برایت پیدا می کنیم . شنیده ام تا یک جاهایی هم پیش رفته اند , چه کسی بهتر از خواجه نظام که خیلی مردانگی کند , نیم ساعتی میهمان سر شب است . قول می دهم محلل که پیدا کنند برگردم و دستور بدهم در مدارس کپسول اطفای حریق بگذارند. می دانید که اینقدر پرسه اصلاحات در این مملکت , سخت و دشوار است که من و همکارانم در دولت یادمان رفته بود می شود بخاریهای کاربراتور دار در مدارس کار گذاشت . جای همه شما خالی .خوب باید بروم .قرار است 17 کیلومتر خط انتقال برق افتتاح کنم که می دانیدچقدر می تواند برای اقتصاد مملکت مفید باشد .جلسه هم داریم اینجا با آقایان رییس جمهور.قربان شما.آقای رییس جمهور"&lt;br /&gt;لاله گفت :" بی حیا !" برگشتم . گل سرش را باز کردم و موهایش را ریختم روی شانه اش. گفتم :" بی حیا چرا؟ لاله؟" گفت :" اسم منو از کجا می دونی تو؟ " . گفتم :" مگه تو دختر اخوان نیستی ؟" گفت :" همونی که غرق شد تو دریاچه سد کرج ؟!" گفتم :" نمی دونم. غرق شد؟ باباش که سوخت تو آتیش ؟ نه؟"&lt;br /&gt;نگاهش را گرفت از من ولی زود پسش داد. گفت :" می دونی, اگه یه زورگیری تو خیابون جلوتو بگیره …" گفتم :" خب؟" .... بعد بگه هرچی داری بده به من ؟ .... خب؟ ...... واستا حرفمو بزنم اینقد نگو خب !&lt;br /&gt;تو چه کار می کنی؟ گفتم زورگیرو ؟ می خواست بخنده ولی یادش افتاد که نمی تونه . گفت تو که زور نداری کاریش کنی . .. گفتم :" کیف پولمو می دم بهش می گم مال تو .....اون چه کار می کنه؟ .... نگاه می کنه بعدشم خالیش می کنه ....نه! هیچ دزد زورگیری اینکارو نمی کنه .دزدا اینقد حیا دارن که 100 تومن بذارن تو کیفت. بقیشو بر می دارنا ! اما اونقد می ذارن برات که بتونی برسی خونت یخ نزنی نمیری تواین سرما .گفتم آره خوب . ... ولی اگه بعضی آدما قرار بود زورگیری کنن , پولتو که بر می داشتن هیچی , لباستو در میووردن , لباسای زیرتم در میووردن _آروم گفت , لپاش گل انداحته بود , روشو کرده بود به طرف خیابون و می دونستم که دیگه نگاهم نمی کنه _ لخت مادرزاد ولت می کردن تو خیابون تا بمیری . یه اوردنگیم شاید بزنن بگن برو گمشو عوضی , اگه دیگه خیلی نامرد باشن.سرشو انداخت پایین . منم حرفی نزدم .به سفیلان رسیده بودیم . من داشتم فکر می کردم لاله تو سد کرج غرق شد یا با باباش تو آتیش سوخت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک چیزه دیگه رو هم نفهمیده بودم . لاله به من گفت بی حیا؟ نکنه چون گل سرشو باز کرده بودم ؟ نه !&lt;br /&gt;این حرفو زده بود که گل سرشو باز کردم . پس با کی بود؟ پیاده شده بود و گل سرشو با خودش نبرده بود .&lt;br /&gt;خواستم بگم , لاله واستا کارت دارم .. برگشت و موها و دامنش به جای او رقصیدند.می خندید , دستای کوچیکشو تکو ن می داد , داد زد:" نه ! با تو نبودم . فراموشش کن. امشب عروسی خواهرمه. تو هم بیا "&lt;br /&gt;خواستم بگم " گل سرت ؟.....واستا" . گفت :" بدش به آقای رییس جمهور . به اونم بگو بیاد عروسی خواهرم, آدم نجیبیه , چشاش پاکه , مثه مال تو نیست ." .خواستم بگم :" لاله ؟!!!!!!! " برگشت , چشماشو گرد کرد دستاشو اورد بالا گفتم حتما می خواد گریه کنه یا بخنده , اما بازشون کرد , شستاشو گذاشت رو دو تا گوشش , سرشو کج کرد, زبونشو در اورد, گفت:" خب؟!!! باریکلا پسر خوب!! " . می رفت و اینبار خودش می رقصید مثل شعله آتش .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت :آن صداهایی که امروز در گوشم بود گزارش شرق امروز بود از حادثه.لاله هم دختری &lt;br /&gt;است که هیچگاه نرسید به عروسی خواهرش, باز هم به روایت شرق.گل سرش مانده در دستم.      در ضمن  من و این جای پست کردن متنم زبان هم را نمی فهمیم . برای همین پاراگراف بندی و بقیه چیزها باشد برای وقت دیگری. می بخشید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-110578845361444855?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/110578845361444855/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=110578845361444855&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/110578845361444855'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/110578845361444855'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2005/01/blog-post.html' title='عادت بی حیایی'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8818954.post-110166418014012839</id><published>2004-12-01T01:26:00.001+03:30</published><updated>2012-01-03T02:42:27.353+03:30</updated><title type='text'>انتظاری از جنس غبار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:8;color:#663300;"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;font-size:8;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;strong&gt;غباری همیشه همراه من است . از کجاست و جنسش چیست نمی دانم اما چشمانم را نیمه باز نگه می دارد . نه عریانی تنت اینجاست تاجاری کنم نگاهم را برنازکای تنت و نه طعم لبانت در کامم تا جاری کنمش در وجود خویشتنم. اما این را می دانم تو که بیایی غباربرمی خیزد&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8818954-110166418014012839?l=sofeylaan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://sofeylaan.blogspot.com/feeds/110166418014012839/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8818954&amp;postID=110166418014012839&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/110166418014012839'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8818954/posts/default/110166418014012839'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://sofeylaan.blogspot.com/2004/12/blog-post.html' title='انتظاری از جنس غبار'/><author><name>sofeylan</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry></feed>
